شنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۶
ستون‌ها

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

با هم، اما بی‌همم

نخستین داستان از مجموعه «دوستی‌های گمشده»: دو دوست قدیمی در کافه‌ای بارانی به هم می‌رسند و یکی، دیگری را به‌سختی به یاد می‌آورد.

فنجان قهوه‌ای روی میز کافه کنار پنجره‌ای بارانی مانده است و بیرون، رهگذران چتربه‌دست در خیابان خیس شب می‌گذرند.
با هم، اما بی‌هممآرشیو موزائیک

«دوستی‌های گمشده»؛ نخستین تجربهٔ مستقل من در داستان‌نویسی

آشنایی من با داستان‌نویسی به سال‌ها پیش و حضور در کلاس‌های زنده‌یاد عباس معروفی بازمی‌گردد؛ تجربه‌ای ارزشمند که حاصل آن، از جمله، انتشار یکی از داستان‌هایم در مجموعهٔ «داستان برلین» بود.

اکنون «دوستی‌های گمشده» نخستین مجموعهٔ مستقل من، شامل دوازده داستان، در حال شکل‌گیری است؛ روایت‌هایی از انسان‌ها، خاطرات، پیوندهای ازدست‌رفته و حرف‌هایی که هرگز گفته نشدند.

امروز نخستین داستان این مجموعه را با شما به اشتراک می‌گذارم، به امید آنکه نه‌تنها خوانده شود، بلکه جایی در ذهن و احساس خوانندگان پیدا کند. شاید بعضی دوستی‌ها هرگز نمی‌میرند؛ تنها در ازدحام زندگی گم می‌شوند.

(روایتِ تنهایی انسان‌هایی که یکدیگر را گم کردند، بی‌آنکه از کنار هم رفته باشند)

باران پاییزی آرام و بی‌وقفه بر شیشه‌های کافه می‌نشست و خیابان، زیر نور چراغ‌ها، همچون آینه‌ای شکسته تصویر رهگذرانی را منعکس می‌کرد که با شتاب از کنار یکدیگر می‌گذشتند؛ انسان‌هایی که هرکدام جهانی از خاطره، امید، شکست و اندوه را با خود حمل می‌کردند، بی‌آنکه کسی فرصت یا شاید میلی برای شناخت آن جهان داشته باشد. پشت پنجره نشسته بودم، قهوه‌ام آرام‌آرام سرد می‌شد و به این فکر می‌کردم که چگونه شهری با میلیون‌ها انسان می‌تواند تا این اندازه سرشار از تنهایی باشد.

در همین افکار بودم که مردی وارد کافه شد. موهایش سپید، شانه‌هایش اندکی خمیده و چهره‌اش چنان درهم‌رفته بود که گویی سال‌ها زندگی، بی‌آنکه از او اجازه بگیرند، بر صورتش گذشته بودند. چند لحظه طول کشید تا شناختمش. از دوستان قدیمی بود؛ از همان‌هایی که روزگاری شب‌ها را با گفت‌وگو درباره آزادی، عدالت، انسانیت و آینده‌ای بهتر به صبح می‌رساندیم و چنان به یکدیگر نزدیک بودیم که تصور می‌کردیم هیچ حادثه‌ای قادر به جدا کردنمان نخواهد بود. از جا برخاستم و به سویش رفتم. با شوقی که از جایی دور در وجودم برخاسته بود، گفتم: «سلام رفیق، منم!» نگاهم کرد؛ نه با خشم و نه با محبت، بلکه با آن بی‌تفاوتی مؤدبانه‌ای که انسان در برابر غریبه‌ای در ایستگاه قطار از خود نشان می‌دهد. پرسید: «ببخشید، شما؟» نامم را گفتم. اندکی مکث کرد، لبخندی زد و گفت: «آهان، بله، یادم آمد. چقدر سال گذشته!» چند جمله درباره سلامتی و زندگی ردوبدل کردیم و بعد، با اشاره به میز دیگری، گفت دوستانش منتظرند. رفت و نشست؛ چنان طبیعی و آسوده که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود، درحالی‌که من هنوز میان آن چند قدم فاصله ایستاده بودم و به چیزی فکر می‌کردم که از فراموش شدن یک نام بسیار دردناک‌تر بود: او چهره مرا به یاد آورده بود، اما گویی تمام گذشته مشترکمان دیگر در زندگی‌اش جایی نداشت. به میز خود برگشتم. قهوه سرد شده بود و پشت شیشه، باران همچنان می‌بارید. ناگهان احساس کردم آنچه در برابر چشمانم اتفاق افتاده، تنها داستان دو دوست قدیمی نیست؛ تصویر کوچک‌شده سرگذشت نسلی است که سال‌ها کنار یکدیگر زندگی کرده، با هم خندیده، گریسته، مبارزه کرده و رؤیا ساخته، اما هرگز به‌درستی نیاموخته است چگونه با یکدیگر بماند.

