سقف-سردخانه-کهریزک-تصویر

سه قرن در سه روز

متنی که پیش رو دارید، روایتی داستانی است مبتنی بر رخدادهای مستند و شهادت‌های متعدد از وقایع اخیر ایران. ساختار، توالی حوادث و بستر کلی بر پایه واقعیت شکل گرفته است. با این حال، برای حفظ امنیت اشخاص، پرهیز از شناسایی مستقیم و نیز امکان بازنمایی تجربه‌ای که در قالب گزارش خبری قابل انتقال نیست، برخی شخصیت‌ها، جزئیات و پیوندهای روایی با بهره‌گیری از تخیل ادبی بازآفرینی شده‌اند.

روز اول: کیسه مشکی جسد

برزخ بود؛ نه، برزخ این‌جوری نیست؛ این خود جهنم بود. بوی تمام شدن می‌داد. بوی پلاستیک فشرده و خون لخته‌ای که ماسیده بود به پیراهنم. سرما مثل هزاران حشره‌ی لزج زیر پوستم می‌خزید. بدنم مال من نبود؛ انگار هوشیاری‌ام را در یکی از همان حفره‌های تاریک خواب جا گذاشته بودم. سعی کردم پلک بزنم اما سنگینی نگاه مرگ چشم‌هایم را بسته نگه داشته بود.

من در یک کیسه بودم؛ یک محفظه‌ی سیاه که بوی تند آهن می‌داد. هر مفصل بدنم گویی با میخ طویله به زمین سیمی کوبیده شده بود. از دوردست یا شاید از اعماق حلق بریده‌ی خودم صدای ناله‌ای می‌آمد؛ صدایی شبیه به لولای زنگ‌زده‌ی دری که سال‌هاست باز نشده.

ناگهان طنین یک شلیک، سکوتِ لزج شب را درید. واقعیت مثل سیلی سرد یک مرده به صورتم خورد. حافظه‌ام مثل تکه آینه‌ای شکسته تصویری محو را بازتاب داد: دیروز… خیابان آرزوی آزادی… و بعد ضربه ی داغ سربی که زمان را متوقف کرد. حالا سوزش زخم سینه‌ام مثل دهانی گرسنه شروع به بلعیدن توانم کرده بود. اکسیژن نبود؛ ریه‌هایم شبیه به کیسه‌هایی خالی از باد شده بودند که زیر بار سنگین چیزی یا کسی فشرده می‌شدند.

نمی‌دانستم ساعت چند است، کجایم و چه شده. دعا می‌کردم مرده باشم و دستگیر نشده باشم. یک لحظه صحنه دادگاه محمد حسینی مانند رنگ سیاه به دیوار حافظه‌ام پاشیده شد. نفسم را حبس کردم. صدای زنگ خوردن تلفن، ناله و حرف زدن می‌آمد. از فکری که به سرم زده بود رعشه گرفتم: من زنده‌ام اما میان جسدها در کف یک کیسه. مات و مبهوت سعی کردم بی‌حرکت بمانم. هر صدا و تکانی که شنیده می‌شد، پشت‌بندش فحش و خنده و صدای شلیک می‌آمد. یکی از ناله‌ها درست از بغل گوشم بود. تمام توانم را برای تکان نخوردن و گریه نکردن گذاشتم.

صدای نزدیک شدن پوتینی را می‌شنیدم. پوتین جایی سمت چپم ایستاد. زیر لب فحشی داد و بعد… صدای شلیک. صدای شکستن استخوانش را شنیدم. از ترس و خشم یخ زده بودم. بوی دود سیگار و خون مانده و صدای خنده‌ها در سرم می‌پیچید. طنین صدای خرد شدن استخوان‌های آن بیچاره در مغزم تکرار می‌شد. بلاتکلیف به سقف کوتاه و سیاه کیسه‌ی خودم خیره مانده بودم. درد زخم سینه‌ام داشت جانم را می‌گرفت. در کنار گرسنگی و تشنگی، عذاب‌آورترین چیز همین سمفونی ناله‌ها و شلیک‌های بعدش بود. چشمانم را بستم و به مدرسه فکر کردم؛ به علی که روز آخر گفت نباید جدا جدا بریم، با هم بریم که اگه طوری شد هوای همو داشته باشیم. از فکر اینکه علی و بقیه‌ی بچه‌ها هم در کیسه‌های اطرافم باشند آرام و بی‌صدا اشک ریختم.

