دوستی چند روز پیش با لحنی آمیخته به خنده و عصبانیت میگفت: «من دیگر یقین پیدا کردهام که ما ایرانیها هر کجا میرویم، بدشانسیمان زودتر از خودمان میرسد. حتی اگر برای استراحت سفر کنیم، گرفتاریهایمان مرخصی نمیگیرند؛ فقط گذرنامهشان را تمدید میکنند!» گفتم: «مگر چه شده؟» گفت: «بعد از سالها کار و گرفتاری، تصمیم گرفتم دست زن و بچه را بگیرم و چند روزی به ایتالیا بروم. گفتم یکبار هم که شده، بهجای اخبار جنگ، تحریم، تورم و دعواهای سیاسی، بنشینم در یکی از میدانهای تاریخی تورین، قهوهای بنوشم، معماری تماشا کنم و برای چند روز هم که شده، زندگی را جدی نگیرم. مگر آدم چقدر عمر میکند؟»
صبح شنبه، با همان خوشخیالی مخصوص گردشگرانی که هنوز خبر ندارند چه چیزی در انتظارشان است، همراه خانواده از هتل بیرون رفته بود. مقصدشان یکی از میدانهای زیبای شهر بود؛ جایی که قرار بود همسرش از ساختمانها عکس بگیرد، بچهها از مغازهها دیدن کنند و خودش با فنجانی قهوه، درباره زیبایی تمدن اروپا تأمل کند. اما هنوز درست به میدان نرسیده بودند که صدای فریاد جمعیت بلند شده و ناگهان با گروهی از معترضان و مأموران پلیس روبرو شده بودند.
میگفت: «اول خیال کردم جشن محلی است. گفتم چه خوب، ایتالیاییها حتی صبح شنبه هم برای گردشگران برنامه فرهنگی دارند! اما وقتی دیدم پلیس با تجهیزات ضدشورش از راه رسید و مردم شروع به دویدن کردند، فهمیدم این برنامه فرهنگی ظاهراً بخش عملی هم دارد.» پرسیدم: «پس چه کردی؟» گفت: «چه میکردم؟ نه زبان ایتالیایی بلد بودم، نه میدانستم تظاهرات بر سر چیست، نه میفهمیدم پلیس دنبال چه کسی است. فقط یک چیز را از تجربه زندگی ایرانی یاد گرفته بودم: وقتی پلیس از یک طرف میآید و جمعیت از طرف دیگر میدود، آدم عاقل وسط نمیایستد تا علت اختلاف را جویا شود!»
میگفت دست همسر و بچهها را گرفته و از نخستین کوچهای که پیدا کرده، وارد شده بود؛ اما چون خیابانهای مرکز تاریخی تورین برایش ناآشنا بودند، هر بار که تصور میکرد از شلوغی دور شدهاند، دوباره صدای فریادها را میشنیده است. همسرش مرتب میپرسیده: «کجا میرویم؟» و او با اعتمادبهنفس پاسخ میداده: «فعلاً مهم این است که از کجا میرویم!» سرانجام پس از مدتی سرگردانی، خودشان را به هتل رسانده بودند. میگفت: «وقتی وارد اتاق شدیم، زنم گفت مگر قرار نبود امروز معماری ایتالیا را ببینیم؟ گفتم دیدیم دیگر! در کمتر از یک ساعت از کنار آنقدر ساختمان تاریخی رد شدیم که اگر راهنمای گردشگری هم داشتیم، نمیتوانست با این سرعت برنامه را تمام کند. فقط حیف که فرصت نکردیم بفهمیم کدام ساختمان متعلق به چه قرنی است!» بعد با حسرت اضافه کرد: «از همه بدتر این بود که حتی قهوه هم نخورده بودم. آدم وقتی به ایتالیا میرود و بدون نوشیدن یک فنجان اسپرسو از دست پلیس فرار میکند، دیگر اسمش گردشگری نیست؛ یک نوع مأموریت اضطراری بدون حق مأموریت است!» از او پرسیدم: «بعدازظهر چه کردید؟»
گفت: «هیچ! در هتل ماندم و اخبار را نگاه کردم. زن و بچه هم گفتند تا فردا بیرون نمیآییم. من هم نشستم و به این فکر کردم که چرا ما ایرانیها حتی وقتی تصمیم میگیریم چند روزی از سیاست فاصله بگیریم، سیاست خودش را به ما میرساند. انگار یک دستگاه ردیاب مخصوص ایرانیها دارند که به محض خروج از هتل فعال میشود!»
