شنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۶
ستون‌ها

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

مردی که می‌خواست وطنش را نجات دهد

داستان بهرام و پسرش آرمان در روزهای جنگ: پدری که چهل‌وهفت سال در تبعید بوده و پسری که به کمک قدرت‌های خارجی امید بسته است.

لیوان چایی روی میز اتاقی تاریک است و پشت آن نقشه‌ای کهنه بر دیوار و پنجره‌ای رو به برف پیداست.
مردی که می‌خواست وطنش را نجات دهدآرشیو موزائیک

آن شب که خبر حمله به وطن رسید، بهرام برای نخستین بار در چهل‌وهفت سال تبعید، از شنیدن نام ایران ترسید. بیرون، برف بی‌صدا بر خیابان‌های شهر اروپایی می‌نشست و درون آپارتمان کوچک او، نور آبی تلویزیون بر نقشه‌ای رنگ و رورفته می‌افتاد که از روز نخست مهاجرت بر دیوار آویخته بود؛ نقشه‌ای با گوشه‌های فرسوده و نام شهرهایی که پیرمرد گاه با نوک انگشت لمسشان می‌کرد، گویی از این راه می‌توانست فاصله هزاران کیلومتری را از میان بردارد. روی صفحه، آسمان شهری در ایران از انفجار روشن شد و گزارشگر با صدایی مطمئن از «آغاز عملیاتی سرنوشت‌ساز» سخن گفت. بهرام فنجان چایش را برداشت، اما پیش از آنکه به لب برساند، تصویر عوض شد؛ مردی هراسان، کودکی را از میان دود و آوار بیرون می‌کشید و با هر قدم، یکی از کفش‌های کوچک کودک به بازویش می‌خورد. پیرمرد فنجان را بر میز گذاشت و چای از لبه نعلبکی سرریز شد.

در همان لحظه تلفن زنگ خورد. نام آرمان، پسرش، بر صفحه درخشید و پیش از آنکه بهرام سلام کند، صدای هیجان‌زده او در میان فریادهای جمعیتی ناشناس پیچید: «پدر، دیدی؟ بالاخره شروع شد! این بار دیگر کارشان تمام است!» بهرام چشم از تلویزیون برنداشت و پرسید: «تو کجایی؟» آرمان با غرور گفت در تجمعی از مخالفان حکومتم؛ پرچم‌ها برافراشته، مردم یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و همه از آزادی سخن می‌گویند. پیرمرد لحظه‌ای به تصویر کودک نگاه کرد، سپس با صدایی چنان آرام که پسرش به‌سختی شنید، گفت: «من اینجا یک بچه دیدم که شاید دیگر زنده نباشد. تو آنجا چه دیدی؟»

آرمان پاسخ داد: «پدر، جنگ هزینه دارد. مگر می‌شود بدون هزینه از شر این حکومت خلاص شد؟» بهرام پلک‌هایش را بست. این جمله را پیش‌تر نیز شنیده بود؛ نه با همین کلمات، نه از همین دهان، اما با همان اطمینان خطرناکی که انسان گاهی هنگام سخن گفتن از رنج دیگران پیدا می‌کند. آهسته گفت: «هزینه را کسی می‌پردازد که خانه‌اش زیر بمب است، نه کسی که از چند هزار کیلومتر دورتر، انفجار را نشانه پیروزی می‌بیند.» تماس با صدای خشمگین آرمان پایان یافت و پیرمرد، در سکوت اتاق، به تصویری خیره ماند که دیگر از صفحه تلویزیون محو شده بود.