چند ساعت گذشت؟ نمی‌دانم. ناگهان آن طرف سوله صدا و همهمه‌ای شروع شد. صدای باز شدن در آهنی مثل جیغ استیصال در فضا پیچید. جمعیت زیادی با گریه وارد محوطه شده بودند. همهمه‌ای از اشک و نام شکل گرفت. پاهایی که گاهی به پهلویم می‌خوردند دردی را در تنم زنده می‌کرد که دوستش داشتم؛ چون یعنی با آن هیولاها تنها نبودم. از شکاف دو سانتی‌متری زیپ، سقف سیمانی و سرد سوله را می‌دیدم که مثل سقف جمجمه‌ام تیره و کوتاه بود. هق‌هق زن‌ها و فریاد مردها مثل موج دریا به دیواره‌ها می‌خورد و برمی‌گشت. یکی نام پسرش را صدا می‌زد و دیگری ناخن بر سیمان می‌کشید؛ گویی انتظار داشتند برخیزیم و به کمکشان بیاییم. زنی در کنارم فریاد می‌زد: «من هنوز بچه‌مو پیدا نکردم، بذارید بگردم.» گوشم را تیز کرده بودم که صدایشان را تشخیص دهم؛ نکند پدر و مادر من باشند؟ شاید علی بهشان گفته باشد دیروز چه شد.

ناگهان صدای ناهنجار سوت توی فضا چرخید: «وقت تمومه، یا الله برید فردا بیاید.» صدای بلندگو بوی فلز و بی‌رحمی می‌داد. همهمه بیشتر شد؛ التماس مادرانی که می‌خواستند چند کیسه را بیشتر بگردند و پوتین‌هایی که آن‌ها را به عقب می‌راند. صدای کشیده شدن پاهایی که نمی‌خواستند بروند سوله را پر کرد. ضجه‌ها کم‌کم دور می‌شدند. هر قدمی که به سمت بیرون برداشته می‌شد، باری از تنهایی روی سینه‌ی من می‌گذاشت.

در آهنی بسته شد. سکوتی وحشتناک مثل لایه‌ای از قیر روی سوله پهن شد. حالا من مانده بودم و تاریکی و هزاران کیسه‌ی خاموش. بوی دود سیگار مأمورها که دم در گپ می‌زدند، از لای درزها می‌آمد تو. زخم سینه‌ام تیر می‌کشید؛ انگار یک کلاغ پیر نشسته بود روی قفسه‌ی سینه‌ام و با نوک کجش قلبم را می‌کند. سرمای شب سوله از درز پلاستیک گذشت و خزید زیر پیراهنم. لرز افتاد به جانم. دندان‌هایم به هم می‌خورد: تق تق تق. در آن لحظه هر چه التماس بلد بودم از دندان‌هایم می‌کردم که تکان نخورند. عضلات فکم را سفت کرده بودم تا جلوی صدا را بگیرم.