ما روزگاری جمع بزرگی بودیم؛ خانه‌هایمان کوچک، جیب‌هایمان خالی و آرزوهایمان آنقدر بزرگ که گویی می‌خواستیم تمام جهان را در اتاقی چندمتری تغییر دهیم. روی فرش‌های کهنه می‌نشستیم، چای پشت چای می‌نوشیدیم، دود سیگار زیر چراغ جمع می‌شد و ساعت‌ها درباره آزادی، برابری و کرامت انسان سخن می‌گفتیم. یکی شعر می‌خواند، دیگری از فلسفه می‌گفت و سومی چنان از عدالت دفاع می‌کرد که گویی فردا صبح قرار است جهان از نو متولد شود. ما خود را دوستانی جدایی‌ناپذیر می‌دانستیم، زیرا باورها و آرزوهایمان به یکدیگر شباهت داشتند؛ اما سال‌ها بعد فهمیدم که شباهت در عقیده، الزاماً به معنای شناخت انسان نیست و اشتراک در آرزو، تضمینی برای وفاداری در اختلاف نخواهد بود.

ما از آزادی انسان سخن می‌گفتیم، اما گاهی تحمل آزادی اندیشه نزدیک‌ترین دوستانمان را نداشتیم؛ از عدالت دفاع می‌کردیم، اما در روابط شخصی، بی‌آنکه سخن دیگری را بشنویم، درباره‌اش حکم صادر می‌کردیم و از برادری می‌نوشتیم، درحالی‌که برادری‌مان اغلب تا جایی دوام می‌آورد که دیگری همان چیزی را بگوید که انتظار شنیدنش را داشتیم. آن روزها این تناقض را نمی‌دیدیم، زیرا جوان بودیم و سرشار از یقین؛ و یقین، هنگامی که به جای اندیشیدن می‌نشیند، آرام‌آرام توانایی فهمیدن دیگری را از انسان می‌گیرد.

بعدها زندگی ما را به گوشه‌های مختلف جهان پراکند. یکی به آلمان آمد، دیگری راهی فرانسه شد، بعضی در آمریکا ماندند و گروهی نیز هرگز ایران را ترک نکردند. اما فاصله واقعی میان ما از فرودگاه‌ها و مرزها آغاز نشد؛ از روزی آغاز شد که دیگر نتوانستیم تفاوت یکدیگر را تحمل کنیم و به‌جای شنیدن، به قضاوت کردن عادت کردیم.

دوستی داشتیم به نام کامران؛ مردی آرام، کم‌حرف و مهربان که در نخستین سال‌های مهاجرت، خانه کوچک او پناهگاه بسیاری از ما بود. هرکس تازه از راه می‌رسید، کلیدی از خانه کامران، پتویی برای خوابیدن و بشقابی غذا پیدا می‌کرد. او هرگز از کمک‌هایش سخن نمی‌گفت و شاید به همین دلیل، کسی عظمت خاموش مهربانی‌اش را به‌درستی نمی‌دید. شبی در جمع دوستان، بحث سیاست بالا گرفت. کامران، برخلاف همیشه، نظری متفاوت بیان کرد و گفت شاید لازم باشد در بعضی باورهای گذشته‌مان تجدیدنظر کنیم. هنوز سخنش تمام نشده بود که یکی از حاضران با لحنی سرد گفت: «من تازه امروز فهمیدم تو چه جور آدمی هستی.» دیگری اضافه کرد: «آدم‌ها بالاخره یک روز چهره واقعی‌شان را نشان می‌دهند.»

کامران سکوت کرد. نه از آن سکوت‌هایی که از نداشتن پاسخ ناشی می‌شود؛ از سکوت‌هایی که انسان ناگهان درمی‌یابد توضیح دادن دیگر فایده‌ای ندارد. کت خود را برداشت، آرام از جا برخاست و رفت. هیچکس دنبالش نرفت و هیچکس نپرسید چگونه ممکن است سال‌ها مهربانی، تنها با چند جمله متفاوت، از حافظه یک جمع پاک شود.

