به آن که میرسم، فاصله بین سرفههای عجیبم که دستاورد این هجرت سیزدهساله است، کم میشود و فقط دو روز بعد از در آغوشش جا خوش کردن، خُرفهٔ من کار خودش را میکند؛ سرفهها قطع میشوند.
با من میسازد این شهر. قدمت دوستی ما چهلوپنج ساله است؛ به اندازه سالهای عمرم. از روزی که پرسه زدن در این شهر را شروع کردم و سر صحبت با کوچهها و خیابانهایش باز شد، با هم عهدی بستیم ناگسستنی. قرار این شد که برای هم شفا باشیم.
کایران تنها، زخمی، دور و جاندارِ من هنوز بر همان قرار و پیمان است. هرگز کسی چنین به من وفادار نبوده است.
بعد از مهاجرت، برای دفع و رفع دلتنگی شهر و دیار، راههای زیادی را امتحان کردم. مثلاً مدتی از روی گوگلمپ به خانه سر میزدم، در کوچههایش قدم میزدم.
اگر شما هم مثل من در آن شهر جوانی و عاشقی کرده باشید و همسنوسال من، یا اندکی بزرگتر باشید، پس کوچههایش را هم مثل من خوب بلدید؛ سر زدن به خاطرهٔ اولین بوسهٔ اولین یار در فلان کوچه یا سینما، سر زدن به کتابفروشیهای زیر پل کریمخان، سر زدن به خانهٔ فلان دوست، سر زدن به خیابان ویلا و کافه لُرد، سر زدن به سر پل و کشیدن و مرور خاطرات تا سربند.
سر زدن به همهٔ روزهای رفته، شده بود عادت روزهای هجر و هجرت.
همهٔ ما دلتنگی را خوب میشناسیم؛ تجربهٔ دلی که رفت و جا ماند، یا دلی که یک شب خراب و شکسته به خانه آمد، تجربهٔ مشترک همهٔ ماست.
تهران برای من یک شهر معمولی و دور نیست؛ آنجا خانهٔ من است، زادگاه من است. من یک روز وسط همان شهر بزرگ شده بودم؛ یک روز، وقتی همه سرگرم زندگی و گفتن از کار جهان بودند، عاشق شده بودم. «آنِ جاودانم» را دیده بودم و سالها بعد، شبی بیدل به خانه آمده بودم.
تهران گذاری نبود که آرام و بیسر و صدا از کنارش بگذرم. تهران نوشدارو بود.
سفر روی گوگلمپ دیگر چاره و دوا نشد. چیزی بیشتر میخواستم؛ واقعیتر، چیزی آشنا با حافظهٔ روح، حافظهٔ جان و حافظهٔ تکتک یاختههایم.
بیقرار دیدار بودم. تداوم در دیدار است که آدمی را بر سر عهد و پیمان نگه میدارد و دوری، آه از دوری که آفت عشق و خاطره است.
یکشب ناگهان با آسمان و ستارهها دوست شدم. متافیزیک، داروی روح انسان است. آنجا که علم پاسخگو نیست، انرژی و مغناطیس و جهانی دورتر رخ مینماید.
بعد از آن شب، هیچوقت از کنار آسمان سرسری نگذشتم و حالا با این آبی آرام و بلند، سر و سری دارم.
خورشید شد پدر، قمر مادر. شیدایی را از ونوس آموختم. در عمارت بهرام بود که فهمیدم چرا حیران او شدم. در میهمانی کیوان دریافتم جهان بر من سخت میگیرد؛ همواره سخت میگیرد و باید صبور باشم.
هرمز دانا نشانم داد که پیش از آمدنم به جهان، نقشهٔ هجرت و دور شدن از خانه در دستم بوده است و از ازل، یک مهاجر بودهام.
روزی که به خانهٔ چهارم سرنوشت رسیدم، انگار غم از دلم پر زد و رفت. بیقراریام رفت و قرار آمد. در خانهٔ چهارم، خانهٔ مادر و سرزمین مادری، بساط دمنوش اسطوخودوس برپا بود.
ژوپیتر، سعد اعظم این سیارهٔ بزرگ و خجسته، در منزلگاه سرزمین مادریام نشسته بود.
گفتم: «معنی؟»
گفت: معنای این حضور یعنی مهاجرت معکوس؛ رفتن به خانه و دیار.
«خوشا مهاجری که به خانه میرود.»
ستارهها چارهٔ درد و نور زندگیام شدند. سفر در آسمان شگفتآور است؛ وقتی هر ستاره خودش تو را صدا میزند و راه نشانت میدهد.
من با همین نقشه و نور هر شب به خانه میروم.
راستی خانهٔ هفتم خانهٔ شور و دلداگیست و سرور خانه ناهیدِ پرفروغ، به دیدارش بروید.