توی آن تاریکی مطلق، فکر علی ولم نمی‌کرد. علی کجاست؟ در کدام کیسه؟ نکند آن صدای شکستن استخوانی که شنیدم صدای جمجمه‌ی علی بود؟ ساعت‌ها از پس هم می‌گذشتند. زمان مثل مایعی لزج و سیاه به کندی از رگ‌هایم می‌گذشت. گرسنگی نه، یک جور خلأ در شکمم احساس می‌کردم، انگار حفره‌ای بزرگ در میانه‌ی بدنم دهان باز کرده بود. سحر که نزدیک شد سوله عوض شد. سرما جایش را داد به یک جور گرمای نمور و خفقان‌آور و بعد، بوی ماندگی بلند شد. بویی که اول مثل میوه‌ی گندیده بود و بعد تند و تلخ شد؛ شد بوی واقعی مرگ. بدنم زیر سنگینی جنازه‌ای دیگر خواب رفته بود؛ حس می‌کردم من و آن مرده در حال یکی شدن هستیم. رفیق بالایی سنگین‌تر شده بود. حس می‌کردم مایعی غلیظ از کیسه‌ی او نشت می‌کند و روی پلاستیک من راه می‌گیرد. دو کالبد یک سرنوشت. زیپ را کمی بیشتر پایین کشیدم؛ بوی تعفن حقیقت تندتر شد.

روز دوم: پوتین‌ها و مرگ

گرسنگی، حالا دیگر مثل یک میهمان ناخوانده نبود؛ شده بود صاحب‌خانه‌ام. جدار معده‌ام روی هم می‌سایید و صدایی می‌داد که در سکوت سنگین سوله، مثل غرش دیو می‌پیچید. می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم نگهبان دم در بشنود که در میان این همه تن سرد، یکی هنوز دارد برای تکه‌ای نان می‌لرزد.

صدای پوتین آمد. نزدیک، نزدیک‌تر… تق… تق… تق… صدا روی مغزم راه می‌رفت. یک نفر داشت بلند بلند می‌خندید. بوی تلخ سیگار آمد. یکی گفت: «چنتا کامیون دیگه میاد امروز؟» آن یکی جواب داد: «نمیدونم فک کنم ۵-۶ تا دیگه بیان. جا نداریم، گفتن همون رو آسفالت خالی کنیم؛ یه سری رو ببریم تو سوله بغلی و یه سری هم سردخونه. دیروز بالاخره یه سری جا باز شده.» از شنیدن کلمه‌ی «کامیون» چشمانم سیاهی رفت. کامیون؟ مرده را با کامیون جابه‌جا می‌کنید؟ مگر چقدر کشتید که حالا با خاور و کامیون جفت‌وجورشان می‌کنید؟ چیزی در مغزم نمی‌خواست باور کند که ما به «بار» تبدیل شده‌ایم. سنگینی جنازه‌ی بالایی دیگر درد نبود؛ شده بود بخشی از وجودم. انگار یک کت پشمی خیس و سنگین انداخته باشند روی تنم. دست چپم زیر تنه‌اش مرده بود. سوزن‌سوزن شد، تیر کشید و بعد تمام؛ مثل بقیه ی اعضای بدنم که یکی‌یکی داشتند استعفا می‌دادند. چشم دوختم به شکاف زیپ؛ سقف فلزی و سرد سوله تنها چشم‌اندازم بود از جهانی که مرا بلعیده بود.

ناگهان کیسه‌ی سمت راستی تکان خورد. پلاستیک به پلاستیک خورد؛ صدایی شبیه به کشیده شدن ناخن روی تخته‌سیاه. نفسم را حبس کردم. گوشم را چسباندم به دیواره‌ی سرد کیسه‌ی خودم. یک زمزمه آمد، انگار از ته یک غار دور: «آب… آب…» خون توی رگ‌هایم یخ بست. پس تنها نبودم. یکی دیگر هم داشت در این تاریکی دست و پا می‌زد. می‌خواستم دستم را دراز کنم، کیسه‌اش را پاره کنم بگویم «بگیر، این همه‌ی نفس من، نصفش مال تو»، اما دستم طلسم شده بود. سنگین بود، انگار وزنه به انگشت‌هایم بسته بودند. به رفیق بالایی فکر کردم؛ صورتش را نمی‌دیدم اما حس می‌کردم چشمانش باز است و دارد به سقف کیسه‌ی من زل می‌زند. ما سه نفر بودیم؛ یک مرده‌ی ساکت، یک نیمه‌جان تشنه و من که داشتم با کلمات توی ذهنم دیوانگی را عقب می‌راندم.

