شنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۶
ستون‌ها

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

اصغر قصاب؛ متهم ردیف اول گرانی

اصغر قصاب قیمت گوشت را تعیین نمی‌کند، اما در سرای اصغری تنها کسی است که می‌شود یقه‌اش را گرفت. روایتی از گرانی و خشمی که به نخستین آدم در دسترس می‌رسد.

ساطوری بی‌حرکت روی تختهٔ کار، ترازویی برنجی و دفتری قطور در قصابی قدیمی، و پشت شیشهٔ ویترین چند تکه گوشت زیر نور سرد مهتابی: اصغر قصاب و گرانی گوشت.
اصغر قصاب؛ متهم ردیف اول گرانیآرشیو موزائیک

(روایتی از سرای اصغری، یک ساطور خاموش و اقتصادی که صاحب ندارد)

اسمم اصغر است، نام خانوادگی‌ام اصغری، اما اهالی محل، به دلایلی که هنوز برای خودم روشن نشده، اصغرزاده صدایم می‌کنند. بچه سرای اصغری‌ام؛ محله‌ای قدیمی با دیوارهای ترک‌خورده، کوچه‌هایی که بوی نان تازه و فاضلاب کهنه در آنها به هم می‌آمیزد و پنجره‌هایی که سال‌هاست شاهد آمدن و رفتن نسل‌ها هستند. در این سرا، آدم‌ها یکدیگر را به اسم کوچک می‌شناسند، از گرفتاری هم خبر دارند و گاهی پیش از آنکه کسی خودش بفهمد چه بلایی سرش آمده، همسایه‌ها درباره‌اش جلسه تشکیل داده‌اند.

در نبش سرا، قصابی کوچکی است با تابلویی رنگ و رورفته که روی آن نوشته‌اند «پروتئینی اصغر». صاحبش اصغر قصاب است؛ مردی چهارشانه و کم‌حرف، با سبیلی پرپشت، چشمانی خسته و دست‌هایی که رد سال‌ها کار با ساطور بر آنها مانده است. اصغر از آن آدم‌هایی است که مهربانی‌شان را پشت اخم پنهان می‌کنند؛ اگر پیرزنی پول کافی نداشته باشد، بی‌سروصدا تکه‌ای گوشت اضافه در کیسه‌اش می‌گذارد و می‌گوید: «بعداً حساب می‌کنیم.» بعد هم اسمش را در دفتر نسیه‌ها می‌نویسد؛ دفتری که هر روز قطورتر می‌شود، بی‌آنکه دخل مغازه سنگین‌تر شود.

اصغر صبح‌ها پیش از بالا کشیدن کرکره، چند لحظه جلوی مغازه می‌ایستد، به تابلوی قدیمی نگاه می‌کند و بعد با همان حوصله همیشگی، شیشه ویترین را پاک می‌کند، ترازو را تنظیم می‌کند و ساطور را کنار تخته می‌گذارد. زمانی از صدای برخورد ساطور با تخته، زندگی در مغازه جریان می‌گرفت؛ حالا بیشتر وقتش به پاسخ دادن به سؤال‌هایی می‌گذرد که جوابشان را خودش هم نمی‌داند: «چرا گوشت گران شد؟ هفته دیگر چقدر می‌شود؟ آخرش به کجا می‌رسیم؟» اصغر برای هیچ‌کدام پاسخی ندارد، اما چون پشت پیشخوان ایستاده، ناچار است همه را بشنود.

دیروز نزدیک ظهر، فریادی از سر کوچه برخاست و کبوترهای نشسته بر لبه بام را به هوا فرستاد. وقتی رسیدم، جمعیتی جلوی قصابی حلقه زده بودند؛ عده‌ای می‌کوشیدند دعوا را بخوابانند، عده‌ای با کنجکاوی تماشا می‌کردند و چند نفری هم که ظاهراً برنامه مهم‌تری نداشتند، با آرامش به دیوار تکیه داده بودند. وسط جمعیت، مادر اصغر ایستاده بود؛ زنی ریزنقش با چادری گلدار، چشمانی تیز و صدایی که از انتهای سرا هم شنیده می‌شد.