بهرام روزگاری مرد دیگری بود؛ جوانی بلندپرواز که در سال‌های پایانی سلطنت، در حاشیه محافل قدرت رفت‌وآمد داشت و آینده را همچون جاده‌ای روشن پیش روی خود می‌دید. انقلاب که رسید، همراه بسیاری از هم‌نسلانش وطن را ترک کرد، با این تصور که دوری چندان طول نخواهد کشید. در نخستین سال‌های تبعید، پنجشنبه‌شب‌ها دوستانش دور میزی جمع می‌شدند، چای می‌نوشیدند، از سیاست سخن می‌گفتند و با اطمینانی شگفت‌انگیز تاریخ سقوط حکومت تازه را پیش‌بینی می‌کردند؛ یکی شش ماه، دیگری یک سال و سومی تا بهار آینده فرصت می‌داد، اما بهارها آمدند و رفتند، پیش‌بینی‌کنندگان پیر شدند، بعضی از دنیا رفتند و بعضی چنان در زندگی تازه خود ریشه دواندند که دیگر حتی از بازگشت سخن نمی‌گفتند. بهرام اما هرگز نقشه ایران را از دیوار برنداشت؛ گویی می‌ترسید اگر روزی آن را پایین بیاورد، آخرین شاهد زندگی گذشته‌اش را نیز از دست بدهد.

آرمان در همین تبعید بزرگ شده بود؛ جوانی خوش‌بیان، تحصیل‌کرده و پرشور که ایران را بیشتر از روایت‌های پدر، تصاویر تلویزیون و نشست‌های سیاسی می‌شناخت. او برخلاف بهرام، نه خاطره‌ای از کوچه‌های تهران داشت و نه دلتنگی برای خانه‌ای که روزی در آن زندگی کرده باشد؛ وطن برایش بیش از آنکه تجربه‌ای زیسته باشد، آرمانی بزرگ بود که می‌خواست در تحققش سهمی داشته باشد. در محافل سیاسی رفت‌وآمد می‌کرد، با چهره‌های بانفوذ عکس می‌گرفت و هر بار که از پایتختی غربی بازمی‌گشت، با اطمینان بیشتری از نزدیک بودن تغییر حکومت سخن می‌گفت. بهرام در چشم‌های پسرش همان برق جوانی خود را می‌دید؛ برقی که هم می‌توانست سرچشمه شجاعت باشد و هم انسان را نسبت به پیچیدگی واقعیت نابینا کند.

چند روز پیش از آغاز جنگ، آرمان با پالتویی پوشیده از برف به خانه پدر آمده و بی‌آنکه بنشیند، تلفنش را مقابل او گرفته بود؛ تصویری از جلسه‌ای سیاسی، با مردانی آراسته، پرچم‌هایی در پس‌زمینه و لبخندهایی که گویی آینده یک کشور را از پیش تعیین کرده بودند. با هیجان گفته بود: «پدر، اینها حاضرند کمک کنند. دیگر لازم نیست تنها بجنگیم.» بهرام تصویر را نگریسته و پرسیده بود: «کمک کنند تا مردم آزاد شوند، یا کمک کنند تا کسانی که می‌خواهند، به قدرت برسند؟» آرمان با بی‌حوصلگی پاسخ داده بود: «چه فرقی دارد وقتی دشمنمان یکی است؟» و پیرمرد، درحالی‌که عینکش را از چشم برمی‌داشت، گفته بود: «فرقش را معمولاً روزی می‌فهمند که دشمن مشترک از میان رفته و دو طرف تازه بر سر آینده اختلاف پیدا کرده‌اند.»

اکنون جنگ آغاز شده بود و آن گفت‌وگوی کوتاه، معنایی هولناک‌تر یافته بود. هر روز خبر تازه‌ای می‌رسید؛ از حملات، تهدیدها، امید به تغییر و نگرانی از گسترش ویرانی. در نشست‌های سیاسی، از آینده کشور با واژه‌هایی بزرگ سخن می‌گفتند، اما بهرام هر بار که اصطلاح «اهداف راهبردی» را می‌شنید، تصویر همان کودک را به یاد می‌آورد و از خود می‌پرسید چگونه ممکن است در زبان سیاست، شهری با هزاران زندگی به نقطه‌ای روی نقشه تبدیل شود و مرگ انسان‌ها زیر عنوانی فنی پنهان بماند. او از حکومت وطنش دفاع نمی‌کرد؛ زندان‌ها، اعدام‌ها و سرکوب‌ها را می‌شناخت و سال‌ها علیه آنها سخن گفته بود، اما نمی‌توانست بپذیرد که مخالفت با یک حکومت، انسان را از مسئولیت در برابر سرنوشت کشور معاف کند.