چند ماه بعد شنیدیم بیمار شده است. تماس‌ها کمتر و فاصله‌ها بیشتر شد. بعضی می‌گفتند عوض شده، بعضی او را خودخواه می‌دانستند و هیچکس به این احتمال فکر نمی‌کرد که شاید انسانی که سال‌ها پناه دیگران بوده، اکنون خودش به پناهی نیاز دارد. یک روز با او تماس گرفتم و پرسیدم: «کامران، چرا دیگر پیدایت نیست؟» لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: «من جایی نرفته‌ام؛ شما دیگر مرا نمی‌بینید.» آن روز معنای حرفش را نفهمیدم. چند سال بعد، وقتی خبر مرگش رسید، در مراسم یادبود او همان دوستانی را دیدم که روزی تحمل شنیدن چند جمله متفاوتش را نداشتند. همه از بزرگواری، وفاداری و انسانیتش سخن می‌گفتند و بعضی اشک می‌ریختند. کنار عکسش ایستاده بودم و به این تناقض دردناک فکر می‌کردم که چگونه انسانی در زمان زندگی‌اش از جمع رانده می‌شود، اما پس از مرگ به نماد دوستی تبدیل می‌گردد؛ گویی ما گاهی مردگان را آسان‌تر از زندگان دوست می‌داریم، زیرا مردگان دیگر عقیده‌ای برخلاف میل ما بیان نمی‌کنند.

سال‌ها گذشت و من هرچه بیشتر در میان جمع‌های ایرانی حضور یافتم، بیشتر احساس کردم با نوعی تنهایی جمعی روبه‌رو هستیم؛ تنهایی‌ای که نه در اتاق‌های خالی، بلکه در مهمانی‌های شلوغ، انجمن‌های فرهنگی، نشست‌های سیاسی و حتی درون خانواده‌ها شکل می‌گیرد. آدم‌ها یکدیگر را در آغوش می‌کشند، عکس یادگاری می‌گیرند، از دوستی و وفاداری سخن می‌گویند، اما گاه کافی است اختلافی پدید آید تا گذشته مشترک، زیر آوار یک قضاوت فروبریزد. ما به‌جای شناخت انسان‌ها، تصویری از آنان در ذهن می‌سازیم و تا زمانی دوستشان داریم که در همان تصویر باقی بمانند؛ همین که متفاوت می‌اندیشند یا برخلاف انتظارمان رفتار می‌کنند، دیگر آنان را نمی‌شناسیم.

شبی در پایان یک مهمانی، زنی سالخورده کنارم نشست. شوهرش چند سال پیش از دنیا رفته بود و فرزندانش در شهرهای دور زندگی می‌کردند. از او پرسیدم: «تنها زندگی می‌کنید؟» لبخندی زد و گفت: «نه، خیلی‌ها را دارم؛ ولی کسی را ندارم.» بعد به تلفن همراهش اشاره کرد و ادامه داد: «صدها شماره در این تلفن دارم. روز تولدم ده‌ها نفر برایم پیام می‌فرستند، در گروه‌های مختلف عضو هستم و هر روز برایم عکس و نوشته می‌فرستند؛ اما بعضی شب‌ها دلم می‌خواهد فقط به یک نفر زنگ بزنم و بگویم حالم خوب نیست، بدون آنکه مجبور باشم توضیح بدهم چرا. آن وقت هرچه در این شماره‌ها می‌گردم، کسی را پیدا نمی‌کنم.» صدایش لرزید. به پنجره نگاه کرد و آهسته گفت: «می‌دانی بدترین تنهایی چیست؟ اینکه آدم در میان این‌همه آشنا، جرئت نکند حقیقت حالش را به کسی بگوید.»

آن شب فهمیدم تنهایی همیشه از نبودن انسان‌ها آغاز نمی‌شود؛ گاهی از نبودن جایی امن در دل آنان پدید می‌آید. ممکن است سال‌ها زیر یک سقف زندگی کنیم، عادت‌های یکدیگر را بشناسیم، بدانیم چه غذایی دوست داریم و چه ساعتی می‌خوابیم، اما هرگز ندانیم دیگری شب‌ها از چه چیزی می‌ترسد، کدام خاطره هنوز آزارش می‌دهد و چه آرزویی را سال‌هاست در سکوت با خود حمل می‌کند. ما گاهی از زندگی یکدیگر خبر داریم، اما از رنج یکدیگر نه؛ چهره‌ها را می‌شناسیم، اما جهان پنهان پشت آنها را نمی‌بینیم.

وقتی آن روز از کافه بیرون آمدم، باران بند آمده بود و خیابان زیر نور چراغ‌ها برق می‌زد. از پشت شیشه نگاهی به دوست قدیمی‌ام انداختم که هنوز با دیگران می‌خندید. برای لحظه‌ای خواستم برگردم، کنارش بنشینم و از روزهای جوانی، از کامران، از آن خانه کوچک و از رؤیاهایی سخن بگویم که زمانی تمام زندگی‌مان بودند؛ اما منصرف شدم، نه از آن جهت که او مرا نشناخته بود، بلکه شاید از ترس اینکه دریابم من نیز دیگر او را نمی‌شناسم.