فریاد می‌زد: «من دیگه از دست این قصابی خسته شدم! هر وقت گوشت گرون می‌شه، مردم میان جلوی مغازه پسرم و به ما بدوبیراه می‌گن. مگه اصغر من قیمت گوشت رو تعیین می‌کنه؟» اصغر پشت پیشخوان ایستاده بود. پیش‌بند سفیدش لکه‌دار بود و ساطورش، برخلاف همیشه، بی‌حرکت کنار ترازو قرار داشت. آرام گفت: «ننه، خودت رو ناراحت نکن. مردم حق دارن عصبانی باشن.» مادرش برگشت و با تعجب نگاهش کرد: «حق دارن؟ پس تو چی؟ تو حق نداری یه روز بدون دعوا کاسبی کنی؟» اصغر چیزی نگفت. نگاهش به پیرمردی افتاده بود که کنار ویترین ایستاده و چند اسکناس مچاله‌شده را میان انگشتانش می‌شمرد. پیرمرد پول‌ها را شمرد، به گوشت‌های پشت شیشه نگاه کرد و دوباره شمرد؛ گویی امیدوار بود در شمارش دوم، مبلغ بیشتری به دست بیاورد.

سرانجام پرسید: «اصغر جان، با این پول چقدر گوشت می‌دی؟» ….. اصغر اسکناس‌ها را نگاه کرد و بی‌آنکه حرفی بزند، تکه‌ای گوشت برداشت، روی ترازو گذاشت و در کیسه پیچید. ….. پیرمرد گفت: «پسرم، این بیشتر از پول منه.»

اصغر کیسه را به دستش داد و با اخم همیشگی پاسخ داد: «ترازو امروز درست کار نمی‌کنه، عمو. ببر تا درستش نکردم.» پیرمرد لحظه‌ای مکث کرد، چیزی نگفت و رفت. مادر اصغر که صحنه را دیده بود، آهی کشید. خوب می‌دانست پسرش چه می‌کند؛ از همان روزی که قصابی را باز کرده بود، دلش نیامده بود کسی را با دست خالی روانه خانه کند. اما حالا روزگار چنان تنگ شده بود که خودش هم گاهی نمی‌دانست این مهربانی تا کجا دوام می‌آورد.

در همین هنگام مردی با کیسه‌ای خالی در دست از میان جمعیت جلو آمد. صورتش از خشم سرخ شده بود. گفت: «اصغر! هفته پیش گوشت یه قیمت بود، امروز یه قیمت دیگه. ما باید چی کار کنیم؟ بچه من سه هفته‌ست گوشت نخورده. تو می‌فهمی یعنی چی؟»

اصغر سر بلند کرد. لحظه‌ای به مرد نگاه کرد و گفت: «می‌فهمم. دختر خودم هم دیشب پرسید: بابا، چرا ما که قصابی داریم، دیگه مثل قدیم گوشت نمی‌خوریم؟» مرد ساکت شد. انگار انتظار نداشت قصاب هم در همان صفی ایستاده باشد که مشتریانش از آن شکایت می‌کنند.

اصغر دفتر نسیه‌ها را از زیر پیشخوان بیرون کشید و روی تخته گذاشت. صفحه‌های دفتر پر از اسم و عدد بود؛ بعضی بدهی‌ها بارها خط خورده و دوباره نوشته شده بودند. انگشتش را روی یکی از صفحه‌ها گذاشت و گفت: «اینها همسایه‌های منن. آدم‌هایی که سال‌ها از همین مغازه خرید کردن. حالا بعضی‌هاشون خجالت می‌کشن بیان تو. من هم به عمده‌فروش بدهکارم. صبح با نگرانی جنس می‌خرم، ظهر با شرمندگی قیمت می‌گم و شب نمی‌دونم فردا چطور باید کرکره رو بالا بکشم.»

بعد مکث کرد و افزود: «شما از من ناراحتین، من از وضع خودم. فرقش اینه که شما می‌تونین سر من داد بزنین؛ من نمی‌دونم سر کی داد بزنم.» برای چند لحظه، سکوت بر جمعیت نشست. صدای یخچال فرسوده قصابی به گوش می‌رسید و پشت شیشه، چند تکه گوشت زیر نور سرد مهتابی آویزان بودند؛ چنان دور از دسترس که بیشتر به اشیای یک موزه شباهت داشتند تا غذایی برای سفره مردم.

