بهار بود. برگهای درختان هنوز سبز کمرنگ بودند، تازه و جوان. همهجا پر از گل بود. از آن بوهای خوب در هوا بود. یک زن سیوسهساله بودم با یک کله پر از موهای فرفری وسط لباسهای نخی و رنگی که از خرداد ماه شهرم به ماه مِی شهرشان پرت شده بودم. هر سال آن موقع هی عاشق بودم و هی فارغ. وسط کار و بدو بدوهای روز و سنگاندازیهای روزگار به عشق اول و عشق وسط و عشق آخر فکر میکردم و در دلم هوای عاشقی و در سرم حیرانی، بسیار بود.
امّا! لعنت به این امّاها…
اما انگار این اداها برای وقتیست که وسط بهار شهرت هستی. نه بلا بهار سال سیاه هجرت.
وسط سیزدهم ماه مِی شهر دیگران فرود آمده بودم و جز هوای دوری و فراق چیزی در سرم نمیچرخید. از روز اول سقوط قصد کردم: دوست پیدا کردن ممنوع، عشق ممنوع، دوره افتادن بین همسایهها و خنده و دوستی با هر آدمی در این شهر ممنوع. قرار این شد ریشه دواندن و لنگر انداختن در این دیار ممنوع.
این چهارچوبها برای زن بیچهارچوبی که اصلاً به هیچ مرزی اعتقاد ندارد و همه عمر با پا گذاشتن روی مرزها و چهارچوبهای دیگران لج همه را درآورده بود، تنبیه بسیار سختی بود. من حتی در تنبیه کردن خودم هم بیرحمم.
از صبح تا شب راه میرفتم. دوستانم را از بین گاوها انتخاب کرده بودم و آنها هم به نظرم از من خیلی راضی بودند. البته این الفت و دوستی من با گاوها قصه امروز و دیروز نیست.
وجب به وجب تانوس را گشته بودم. سر ظهر به پشت کارگاه نجاری میرسیدم و با بوی چوبها حرف میزدم و هر روز گزارش مسائل گاوها را با بوی چوبهای کارگاه نجاری در میان میگذاشتم. به هیچ احدی سلام نمیگفتم و جواب هیچ سلامی را نمیدادم. یک دوست سنجاب. هفت دوست گاو. چندین دوست قاصدک. یک دوست درخت ازگیل بیازگیل. یک دوست درخت به. چند دوست درخت سیب آفتزده مثل خودم، دوستی به نام بوی چوبهای کارگاه نجاری و دوست دیگری به نام بوی قلیان پرتقال نعناع پیدا کرده بودم. میان این همه رطوبت و بیبویی، این بوها جاندارترین و زندهترین بوهای آن سال بودند که هنوز در خاطرم ماندهاند.
با رفقا سرگرم بودم که ناگهان زمستان به ما زد. این تنبیه کم بود برای زنی که یک نیمه شب خرداد ماه با بیمهری شهرش را ترک کرده بود. خدایش نبخشاید.
اگر دنبال دستاورد آن سال سیاه بیوطنی هستید، درست آمدهاید. چندتایی دستاورد برایتان در چنته دارم.
دستاورد شماره یک – چاقی. هم آن که در بالاتنهام ماندگار شد و دیگر نرفت.
دستاورد شماره دو – تلخ شدم. جهان دگرگون شدهام فرصت آنجور ملوس بودن و آنچنان زن بودن را از من گرفت.
دستاورد شماره سه – جهانبینیام تغییر کرد. از بعد از حادثه نگاهم به جهان همواره با چاشنی بیاعتمادی، بیتفاوتی و اندکی بیاحساسی همراه است.
همه چیز آماده بود. همه تلاشم را کرده بودم برای دلنبستن، ریشه ندواندن، خاطره نساختن و در صورت لزوم ترک کردن این نقطه از جهان که خانه من نیست.
اما لعنت به این اماها…
اما ناگهان زمستان رسید. سیاه زمستان سال اول هجرت. دیگر از صبح تا شب دهاتهای نوک تانوس را وجب کردن امکانپذیر نبود. با هیچ لباسی گرم نمیشدم. انگار استخوانهایم ترک خورده بودند.
چاره چیست؟
دوست خوبم بوی قلیان پرتقال و نعناع مرا دنبال خود کشاند. سلام گفتم. نگاهم کردند. صاحب بار ترک بود. پاتوق خلوتی بود. خوب بود. پتانسیل دلبستن و خاطره ساختن نداشت.
آنجا فقط پاتوق هر شب من نبود. قبل از من پاتوق جیمی بود اصلاً.
عینک مربع سیاه ته استکانی میزد. قد نه چندان بلندی داشت، موها و ابروهای پر و سفید و چهره عبوسی داشت. حرف نمیزد و شکم بزرگش خیال من را راحت میکرد و مجبور نبودم دائم شکمم را تو نگه دارم.
کنار هاکان و جیمی با خیال راحت چاق، بیادب و ساکت بودم. مزاحم آن هدف بزرگتر من یعنی «دوست پیدا نکردن» نبودند و موی دماغ نمیشدند.
اما لعنت به این اماها…
اما یک شب جیمی مشقهای من را گرفت و نگاهی کرد و گفت: غلط نوشتی!
باب دوستی باز شد. هر شب با جیمی مشق مینوشتیم بیصدا. کم حرف بود و فقط در صورت لزوم چیزی میگفت. با من مهربان بود. چند ماهی گذشت. درس میخواندیم. فرمهای خستهکننده این بلاسرزمین را پر میکردیم. سکوت میکردیم و بودیم. آخر هر شب من به طبقه بالای بار که هایمم بود میرفتم و جیمی به خیابان پشتی.
دوست پیدا کرده بودم ولی نگران آن مسئله بنیادین دوست پیدا نکردن نبودم. به خیالم دل کندن از جیمی راحت بود. فکر میکردم یک جیمی دارم که هر وقت بخواهم ندارم. و نداشتنش مثل نداشتن آن کسانم که در سرزمینم جا گذاشته بودم آزارم نمیدهد.
ماه پنجم بود. سرد و برفی. قطار تأخیر داشت. دیر میرسیدم و میدانستم وقتی برسم هاکان و جیمی داخل بار نشستهاند. مژههایم سفید شده بودند. با خودم گفتم: مثل جیمی.
هاکان تنها بود. جیمی نبود. هاکان گفت: سرده خیلی. گفتم: جیمی کجاست؟ گفت: چای یا قهوه؟ گفتم: جیمی نیامده؟! پرسید: فرانکفورت هم برف میبارید؟ گفتم: آره. جیمی کجاست؟ گفت: لابد ترسیده زمین بخورد و نیامده.
عصبانی بودم. از برف، از هاکان و از جیمی که نیامده بود.
شب فردا شد. در را باز کردم. نگاهی به اطراف کردم. جیمی نیامده بود.
هاکان گفت: جیمی مرده.
به اتاق زیر شیروانی رفتم و به عادت همیشه سه روز همانجا ماندم.
آن پروژه خاطره نساختن و دوست نیافتن و ریشه نداشتن را خاطرتان هست؟ جیمی با رفتنش نه حضورش… آن پروژه را شکست داد. بیصداترین دوست من آن را به باد داد.
شما قصه من و اولین دوستم و من و اولین بدعهدی من با خودم در کشور دیگران را خواندید.