در راه خانه، پشت پنجره‌های روشن ساختمان‌ها، سایه انسان‌هایی را می‌دیدم که هرکدام در جهانی جداگانه زندگی می‌کردند؛ پدرانی که با فرزندانشان سخن نمی‌گفتند، زن و شوهرهایی که سال‌ها کنار هم خوابیده بودند، اما دیگر به رؤیاهای یکدیگر راه نداشتند و دوستانی که نام هم را در تلفن‌هایشان حفظ کرده بودند، بی‌آنکه از زندگی یکدیگر خبری داشته باشند. ناگهان احساس کردم ما انسان‌ها شاید بیش از آنکه از یکدیگر دور شده باشیم، توانایی نزدیک شدن را از دست داده‌ایم.

به خانه که رسیدم، تلفنم را برداشتم و در میان شماره‌ها به دنبال دوستی گشتم که سال‌ها از او خبری نداشتم. چند بار خواستم تماس بگیرم و منصرف شدم؛ نمی‌دانستم پس از این‌همه سکوت چه باید گفت و آیا هنوز می‌توان پلی بر فاصله سال‌ها ساخت. سرانجام شماره‌اش را گرفتم. بوق اول، دوم، سوم… کسی پاسخ نداد. چند دقیقه بعد پیامی از همان شماره رسید: «ببخشید، صاحب این تلفن چند ماه پیش فوت کرده است. شما از دوستانش بودید؟» مدت زیادی به صفحه روشن تلفن خیره ماندم. پرسش ساده‌ای بود، اما پاسخش چنان سنگین که گویی تمام سال‌های گذشته بر سینه‌ام فروریخته بودند. آیا واقعاً دوستش بودم؟ اگر بودم، در ماه‌های آخر زندگی‌اش کجا بودم؟ از بیماری‌اش چه می‌دانستم؟ آخرین بار چه زمانی صدایش را شنیده بودم؟ آیا دوستی تنها خاطره روزهایی است که کنار هم بوده‌ایم، یا مسئولیتی است که در روزهای دوری نیز نباید فراموش شود؟

آن شب دریافتم که انسان همیشه دیگران را با مرگ از دست نمی‌دهد؛ گاهی سال‌ها پیش از مرگ، آنان را در بی‌تفاوتی، مشغله، غرور و قضاوت‌های خود گم کرده است، بی‌آنکه حتی متوجه غیبتشان شده باشد. چراغ را خاموش کردم. اتاق در تاریکی فرو رفت و تنها نور کم‌رنگ خیابان از لابه‌لای پرده بر دیوار می‌افتاد. صدای ساعت، سکوت خانه را عمیق‌تر می‌کرد و من به تمام انسان‌هایی فکر می‌کردم که روزگاری در زندگی‌ام حضور داشتند، اما امروز جز نامی در حافظه و تصویری محو در گذشته از آنان باقی نمانده بود. در همان تاریکی، به یاد این شعر منسوب به نیما یوشیج افتادم که گفت:

«دیدمش، گفتم منم، نشناخت او.»

و ناگهان احساس کردم تلخی این چند واژه تنها در آن نیست که دیگری ما را نمی‌شناسد؛ درد بزرگ‌تر شاید آن باشد که ما نیز، در تمام سال‌هایی که در کنار یکدیگر بوده‌ایم، هرگز برای شناخت واقعی او فرصت نگذاشته‌ایم. اشک در چشمانم جمع شد. تلفن هنوز در دستم بود و پرسش آن غریبه بر صفحه می‌درخشید: «شما از دوستانش بودید؟» نمی‌دانستم چه بنویسم. تنها به این فکر می‌کردم که چه بسیار انسان‌هایی که در طول زندگی بارها به یکدیگر گفته‌اند «منم»، اما هیچگاه پاسخی فراتر از شناختن یک نام دریافت نکرده‌اند؛ چه بسیار دوستی‌ها که نه با خیانت، بلکه با بی‌اعتنایی از میان رفته‌اند و چه بسیار آدم‌هایی که تمام عمر در میان جمع زیسته‌اند، اما در تنهایی مرده‌اند. و شاید اندوهناک‌ترین حقیقت زندگی همین باشد: ما انسان‌ها گاهی آنقدر به کنار هم بودن عادت می‌کنیم که فراموش می‌کنیم با هم بودن را بیاموزیم؛ و زمانی به عمق این فاصله پی می‌بریم که دیگر نه کسی برای شناختن باقی مانده است و نه فرصتی برای گفتنِ «منم».

مهدی روسفید — برلن

14.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.