Skip to content
وطنِ درونِ سرِ ما
تاریخ

وطنِ درونِ سرِ ما

به قلم: مجله موزائیک

در سال ۱۹۴۴، پس از آنکه قیام مردم ورشو، پایتختِ لهستان، سرکوب شد، ارتشِ آلمان نازی کار عجیبی کرد: به‌جای آنکه فقط بجنگد، شروع کرد به نابود کردنِ کل شهر، خانه به خانه. واحدهای ویژه با دینامیت و شعله‌افکن به جان ساختمان‌ها افتادند و شهر را عمداً، با خاک یکسان کردند. در آن ماه‌ها نزدیک به صد و پنجاه هزار نفر کشته شدند، و مقاومت شهر در همان نبردِ نابرابر حدود بیست هزار نفر از نیروهای آلمانی را کشته یا زخمی کرده بود. هدف فقط شکستِ مقاومت نبود، هدف این بود که از ورشو چیزی نماند که بشود روزی به آن برگشت.

وقتی جنگ تمام شد، از مرکز تاریخی ورشو تقریباً چیزی نمانده بود. بیش از هشتاد و پنج درصدِ بافت کهن شهر از بین رفته بود؛ از ۹۸۷ بنای تاریخی، ۷۸۲ بنا کاملاً نابود شده و ۱۴۱ بنای دیگر نیمه‌ویران مانده بودند. شهری که قرن‌ها قدمت داشت، حالا یک میدان بی‌انتهای آوار بود.

تصمیم جالب لهستانی‌ها

لهستانی‌ها می‌توانستند کاری را بکنند که خیلی از شهرهای ویرانِ اروپا کردند: روی آوار، یک شهر مدرنِ تازه بسازند و گذشته را زیر بتن دفن کنند. اما تصمیم دیگری گرفتند. می‌خواستند شهر قدیمی خود را، تا جای ممکن مو به مو، همان‌طور که بود، از نو بسازند. مشکل این بود که نقشه‌های دقیقِ بسیاری از بناها هم در همان جنگ سوخته بود. پس معمارها سراغ یک منبع جالب رفتند: مجموعه‌ای از تابلوهای نقاشی، کارِ هنرمندی که دو قرن پیش از دنیا رفته بود.

لهستانی‌ها این تصمیم را فقط برای این نگرفتند که دلتنگ گذشته بودند. وقتی دشمنت شهرت را عمداً از بین می‌برد تا حافظه‌اش را هم حتی پاک کند، ساختن دوبارهٔ همان شهر، عیناً مثل قبل، خودش پیام روشنی دارد: نشان دادن اینکه آن پاک‌کردن و تخریب بی اثر بوده. برای مردمی که نزدیکانشان زیر همان آوار مانده بودند، هر نما و ساختمان بازسازی شده یعنی شهر هنوز سرِ جایش است. اما این کار آن‌قدر بی‌سابقه بود که سال‌ها بعد، وقتی نوبت به‌رسمیت‌شناختن این آثار رسید، باید برایش استثنا قائل می‌شدند؛ چون معمولاً ارزش یک بنای تاریخی به اصالت سنگ و آجر خودش است، نه به بازساختی هرچند دقیق.

نقاشی که شهر را با دقت یک دوربین کشید

آن هنرمند برناردو بلوتو (Bernardo Bellotto) بود، نقاش ونیزی و برادرزادهٔ نقاش نامدار کانالتو (Canaletto). بلوتو در سال ۱۷۶۸ نقاش دربار آخرین پادشاه لهستان شد و رشته‌ای از نماهای شهری — خیابان‌ها، میدان‌ها و کلیساهای ورشو — را با چنان دقتی کشید که امروز هم باورکردنی نیست. راز این دقت یک وسیله بود: «اتاقِ تاریک»، جعبه‌ای که تصویرِ بیرون را از یک روزنه روی کاغذ می‌انداخت تا نقاش بتواند خطوط را عیناً دنبال کند. نتیجه نماهایی بود تقریباً به دقت یک عکس، در روزگاری که هنوز عکاسی‌ای در کار نبود.

این‌گونه نقاشیِ نماهای شهری را در آن دوره «ودوته» (Veduta) می‌گفتند، و کانالتو استادِ بی‌رقیبش بود. بلوتو همین هنر را به دربارهای اروپا برد و در ورشو به اوجش رساند: تابلوهای او دیگر فقط منظره نبودند، یک‌جور شناسنامهٔ تصویریِ شهر بودند در بهترین سال‌هایش، با همان جزئیاتِ نما و سنگ و تزئین که بعدها معلوم شد چقدر به کار می‌آیند.

بیش از بیست تابلو از این نماها به‌شکلی معجزه‌آسا از جنگ جان به در بردند، و مسیری پرماجرا را پشت سر گذاشتند. پیش از آنکه بمب‌ها بر سر شهر ببارند، آن‌ها را از کاخِ سلطنتی به موزهٔ ملی منتقل کردند؛ بعد در جریانِ جنگ مصادره و جابه‌جا شدند و سر از یک قلعه در آلمان درآوردند. در پایانِ جنگ، گروهی که کارشان نجات آثار هنری از دل ویرانی بود تابلوها را پیدا کردند، و لهستان در سال ۱۹۴۶ آن‌ها را از مونیخ پس گرفت، تقریباً بی‌خط‌وخش. همان تابلوها حالا قرار بود نقشهٔ تولد دوبارهٔ شهر باشند.

