یکشنبه، ۱ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

وقتی خوشبختی دیگری به رنج انسان تبدیل می‌شود

تأملی دربارهٔ حسادت و نفرت: کسی که آرامشش به شکست دیگری وابسته شده، پیش از هر چیز زندان خودش را ساخته است.

پنجره‌ای در اتاقی تاریک با چراغ نفتی و شمعی روی لبه، و آن سوی شیشه پنجرهٔ روشن خانهٔ همسایه: حسادت و خوشبختی دیگری.
وقتی خوشبختی دیگری به رنج انسان تبدیل می‌شودآرشیو موزائیک

(تأملی فلسفی درباره حسادت، نفرت و فروپاشی اخلاقی انسان)

بعضی‌ها چهار اتومبیل در گاراژ دارند، اما کافی است همسایه‌شان دوچرخه‌ای بخرد تا آرامش از زندگی‌شان رخت بربندد. نه به آن دوچرخه نیاز دارند و نه چیزی از دارایی‌شان کاسته شده است؛ آنچه آزارشان می‌دهد، نه کمبود خویش، بلکه برخورداری دیگری است. اینجاست که یکی از تلخ‌ترین تناقض‌های روان انسان آشکار می‌شود: آدمی گاه از آنچه ندارد رنج نمی‌برد، بلکه از آنچه دیگری دارد احساس محرومیت می‌کند. در چنین وضعی، فقر دیگر مفهومی اقتصادی نیست؛ نوعی تهیدستی درونی است که حتی انبوه ثروت نیز قادر به جبران آن نیست.

حسادت از کهن‌ترین احساسات انسانی است؛ نه زاده یک فرهنگ است، نه میراث ملتی خاص و نه نشانه طبقه‌ای معین. از کاخ‌های مجلل تا خانه‌های محقر، از محافل دانشگاهی تا مناسبات روزمره، می‌توان ردپای آن را یافت. انسان موجودی مقایسه‌گر است و چه‌بسا در لحظه‌ای از زندگی، موفقیت دیگری را آینه ناکامی خویش ببیند. اما میان احساس حسادت و تبدیل آن به شیوه زندگی، فاصله‌ای به وسعت بلوغ اخلاقی وجود دارد. پیدایش یک احساس همیشه در اختیار ما نیست؛ آنچه مسئولیت اخلاقی ما را شکل می‌دهد، رفتاری است که در پاسخ به آن برمی‌گزینیم. انسان بالغ کسی نیست که هرگز حسادت نمی‌کند، بلکه کسی است که اجازه نمی‌دهد حسادت به جای وجدانش تصمیم بگیرد.

بااین‌حال، حسادت زمانی به مرحله‌ای خطرناک می‌رسد که با نفرت پیوند می‌خورد. حسود ممکن است آرزو کند آنچه دیگری دارد نصیب او نیز شود؛ اما انسان گرفتار حسادت و نفرت، دیگر به داشتن نمی‌اندیشد، بلکه به محروم کردن دیگری می‌اندیشد. مسئله او دستیابی به موفقیت نیست، بلکه نابودی موفقیت دیگری است. اگر نتواند به جایگاه او برسد، می‌کوشد او را از جایگاهش پایین بکشد؛ اگر توان ساختن ندارد، تخریب را به فضیلت تبدیل می‌کند و اگر از روشنایی دیگری رنج می‌برد، به جای افروختن چراغی برای خود، در اندیشه خاموش کردن چراغ اوست.

در این نقطه، حسادت از یک ضعف عاطفی فراتر می‌رود و به نوعی گسیختگی اخلاقی بدل می‌شود؛ وضعیتی که در آن انسان، دیگری را نه موجودی مستقل و سزاوار احترام، بلکه مانعی در برابر آرامش خود می‌بیند. از همین‌جا تخریب شخصیت، شایعه‌سازی، تحقیر و دشمنی‌های فرساینده آغاز می‌شود. گاه فرد چنان در این چرخه فرو می‌رود که دیگر هدف مشخصی ندارد؛ تنها می‌خواهد دیگری زمین بخورد، حتی اگر خود نیز در این سقوط چیزی به دست نیاورد. این رفتار لزوماً نشانه یک اختلال روان‌پزشکی نیست، اما بی‌تردید می‌تواند نشانه فرسایش عمیق وجدان و مسئولیت اخلاقی باشد.