ماجرای دوستم خندهدار بود، اما مرا به فکر فرو برد. واقعاً در اروپا چه میگذرد؟ از ایتالیا و فرانسه تا اسپانیا و برخی کشورهای اروپای شرقی، اعتراضات با انگیزههای گوناگون شکل میگیرند. البته اروپا هیچگاه بدون اعتصاب و تظاهرات نبوده و بخش مهمی از حقوق اجتماعی مردم نیز حاصل همین مبارزات است؛ اما آنچه امروز در بسیاری از این اعتراضها دیده میشود، نگرانی درباره هزینه زندگی، مسکن، آینده شغلی و فاصله میان وعدههای سیاستمداران و واقعیت زندگی شهروندان است.
اروپا سالها بر پایه نوعی اطمینان اجتماعی شکل گرفته بود: شهروند کار میکرد، مالیات میداد و انتظار داشت در مقابل، از امنیت اقتصادی و خدمات عمومی برخوردار باشد. اکنون در بخشهایی از جامعه این احساس به وجود آمده که قرارداد همچنان پابرجاست، اما فقط تعهدات شهروندان اجرا میشود! مالیاتها سر موعد دریافت میشوند، قبضها با دقتی مثالزدنی میرسند و اجارهخانهها افزایش مییابند، اما وقتی نوبت به رفاه و آینده مطمئن میرسد، دولتها توضیح میدهند که شرایط جهانی پیچیده شده است.
طنز ماجرا این است که پیچیدگی جهان ظاهراً تنها چیزی است که هیچوقت کم نمیشود. شهروند از گرانی نان شکایت میکند، سیاستمدار درباره امنیت اروپا سخن میگوید؛ شهروند نگران اجارهخانه است، دولت درباره رقابت قدرتهای جهانی توضیح میدهد. هر دو شاید حرف درستی بزنند، اما مشکل اینجاست که یکی میخواهد بداند چگونه تا پایان ماه زندگی کند و دیگری مشغول توضیح دادن آینده ده سال بعد جهان است. بااینحال، اعتراض خیابانی بهخودیخود نشانه شکست دموکراسی نیست؛ برعکس، امکان اعتراض یکی از امتیازهای آن است. مشکل زمانی آغاز میشود که دولتها صدای مردم را تنها هنگامی بشنوند که به اندازه کافی بلند شده باشد. گویی در بعضی کشورها برای رساندن یک درخواست ساده به گوش سیاستمداران، دیگر نامه و ایمیل کافی نیست و باید ابتدا چند هزار نفر در میدان جمع شوند تا پیام به بخش مربوطه ارجاع داده شود!
اما بازگردیم به دوست گردشگرمان. او که برای تماشای معماری تورین رفته بود، در همان روز نخست با یکی از واقعیترین جلوههای زندگی اجتماعی اروپا آشنا شده بود. شاید اگر از ابتدا میدانست چنین برنامهای در انتظارش است، بهجای کتاب راهنمای آثار تاریخی، کفش ورزشی و نقشه کوچههای فرعی شهر را همراه میبرد. به او گفتم: «تو نباید ناراحت باشی. خیلیها سالها علوم سیاسی میخوانند تا رابطه میان دولت، جامعه و پلیس را بفهمند. تو در همان صبح اول، آن هم همراه خانواده، دوره فشرده و عملیاش را گذراندی!» گفت: «من فقط نمیفهمم چرا هر جا میرویم، یک اتفاقی میافتد. سالها در ایران گرفتار سیاست بودیم، حالا هم که به اروپا آمدهایم، انگار سیاست برایمان ویزای شنگن گرفته است!» گفتم: «اتفاقاً باید خوشحال باشی. تو برای دیدن تاریخ اروپا رفته بودی و از بخت بلندت، تاریخ تصمیم گرفت همان روز جلوی چشمت اتفاق بیفتد!»
کمی خندید و بعد پرسید: «به نظرت برای سفر بعدی کجا برویم که آرام باشد؟» گفتم: «فعلاً هیچجا را پیشنهاد نمیکنم. اول مقصد را انتخاب کن، بعد تقویم اعتراضات، اعتصابات و تعطیلیهای آن را بررسی کن. اگر همهچیز آرام بود، تازه آن وقت نگران باش؛ چون با این شانسی که تو داری، احتمالاً تظاهرات را مخصوص روز ورودت عقب انداختهاند!» و در پایان به او گفتم: «یک توصیه دوستانه هم دارم؛ اگر دوباره به ایتالیا رفتی و دیدی مردم در میدان جمع شدهاند، پیش از آنکه دوربینت را بیرون بیاوری، ببین پلیس کجا ایستاده است. چون در اروپا هم، مثل هر جای دیگر، همه تجمعها جشن نیستند!»
دوستم برای تماشای آثار تاریخی به تورین رفته بود، اما از میان تمام دیدنیهای شهر، تنها چیزی که با دقت مطالعه کرد، مسیر خروج اضطراری بود.
مهدی روسفید- برلن
26.10.2026