یک هفته بعد، آرمان بی‌خبر به خانه آمد؛ این بار نه با قدم‌های تند و چهره‌ای برافروخته، بلکه با شانه‌هایی افتاده و نگاهی که از چشم‌های پدر می‌گریخت. پالتویش را روی صندلی انداخت، برای خود چای ریخت و آنقدر قاشق را در فنجان چرخاند که بهرام سرانجام پرسید: «چه شده؟ مگر قرار نبود همه‌چیز مطابق برنامه پیش برود؟» آرمان لبخند بی‌رمقی زد و گفت: «امروز جلسه‌ای داشتیم. یکی از آنها درباره آینده کشور حرف می‌زد؛ درباره قراردادهای امنیتی، امتیازهای اقتصادی و تصمیم‌هایی که باید بعد از تغییر حکومت گرفته شود.» پیرمرد پرسید: «و شما چه گفتید؟» آرمان نگاهش را پایین انداخت: «چیزی نگفتیم. نمی‌خواستیم حمایتشان را از دست بدهیم.» بهرام بی‌حرکت ماند. صدای ساعت دیواری در سکوت اتاق چنان بلند شده بود که گویی زمان نیز منتظر پاسخ بود. سرانجام پرسید: «یعنی هنوز به قدرت نرسیده‌اید، اما از همین حالا می‌ترسید با کسانی که وعده رساندنتان به قدرت را داده‌اند مخالفت کنید؟»

آرمان ناگهان از جا برخاست، صندلی با صدایی تیز روی زمین کشیده شد و با عصبانیت گفت: «تو نمی‌فهمی! ما سال‌ها منتظر چنین فرصتی بوده‌ایم. می‌خواهی به خاطر چند اختلاف، همه‌چیز را از دست بدهیم؟»

پیرمرد نیز برخاست، اما به‌جای نزدیک شدن به پسر، به سوی نقشه ایران رفت. انگشتش را بر تهران گذاشت، لحظه‌ای مکث کرد و سپس روی پهنه کشور حرکت داد؛ از کوه‌ها و دشت‌ها تا شهرهایی که نامشان برای او خاطره بود و برای میلیون‌ها انسان، خانه. بی‌آنکه برگردد، گفت: «من از دست دادن فرصت را می‌فهمم، آرمان… چهل‌وهفت سال است که با فرصت‌های ازدست‌رفته زندگی می‌کنم؛ اما چیزی هست که اگر از دست برود، هیچ پیروزی‌ای جبرانش نمی‌کند: اختیار یک ملت برای تصمیم گرفتن درباره آینده خودش.»

آرمان خواست چیزی بگوید، اما بهرام ادامه داد: «من نمی‌گویم از جهان کمک نخواهید، نمی‌گویم مردم باید زیر سرکوب تنها بمانند؛ می‌گویم روزی که از یک قدرت خارجی کمک می‌خواهید، باید از همان ابتدا روشن کنید که حمایت او به معنای مالکیت بر آینده کشور نیست. اگر امروز برای حفظ حمایتش سکوت کنید، فردا برای حفظ قدرتتان در برابر چه چیزهای دیگری سکوت خواهید کرد؟»

آرمان آرام روی صندلی نشست. این بار نه برای پاسخ دادن، بلکه برای شنیدن. از پنجره، نور چراغ خیابان بر صورتش افتاده بود و بهرام برای نخستین بار خستگی عمیقی را در چهره پسرش دید؛ خستگی نسلی که از دور شاهد رنج سرزمینی بود که دوستش داشت، اما برای نجات آن، میان امید به یاری دیگران و ترس از پیامدهای همان یاری سرگردان مانده بود.

