یکشنبه، ۱ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

از گاوهای چمنزار تا گاوهای زندگی

خداحافظی از برلین، شامی با یک دوست آلمانی و هشداری دربارهٔ گاوها: روایتی طنز که از چمنزار شروع می‌شود و به آدم‌ها می‌رسد.

کت و کراواتی آویخته بر تیرک پرچین در چمنزاری سبز، و گاوی قهوه‌ای و آرام که کنارش به دوربین نگاه می‌کند: گاوهای چمنزار.
از گاوهای چمنزار تا گاوهای زندگیآرشیو موزائیک

پس از چهل‌ونه سال زندگی در برلین، سرانجام تصمیم گرفتیم به جنوب آلمان نقل مکان کنیم. چهل‌ونه سال زمان کمی نیست؛ انسان در این مدت می‌تواند چند بار عقایدش را عوض کند، موهایش را از دست بدهد، دوستانی پیدا کند و دوستانی را از دست بدهد و سرانجام به این نتیجه برسد که شاید بهتر باشد باقی عمرش را در همسایگی موجوداتی بگذراند که کمتر حرف می‌زنند. من نیز با همین امید، چشم به دشت‌های سبز و چمنزارهای جنوب آلمان دوخته‌ام؛ جایی که گاوها در میان علف‌ها لم داده‌اند، آرام نشخوار می‌کنند و ظاهراً هیچ علاقه‌ای به تحلیل سیاست جهانی، اصلاح بشریت یا اثبات حقانیت خود ندارند. به نظرم می‌رسید پس از این‌همه سال معاشرت با انسان‌ها، زندگی در کنار چنین موجوداتی می‌تواند تجربه‌ای آرامش‌بخش باشد.

چند روز پیش، برای خداحافظی، یکی از دوستان آلمانی‌ام را به شام دعوت کردم. نشسته بودیم و خاطرات گذشته را مرور می‌کردیم؛ از روزهایی که جوان بودیم و خیال می‌کردیم جهان با کمی عقل و حسن نیت اصلاح می‌شود، تا امروز که دست‌کم درباره مقدار عقل و حسن نیت موجود در جهان کمی محتاط‌تر شده‌ایم. دوستم پرسید: «راستی، آنجا که قرار است بروید چه جور جایی است؟» این پرسش کافی بود تا شاعر درونم، که ظاهراً سال‌ها منتظر چنین فرصتی بود، از خواب بیدار شود. با اشتیاق از دشت‌های سرسبز، چمنزارهای بی‌انتها و گاوهایی سخن گفتم که با چشمانی درشت و نگاهی آرام، ساعت‌ها در میان سبزه‌ها می‌ایستند و بی‌آنکه مزاحم کسی شوند، به نشخوار مشغول‌اند. گفتم: «واقعاً گاوها حیوانات نجیبی هستند. آدم وقتی آنها را می‌بیند، احساس می‌کند این موجودات راز خوشبختی را کشف کرده‌اند؛ می‌خورند، استراحت می‌کنند و برخلاف ما انسان‌ها، برای زندگی دیگران برنامه نمی‌ریزند.» هنوز کلمه «نجیب» از دهانم بیرون نیامده بود که چهره دوستم دگرگون شد. چنگالش را کنار گذاشت و چنان به من نگاه کرد که گویی از یکی از دشمنان قدیمی خانوادگی‌اش تعریف کرده‌ام. با لحنی جدی گفت: «خواهش می‌کنم اسم گاو را جلوی من نیاور. دلم از دستشان پر است!» متعجب پرسیدم: «مگر گاوها چه کرده‌اند؟»

گفت: «تو اصلاً اخبار را دنبال می‌کنی؟ می‌دانی گاوها چقدر خطرناک‌اند؟» سپس با اطمینان ادعا کرد که تلفات ناشی از حوادث مربوط به گاوها در آلمان حتی از تصادفات رانندگی بیشتر است. برای لحظه‌ای تصور کردم شاید در سال‌های اخیر، بی‌آنکه متوجه شده باشم، خطر اصلی از اتوبان‌ها به مراتع منتقل شده و گاوها در سکوت مشغول رقابت با صنعت خودروسازی آلمان‌اند. البته این مقایسه بدون آمار معتبر باورکردنی نبود، اما از چهره دوستم فهمیدم که اکنون وقت مناسبی برای بررسی گزارش‌های اداره آمار نیست. مرد از ته دل سخن می‌گفت و من نیز نمی‌خواستم شام خداحافظی را به کنفرانس علمی درباره مسئولیت کیفری گاوها تبدیل کنم.

