و حوصلهٔ خدا هرگز سر نمیرود
تا به حال به این فکر کردهاید که خدا از آن بالا، ما را چگونه میبیند؟اطمینان دارم که حوصلهاش هرگز سر…
راستش را بخواهید، این روزها دوربین نگاهم را چرخاندهام به سمت قطعههایِ چوب که حالا دیگر نامشان هیزم است. در شومینه شعلهور میشوند، زمین را گرم میکنند و رقصان به استقبال آتش میروند. اگر در کنار شومینه باشی، داغیِ بوسههایشان را بر گونههایت احساس میکنی،…
به آن که میرسم، فاصله بین سرفههای عجیبم که دستاورد این هجرت سیزدهساله است، کم میشود و…
من و جان وِیت، از آلستِر تا وارتِنا
صدای «جان وِیت» و صدای گذشته، بعد از سالها دوباره مرا به هامبورک کشانده بود، به روزهایی…
متنی که پیش رو دارید، روایتی داستانی است مبتنی بر رخدادهای مستند و شهادتهای متعدد از…
داستان نوزادِ مردهای که متولد شد
من مرده به دنیا آمدم. یعنی زمانی که متولد شدم بینفس بودم. کبود و فشرده و بیخون. اما…
در یکی از روزهای پاییز سال ۱۷۸۶، مردی چهلساله بیسروصدا شهرش، یعنی کارلسباد (Karlsbad) را ترک کرد. این شهر در منطقه بوهم (Böhmen) قرار داشت،…
خیلی وقت نیست که با هم آشنا شدیم، ولی جوری با هم صمیمی شدیم که حتی زندگی بدون او رو نمیتونم…
خانم یا فداکار (با الهام از قصه، آقا جون، آقا جونه)
چندی پیش در صفحهی اینستاگرام مجلهی موزائیک مطلبی را منتشر کردیم با عنوان “آقا جون، آقا…
معرفی ۵ نویسنده تأثیرگذار آلمانی
حدود بیست سال پیش در خبرنامه یک انتشارات ثبتنام کرده بودم که تقریباً هر هفته یک ایمیل در مورد…
مسابقه داستاننویسی «روایت مهاجر»
عزیزان همراه، ما با افتخار شما را به شرکت در مسابقه داستاننویسی «روایت مهاجر» دعوت میکنیم! این مسابقه فرصتی عالی است تا تجربیات شخصی شما به عنوان یک مهاجر در آلمان به گوش دیگران برسد. شاید اولین…