مردی با کت‌وشلوار مرتب که تا آن لحظه تماشاگر ماجرا بود، جلو آمد و گفت: «باید توجه داشت که مسئله به تورم ساختاری، نوسانات ارزی و اختلال در زنجیره تأمین مربوط می‌شه.» مادر اصغر پرسید: «یعنی چی؟» مرد توضیح داد: «یعنی مشکل، ریشه‌های کلان اقتصادی داره.» زن لحظه‌ای به او خیره ماند و گفت: «پس آدرس همین کلان رو بده، برم با خودش حرف بزنم. از صبح هرچی می‌پرسم کی مسئوله، اسم یه چیزی رو می‌گین که نمی‌شه پیداش کرد!» چند نفر خندیدند. مرد کت‌وشلواری هم لبخندی زد، اما دیگر چیزی نگفت. اصغر برای نخستین بار در آن روز، گوشه لبش تکان خورد.

مادرش جلو آمد و دست روی پیشخوان گذاشت. نگاهش به دست‌های پسرش افتاد؛ دست‌هایی زبر با بریدگی‌های قدیمی، دست‌هایی که سال‌ها گوشت را با مهارت تکه‌تکه کرده بودند، اما حالا از باز کردن گره زندگی خودشان عاجز مانده بودند. صدایش آرام‌تر شد: «اصغر، من از تو ناراحت نیستم. از این ناراحتم که هر روز می‌بینم مردم جلوی مغازه‌ات می‌ایستن و تو نمی‌تونی کاری براشون بکنی.» اصغر نگاهش را پایین انداخت. شاید این نخستین جمله‌ای بود که در تمام آن غوغا، بیش از هر فریادی به دلش نشست.

کم‌کم جمعیت پراکنده شد. مرد عصبانی، این بار آرام‌تر از اصغر خداحافظی کرد و رفت. پیرمرد کیسه کوچکش را زیر بغل زده بود و چند نفر دیگر، بی‌آنکه خریدی کرده باشند، راه خانه را در پیش گرفتند. مادر اصغر چادرش را مرتب کرد و پیش از رفتن گفت: «امشب زود بیا خونه، یه چیزی درست می‌کنم بخوریم.» اصغر پرسید: «چی می‌پزی، ننه؟» …. زن لحظه‌ای مکث کرد و گفت: «عدسی.»

بعد نگاهی به گوشت‌های پشت ویترین انداخت و افزود: «بالاخره ما هم باید صرفه‌جویی کنیم!»

اصغر خندید؛ خنده‌ای کوتاه، اما واقعی. شاید در تمام آن روز، همین یک لحظه بود که احساس کرد هنوز چیزی از زندگی عادی باقی مانده است.

من از سرای اصغری بیرون آمدم، اما تصویر اصغر پشت پیشخوان تا مدت‌ها در ذهنم ماند؛ مردی که هر روز میان خشم مشتریان و بدهی خودش گرفتار بود، نه اختیار تعیین قیمت داشت و نه توان تغییر شرایط، اما باید پاسخگوی همه‌چیز می‌بود.

در راه به این فکر می‌کردم که گرانی فقط قدرت خرید مردم را کم نمی‌کند؛ آرام‌آرام رابطه‌ها را هم فرسوده می‌سازد. همسایه را در برابر همسایه قرار می‌دهد، فروشنده را از مشتری شرمنده می‌کند و خشم کسانی را که خود قربانی یک وضعیت‌اند، به سوی یکدیگر می‌کشاند. هرچه فشار بیشتر می‌شود، یافتن مقصر آسان‌تر از یافتن راه‌حل به نظر می‌رسد؛ به‌ویژه اگر مقصر احتمالی، درست سر کوچه مغازه داشته باشد.

در سرای اصغری، گوشت هر روز گران‌تر می‌شد، سفره‌ها کوچک‌تر و خشم مردم بزرگ‌تر؛ اما از میان تمام کسانی که در این ماجرا سهمی داشتند، تنها کسی که می‌شد یقه‌اش را گرفت، اصغر قصاب بود.

از آن روز، هرگاه کسی نامم را می‌پرسد، کمی مکث می‌کنم. آخر اسم من هم اصغر است و در محله‌ای که مسئولیت گرانی از این اداره به آن بازار حواله می‌شود و سرانجام بر شانه نخستین آدمِ در دسترس می‌افتد، داشتن چنین نامی دیگر صرفاً یک مسئله شناسنامه‌ای نیست. گاهی یک نام مشترک کافی است تا آدم، بی‌آنکه حتی یک گرم گوشت فروخته باشد، خود را در مظان اتهام ببیند.

مهدی روسفید- برلن

01.11.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.