تناقض دردناک آن است که چنین انسانی آزادی خود را نیز از دست می‌دهد. کسی که آرامشش به شکست دیگری وابسته شده، دیگر صاحب زندگی خویش نیست؛ سرنوشت عاطفی او در گرو موفقیت یا ناکامی انسانی دیگر قرار گرفته است. هر پیشرفت آن دیگری زخمی تازه می‌شود و هر کامیابی‌اش شکستی شخصی. بدین‌ترتیب، حسود پیش از آنکه زندگی کسی را ویران کند، زندان خویش را ساخته است؛ زندانی بی‌دیوار که کلید آن را نیز به دست همان کسی سپرده که از او نفرت دارد.

در تجربه‌های اجتماعی خود، متأسفانه نمونه‌هایی از این رفتار را در میان برخی ایرانیان نیز دیده‌ام؛ رفتارهایی که در آنها رقابت سالم جای خود را به تخریب می‌دهد و موفقیت دیگری به‌جای آنکه انگیزه‌ای برای پیشرفت باشد، بهانه‌ای برای دشمنی می‌شود. بااین‌همه، تعمیم این تجربه‌ها به یک ملت نه منصفانه است و نه خردمندانه. حسادت و نفرت نه شناسنامه دارند و نه تابع مرزهای سیاسی‌اند. آنچه میان جوامع و انسان‌ها تفاوت ایجاد می‌کند، میزان توانایی آنان در مهار این احساسات و تبدیل رقابت به نیرویی سازنده است.

شاید یکی از معیارهای مهم تمدن، نه شمار دانشگاه‌ها و نه میزان ثروت، بلکه توانایی انسان‌ها در تحمل خوشبختی یکدیگر باشد. جامعه‌ای که در آن موفقیت دیگری تهدید تلقی می‌شود، به‌تدریج اعتماد، همبستگی و امکان همکاری را از دست می‌دهد؛ زیرا هیچ دستاوردی در فضایی که تحسین جای خود را به بدگمانی و رقابت جای خود را به کینه داده است، از آسیب مصون نمی‌ماند. انسان‌ها در چنین فضایی به جای آنکه نیروی خود را صرف ساختن کنند، بخشی از عمرشان را برای دفاع از آنچه ساخته‌اند هدر می‌دهند.

از این‌رو، مبارزه با حسادت پیش از آنکه وظیفه‌ای اجتماعی باشد، تمرینی در خودشناسی است. باید آموخت که ارزش انسان از مقایسه دائمی با دیگران به دست نمی‌آید و خوشبختی، کالایی محدود نیست که سهم بیشتر یک نفر، الزاماً سهم دیگری را کاهش دهد. انسان زمانی به آزادی درونی نزدیک می‌شود که بتواند بدون احساس حقارت، بزرگی دیگری را بپذیرد و بدون احساس شکست، از کامیابی او شاد شود. این توانایی نه نشانه ضعف، بلکه یکی از دشوارترین شکل‌های قدرت اخلاقی است.

سرانجام، حسادت زمانی انسانیت را می‌بلعد که نفرت به آن معنا و جهت ببخشد. از آن پس، فرد دیگر برای بهتر زیستن تلاش نمی‌کند؛ برای بدتر زیستن دیگری می‌کوشد. و چه سقوطی عمیق‌تر از آنکه انسانی، با وجود همه داشته‌هایش، چنان از درون تهی شود که تنها ویرانی دیگری بتواند لحظه‌ای احساس پیروزی به او ببخشد؟

فقر واقعی آن نیست که انسان چیزی نداشته باشد؛ آن است که همه‌چیز داشته باشد، اما توان تحمل خوشبختی دیگری را نداشته باشد.

مهدی روسفید — برلن

30.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین بخش: دربارهٔ خودمان