صدای «آب آب» گفتن همسایه قطع شد. جایش را یک سکوتِ غلیظ گرفت. ترسیدم. نکند تمام کرد؟ نکند نوبتش رسید و من حتی اسمش را نپرسیدم؟ گرسنگی دوباره چنگ زد به جگرم. یاد ساندویچ‌های هول‌هولکی بوفه مدرسه افتادم. همان‌هایی که یک پر کالباس داشت و سس، ولی زنگ تفریح کنار بچه‌ها پادشاهی می‌کردیم با خوردنش. دهانم گس شد. یک قطره بزاق نبود که قورت بدهم. زبانم مثل یک تکه چرم خشک چسبیده بود به سقف دهان. ناگهان صدای جیرجیر یک موش آمد. آمد روی کیسه‌ی من. سنگینی ناچیزش را روی قفسه‌ی سینه‌ام حس کردم. شاید دنبال تکه‌ای از زندگی می‌گشت. بگذار بماند؛ تنها موجود زنده‌ای بود که فعلاً با من بود.

ساعتی گذشت؟ یا یک سال؟ در این دخمه عقربه ها هم از حرکت ایستاده بودند. هر چه هوا گرم‌تر می‌شد بوی ماندن تندتر می‌شد؛ بوی شیرینی کریهی که مال گوشت در حال تغییر بود. از دور صدای خنده‌ی دوباره‌ی پوتین‌دارها آمد. نزدیک‌تر: «اون ردیف رو چک کن، میگن یکیشون موقع بار زدن ناله کرده، آب خواسته.» قلبم شروع کرد به کوبیدن طبل رسوایی: تپ… تپ… تپ… توی دلم التماس کردم: «خفه شو لعنتی، الان وقت تپیدن نیست. بخواب، مثل بقیه بخواب.»

صدای زیپ آمد. نه زیپ من، زیپ کیسه‌ی بغلی، همان که تشنه بود. یک ثانیه سکوت. و بعد… صدای خفه‌ی یک شلیک بی‌صدا؛ نه با تفنگ، انگار با چیزی که فقط جمجمه را می‌ترکاند. صدای افتادن یک جسم سنگین و بعد صدای یکیشان: «این هم آب بخور که دیگه تشنه نباشی.» خنده کردند. صدای دور شدنشان مثل دور شدن قطار از روی قفسه‌ی سینه‌ام بود. حالا من مانده بودم و رفیق بالایی و آن موش که حالا دیگر فرار کرده بود و همسایه‌ای که دیگر تشنه نبود.

آن شب دیگر گرسنگی و تشنگی را فراموش کردم؛ فقط به سقف کوتاه و سیاه کیسه چشم دوختم. کم‌کم سوله گرم‌تر شد. صدای گریه و شیون دوباره از محوطه بلند شد. در آهنی با صدایی بی‌تفاوت باز شد و هجوم جمعیت وارد سالن شد. حضورشان برایم دلگرم‌کننده بود. می‌دانستم در این جمعیت حداقل کسی به من تیر خلاص نمی‌زند. بی‌حرکت دراز کشیده بودم و هر کسی که از بغلم رد می‌شد آرزو می‌کردم خم شود و مرا پیدا کند. به نام‌ها گوش می‌کردم؛ نام‌هایی که با آن‌ها در یک خیابان بودم؛ خیابان وطنی که باید آزاد می‌شد.