برناردو بلوتو

لایه‌لایه از سوگ و انتخاب

معمارها و صنعتگرها این نقاشی‌ها را مثل نقشهٔ مهندسی جلوِ خودشان گذاشتند و نما به نما، شهر را از رویشان ساختند. حتی از خودِ آوار مایه گرفتند: آجرها و قطعاتِ ساختمان‌های ویران‌شده را خرد کردند و دوباره در دیوارهای تازه به کار بردند، طوری که تکه‌هایی از شهر قدیمی به‌ معنای واقعی در شهرِ نو ادامه پیدا کرد. بیشترِ کار تا میانهٔ دههٔ پنجاه میلادی تمام شد، اما بازسازی کامل، از جمله خودِ کاخ سلطنتی، دهه‌ها بیشتر طول کشید و تا سال‌های دههٔ هشتاد ادامه داشت.

حتی نشانی از زخم‌های دیگر جنگ هم در آجرهای شهر تازه ماند: آوار محلهٔ ویران‌شدهٔ گتوی یهودیان ورشو را خرد کردند و از آن برای ساخت آجرهای بخش‌های نو استفاده کردند. شهر بازساخته از همان اول یک شهر ساده نبود؛ لایه‌لایه از سوگ و انتخاب و خاکِ مرده‌ها ساخته شده بود.

اما بلوتو امانت‌دارِ بی‌کم‌وکاست نبود

این‌جا یک نکتهٔ ظریف هست. بلوتو نقاشِ دقیقی بود، اما عکاس نبود؛ هرجا لازم می‌دید، دستی در واقعیت می‌برد. زمین صاف ورشو را گاهی به تپه‌های خوش‌منظر تبدیل می‌کرد، کلیسایی را که تا حدودِ سی سال بعد ساخته نشد در تابلو می‌کشید، و تزئین‌هایی از خیالِ خودش به نماها اضافه می‌کرد. وقتی سازنده‌ها از روی این تابلوها کار کردند، همان تصاویر خیالی را هم با وفاداری روی ساختمان‌ها نشاندند. یعنی ورشو خودش را تا حدی از روی یک تصویرِ کمی آرمانی‌شده بازسازی کرد — کمی قشنگ‌تر و منظم‌تر از آنچه واقعاً بود.

و عجیب‌تر اینکه دنیا همین نسخهٔ بازسازی شده را «اصیل» دانست. یونسکو (UNESCO) سال ۱۹۸۰ شهرِ قدیمی ورشو و کاخ سلطنتی‌اش را در فهرستِ میراثِ جهانی ثبت کرد و آن را نمونه‌ای کم‌نظیر از «بازسازی تقریباً کاملِ» تاریخی خواند که قرن‌ها — از سدهٔ سیزدهم تا بیستم — را در خود جا داده است. تابلوهای اصلیِ بلوتو امروز در اتاقی به نامِ «اتاقِ کانالتو» در همان کاخ آویزان‌اند — همان نقشه‌هایی که یک شهر از رویشان دوباره متولد شد.

خانه‌ای که در حافظه می‌سازیم

ماجرای ورشو فقط یک داستان معماری نیست. چیزی دربارهٔ خودِ حافظه ما می‌گوید. ما معمولاً خیال می‌کنیم برای اینکه روزی بشود به گذشته و اصل خود برگشت، باید یک تصویر و تصور دقیق و بی‌خطا از آن داشته باشیم. اما ورشو خلاف این را نشان می‌دهد. بازگشت هیچ‌وقت از روی حقیقتِ مو به مو اتفاق نمی‌افتد. از روی یک تصویرِ ویرایش‌شده و کمی آرمانی اتفاق می‌افتد، و نتیجه را هم همان «اصل» می‌نامند.

شهر امروز ورشو، با همهٔ زیبایی‌اش، فقط بازتولیدِ گذشته نیست. انتخاب‌ها و دلتنگی کسانی را هم در خود دارد که تصمیم گرفتند آن را از روی یک تصویرِ مهربان‌تر از واقعیت بسازند. در هر نمای ترمیم‌شده، هم خاطرهٔ شهرِ کهن هست و هم خواستِ بازماندگانی که نمی‌خواستند ورشو فقط یک میدانِ آوار بماند. بازسازی، پیش از آنکه کارِ سنگ و آجر باشد، یک تصمیم دربارهٔ این است که کدام نسخهٔ گذشته و اصل خودت را می‌خواهی زنده نگه داری.

برای کسی که خانه‌اش را پشت سر گذاشته، این حرف آشناست. بسیاری از ما که سال‌هاست از یک شهر یا یک خانه دور افتاده‌ایم، آن را در ذهنمان کمی بزرگ‌تر، کمی آفتابی‌تر و کمی مهربان‌تر از آنچه بود نگه داشته‌ایم. شاید این همان تابلوی بلوتوی ماست: نه ثبت دقیق گذشته، بلکه نقشه‌ای که اگر روزی خواستیم چیزی را از نو بسازیم، ناچار از رویش می‌سازیم. و شاید بی‌همان تصویر کمی قشنگ‌تر از واقعیت، اصلاً جرئت برگشتن یا از نو ساختن را پیدا نمی‌کردیم.

آن تپه‌ای که بلوتو از خیال و آرزویش کشید، امروز زیر پای آدم‌های واقعیِ ورشو پهن شده است. و شاید خانه‌ای هم که ما در حافظه‌مان قشنگ‌تر از واقعیت نگه داشته‌ایم، روزی، جایی، برای کسی به خانه‌ای واقعی تبدیل شود و او پایش را روی همان خیالِ ما بگذارد، بی‌آنکه بداند زمانی فقط یک تصویر و تصور بود.