داستان نوزادِ مردهای که متولد شد
من مرده به دنیا آمدم. یعنی زمانی که متولد شدم بینفس بودم. کبود و فشرده و بیخون. اما مسأله فقط این نیست.…
روایتی از گمشدن هیلال ارجان در هامبورگ، و عکسی که بیست و شش سال بعد روی بطری اسموتی پیدا شد.
راستش را بخواهید، این روزها دوربین نگاهم را چرخاندهام به سمت قطعههایِ چوب که حالا دیگر…
به آن که میرسم، فاصله بین سرفههای عجیبم که دستاورد این هجرت سیزدهساله است، کم میشود و…
من و جان وِیت، از آلستِر تا وارتِنا
صدای «جان وِیت» و صدای گذشته، بعد از سالها دوباره مرا به هامبورک کشانده بود، به روزهایی…
متنی که پیش رو دارید، روایتی داستانی است مبتنی بر رخدادهای مستند و شهادتهای متعدد از…
جادوی جنگل سیاه و برادران گریم
«و آنها تا پایان عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند.» کتاب را بستم و بی اختیار لبخندی کودکانه بر لبم نشست. من دختربچه ای ۳۴ ساله ام که هنوز…
در یکی از روزهای پاییز سال ۱۷۸۶، مردی چهلساله بیسروصدا شهرش، یعنی کارلسباد (Karlsbad) را…
خیلی وقت نیست که با هم آشنا شدیم، ولی جوری با هم صمیمی شدیم که حتی زندگی بدون او رو نمیتونم…
خانم یا فداکار (با الهام از قصه، آقا جون، آقا جونه)
چندی پیش در صفحهی اینستاگرام مجلهی موزائیک مطلبی را منتشر کردیم با عنوان “آقا جون، آقا…