ادامه داد: «همسر من هم مثل تو فکر می‌کرد. هر وقت گاوی می‌دید، ذوق می‌کرد و می‌گفت چه حیوان زیبایی! چه چشم‌های مهربانی! دلش می‌خواست نزدیکشان برود، نوازششان کند و با آنها عکس بگیرد.» در ذهنم بانویی را مجسم کردم که با لبخندی مهربان در چمنزار ایستاده، تلفن همراهش را آماده کرده و از گاوی درخواست همکاری برای یک عکس یادگاری دارد؛ بی‌آنکه بداند طرف مقابل نه از مفهوم عکس یادگاری اطلاعی دارد و نه الزاماً مایل است در خاطرات خانوادگی کسی حضور داشته باشد.

دوستم مکثی کرد و با صدایی جدی‌تر ادامه داد: «چند سال پیش، با همسرم در مرتعی قدم می‌زدیم که ناگهان گاوی به ما حمله کرد. همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. یک لحظه دیدم همسرم در هواست! اگر به‌موقع واکنش نشان نداده بودم و توجه گاو را منحرف نمی‌کردم، ممکن بود او جانش را از دست بدهد.»

از شنیدن ماجرا واقعاً جا خوردم. وحشت او را می‌شد در چهره‌اش دید؛ خاطره‌ای که حتی پس از چند سال هنوز برایش زنده بود. بااین‌حال، ذهن من که گاهی در نامناسب‌ترین لحظات به تصویرسازی مشغول می‌شود، صحنه‌ای ساخته بود که به‌سختی می‌توانستم از آن رهایی یابم: زن و شوهری برای لذت بردن از آرامش طبیعت به چمنزار رفته‌اند و ناگهان یکی از همان موجودات آرام، بدون مقدمه، برنامه گردش را به‌کلی تغییر داده است. قرار بود عکسی یادگاری گرفته شود، اما خاطره‌ای شکل گرفته بود که دیگر نیازی به عکس نداشت.

البته لبخندم را پنهان کردم. حادثه به‌اندازه کافی جدی بود و من نمی‌خواستم دوستم تصور کند که در برابر خطر جان همسرش، مشغول کشف جنبه‌های طنزآمیز زندگی هستم. اما در ذهنم پرسشی شکل گرفته بود: چگونه ممکن است موجودی که از دور چنین آرام و مهربان به نظر می‌رسد، از نزدیک چنین غافلگیرکننده باشد؟ بعد با خود گفتم این پرسش چندان هم تازه نیست. من در طول چهل‌ونه سال زندگی در برلین، بارها آن را درباره انسان‌ها از خود پرسیده بودم.

تفاوت فقط در این بود که گاوها معمولاً برای جلب اعتماد کسی سخنرانی نمی‌کنند. هیچ گاوی پیش از حمله، درباره صداقت، معرفت و دوستی ابدی حرف نمی‌زند. گاوها نه کارت ویزیت دارند، نه عنوان دانشگاهی و نه در مهمانی‌ها از ارزش‌های انسانی دفاع می‌کنند. اگر روزی خلقشان تنگ شود، دست‌کم نیازی نمی‌بینند پیش از آن توضیح دهند که رفتارشان صرفاً از سر خیرخواهی است.

در مقابل، بعضی انسان‌ها چنان در بیان فضایل اخلاقی خود مهارت دارند که آدم گمان می‌کند با نسخه تکامل‌یافته وجدان بشری روبه‌رو شده است. از صداقت می‌گویند، از وفاداری، از محبت و از انسانیت؛ آنقدر زیبا که گاهی انسان دلش می‌خواهد همان‌جا برایشان گواهی حسن رفتار صادر کند. مشکل معمولاً بعدتر آغاز می‌شود؛ زمانی که درمی‌یابیم میان سخن گفتن از اخلاق و رعایت کردن آن، فاصله‌ای وجود دارد که بعضی‌ها هرگز زحمت پیمودنش را به خود نمی‌دهند.