پیرمرد آهسته‌تر گفت: «اشتباه نسل من این بود که گاهی آنقدر شیفته آینده‌ای که در ذهن ساخته بودیم می‌شدیم که انسان‌های زنده امروز را نمی‌دیدیم. بعضی برای حفظ قدرت، آزادی را قربانی کردند و بعضی در رؤیای آزادی، خطر قربانی شدن کشور را کوچک شمردند. من نمی‌خواهم تو نیز روزی در برابر نقشه‌ای مثل این بایستی و تمام عمر از خود بپرسی در کدام لحظه، آرمانت از مردمی که برایشان می‌جنگیدی مهم‌تر شد.»

سکوتی سنگین میانشان افتاد. آرمان به عکس قدیمی روی قفسه نگاه کرد؛ پدرش را در جوانی دید، با همان موهای مرتب و چشمان مطمئنی که اکنون خود او در آینه می‌دید. شاید برای نخستین بار فهمید که تاریخ همیشه با چهره‌های تازه بازنمی‌گردد؛ گاهی همان خطاهای قدیمی را در زبان و لباس نسلی دیگر تکرار می‌کند… نزدیک نیمه‌شب، هنگام رفتن، دستش روی دستگیره در ماند و بی‌آنکه برگردد پرسید: «پدر، اگر روزی مجبور شوم میان حمایت کسانی که می‌توانند ما را به قدرت برسانند و منافع ایران یکی را انتخاب کنم، چه؟» بهرام به پسرش نگاه کرد؛ به مرد جوانی که هنوز فرصت داشت پاسخی متفاوت به تاریخ بدهد. سپس گفت: «آن روز، برای نخستین بار، معلوم می‌شود واقعاً برای چه وارد سیاست شده‌ای.» آرمان سرش را پایین انداخت و از خانه بیرون رفت. صدای قدم‌هایش در راه‌پله دور شد و پیرمرد دوباره تنها ماند؛ با ساعت قدیمی، عکس جوانی و نقشه‌ای که دیگر برایش فقط تصویر سرزمین ازدست‌رفته نبود، بلکه یادآور انسان‌هایی بود که هیچگاه در نشست‌های قدرت حضور نداشتند، اما همواره نخستین کسانی بودند که بهای تصمیم‌های آن نشست‌ها را می‌پرداختند.

بهرام چراغ را خاموش کرد. در تاریکی، صدای باران بر شیشه می‌نشست و او به پادشاهان، انقلاب‌ها، جنگ‌ها و مردانی می‌اندیشید که در طول تاریخ با وعده نجات یک ملت به سوی قدرت رفته بودند؛ بعضی با شمشیر، بعضی با شعار آزادی و بعضی با حمایت قدرت‌هایی که در آن سوی مرزها نشسته بودند. و ناگهان دریافت که دشوارترین آزمون یک مدعی رهبری، رسیدن به قدرت نیست؛ لحظه‌ای است که باید میان قدرت و استقلال یکی را برگزیند، آن هم زمانی که چشم پوشیدن از حمایت، ممکن است تمام رؤیای بازگشتش را بر باد دهد.

تاریخ پر از انسان‌هایی است که برای به دست آوردن وطن، به قدرت تکیه کرده‌اند؛ اما ارزش استقلال در لحظه‌ای آشکار می‌شود که انسان حاضر باشد قدرت را از دست بدهد، بی‌آنکه اختیار وطن را واگذار کند.

پیرمرد دستش را در تاریکی به سوی نقشه برد و زیر لب گفت:

«وطن را نمی‌توان به بهای آزادی‌اش نجات داد؛ زیرا سرزمینی که اختیار آینده‌اش را از دست بدهد، حتی اگر فرمانروایش تغییر کند، هنوز به آزادی نرسیده است.»

مهدی روسفید — برلن

15.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.