با خود اندیشیدم که شاید در حق گاوها کمی بی‌انصافی کرده‌ایم. گاو واقعی اگر عصبانی شود، احتمالاً با حرکت سر و بدنش نشان می‌دهد که بهتر است فاصله بگیریم؛ اما بعضی گاوهای دوپا حتی هنگام آماده شدن برای ضربه زدن نیز لبخند می‌زنند. گاو چمنزار ممکن است انسان را به زمین بیندازد، ولی دست‌کم پس از آن ادعا نمی‌کند که این کار را برای رشد شخصیت او انجام داده است. از همه جالب‌تر آنکه گاوهای واقعی معمولاً به همان مرتعی که در آن زندگی می‌کنند قانع‌اند. اما برخی نمونه‌های دوپا، علاوه بر مرتع خودشان، به علف‌های دیگران نیز علاقه نشان می‌دهند و اگر فرصتی پیدا کنند، حتی حاضرند برای تصاحب سهم دیگران، درباره عدالت و حقوق برابر سخنرانی کنند. البته این مقایسه شاید کمی در حق گاوهای چمنزار بی‌انصافی باشد؛ زیرا آنها دست‌کم درباره چیزی که نمی‌فهمند، ادعای تخصص ندارند.

در همین افکار بودم که دوستم گفت: «حالا که به آن منطقه می‌روید، خواهش می‌کنم مواظب گاوها باشید!» قول دادم احتیاط کنم. اما جمله‌اش در ذهنم ماند. او از گاوهایی حرف می‌زد که در چمنزارهای جنوب آلمان زندگی می‌کنند و من به موجوداتی فکر می‌کردم که ممکن است در هر شهر و خیابان، پشت میز اداره، در جمع دوستان یا حتی کنار سفره انسان نشسته باشند؛ موجوداتی کاملاً آراسته که برخلاف گاوهای واقعی، گاهی برای ضربه زدن نیازی به شاخ ندارند.

در راه بازگشت، به خودم خندیدم. چهل‌ونه سال در برلین زندگی کرده‌ام، با آدم‌های گوناگون معاشرت داشته‌ام و حالا که تصمیم گرفته‌ام برای آرامش بیشتر به طبیعت پناه ببرم، دوستی آلمانی هشدار می‌دهد که باید مراقب گاوها باشم. با خود گفتم کاش این توصیه را چند دهه زودتر شنیده بودم؛ شاید آن‌وقت معنای گسترده‌ترش را زودتر می‌فهمیدم و دست‌کم از بعضی برخوردهای دردناک زندگی جان سالم به در می‌بردم.

البته همچنان گاوهای واقعی را دوست دارم. آنها نه دروغ می‌گویند، نه پشت سر کسی بدگویی می‌کنند و نه با وعده دوستی، برای انسان دردسر می‌سازند. اگر هم روزی از حضور ما ناراحت شوند، معمولاً با رفتارشان نشان می‌دهند که بهتر است نزدیک‌تر نرویم. کاش شناخت برخی انسان‌ها نیز به همین سادگی بود. حالا که قرار است به جنوب آلمان نقل مکان کنیم، تصمیم گرفته‌ام توصیه دوستم را جدی بگیرم. هنگام قدم زدن در چمنزارها، فاصله مناسب را با گاوها حفظ خواهم کرد و از زیبایی‌شان لذت خواهم برد، بی‌آنکه اصرار داشته باشم با آنها عکس یادگاری بگیرم.

اما درباره گاوهای دوپا، کار کمی دشوارتر است؛ زیرا نه همیشه در چمنزار زندگی می‌کنند، نه لزوماً شاخ دارند و نه می‌توان با نصب تابلوی «احتیاط، گاو در اطراف شماست» حضورشان را اعلام کرد. گاهی آنقدر مؤدب، خوش‌لباس و خوش‌صحبت‌اند که انسان تازه پس از برخورد متوجه می‌شود با چه موجودی روبه‌رو بوده است.

چه طنز غم‌انگیزی است: ما از گاوهای واقعی می‌ترسیم که مبادا به ما شاخ بزنند، اما گاهی با خیال آسوده به کسانی نزدیک می‌شویم که سال‌هاست هنر شاخ زدن را بدون داشتن شاخ آموخته‌اند. و من که پس از چهل‌ونه سال زندگی در برلین، برای یافتن آرامش راهی جنوب آلمان می‌شوم، حالا بیش از هر زمان دیگری به این نتیجه رسیده‌ام که شاید باید توصیه دوستم را کمی اصلاح کرد: «مواظب گاوهای چمنزار باشید؛ اما گاوهای اطرافتان را هم فراموش نکنید. اولی ممکن است شما را به هوا پرتاب کند، دومی گاهی چنان به زمینتان می‌زند که تا سال‌ها جرئت بلند شدن ندارید.»

مهدی روسفید — برلن

25.10.2026

۱ نظر
نظرات
  1. ن
    ناشناس۱ نوامبر ۲۰۲۶

    بسیار جالب و قابل تأمل !

از همین بخش: نیم‌قرن در آلمان