از سمت راست سالن صدای درگیری می‌آمد. صدای پوتینی در نزدیکی خونم را منجمد کرد. فهمیدند زنده‌ام، الان ماشه را می‌چکاند. لحظه‌ها مثل میلیون‌ها سال کش آمدند. اما صدای پوتین تغییر کرد؛ صدای فرود آمدن زانو بر زمین سنگی. مردی فریاد زد: «بیایید! گل پسرم اینجاست!» یک لحظه گرما… یک لحظه نور… اما نه برای من. کیسه‌ی کناری‌ام را بردند. پدر او بود، نه پدر من. این بار ناامیدی بیشتر به استخوانم رسوخ کرد. انگار تمام انرژی‌ام سر ذوق آن پدر تمام شده بود. آهسته اشک از صورتم به پیراهن خونی‌ام راه باز کرد. بقیه‌ی زمان را نفهمیدم چطور گذشت. انگار از دنیا کنده شده بودم تا وقتی که صدای جیرجیر در آهنی مرا دوباره از دنیای زنده‌ها جدا کرد. تاریکی غلیظ‌تر می‌شد. خواب در این کیسه یعنی قبول تقدیر. می‌ترسیدم خواب ببینم آزادم و بعد با سردی لوله‌ی تفنگ بیدار شوم. من فقط از حال می‌رففتم. یک هو مغزم سوت می‌کشید و فرو می‌رفتم در یک خلأ مطلق بعد با سوزش دوباره‌ی زخم سینه‌ام، مثل غریقی که به سطح آب پرتاب شود بر می‌گشتم به این واقعیت خونی. سایه‌ی پوتین‌ها روی سقف سیمانی مثل دیوهای زندان دراز و کوتاه می‌شدند. از مردگانمان نیز می‌ترسیدند و گرنه این همه سرباز مسلح برای نگهبانی اجسادمان به چه کار می‌آید؟ شب دوم با فشار تشنگی و خفقانی که از زندگی در کیسه‌ی مرده‌ها نصیبم شده بود، در سیاهی فرو رفت.

روز سوم: تولد در مرداب خون

با باز شدن درب سالن دوباره امید به بدنم برگشت. چیست این امید که مرده را سرپا نگه می‌دارد؟ به خودم دلداری می‌دادم که قرار نیست همان اول کسی تو را پیدا کند. صبر کن؛ حتماً امروز پیدایت می‌کنند. بین همین دلداری دادن‌ها و چنگ زدن به ریسمان امید بودم که صدای پایی آمد. نرم، نه مثل پوتین. صدای کشیده شدن دمپایی یا شاید کفشی پاره روی زمین. یک نفر داشت با خودش واگویه می‌کرد: «یا غریب الغربا… این جا چه خبره…»

زیپ کیسه‌ی من لرزید. دست لرزانی لبه‌ی فلزی زیپ را گرفت. من خودم را منقبض کردم. چشم‌هایم را بستم، تمام هستی‌ام را در پلک‌هایم جمع کردم تا تکان نخورند. خودم را به «نبودن» زدم اما قلبم، این طبل رسواگر، با تمام توان می‌کوبید. زیپ با ناله‌ای کوتاه باز شد. هوای سرد و تند بیرون مثل اکسیژن خالص پاشیده شد روی صورتم. سوزش زخم سینه‌ام دوباره بیدار شد. مردی بالای سرم ایستاده بود. سنگینی نگاهش را که بوی زندگی و واهمه می‌داد، روی پوستم حس می‌کردم. زانو زد. دستش را که بوی تنباکو و خون می‌داد، روی پیشانی‌ام کشید. یک لحظه نوازش در قلب جهنم. در اعماق تاریکی ذهنم ملتمسانه زمزمه کردم: «فریاد نزن… فقط مرا از اینجا ببر… نگذار بفهمند…»

مرد بلند شد. صدایش لرزید: «عباس… عباس بیا اینجا… بیا ببین این طفل معصوم رو…» صدای پاهای سنگین‌تری آمد. من هنوز مرده بودم. هنوز ساکت بودم. نباید نفس می‌کشیدی، نباید زنده می‌بودی. ناگهان صدای پای عباس در فضای خالی و سرد سوله پیچید. مرد زمزمه کرد: «این بچه… این بچه هنوز زنده‌ است. نبضش داره میزنه، این هنوز زنده‌ است.» بوی خون و تنباکو نزدیک و نزدیک‌تر شد. عباس نبود؛ این مرد دیگری بود که زانو زده بود. بالای سرم نشست، کنارم و آرام صحبت کرد. دستش که روی پیشانی‌ام نشست، لرزید. زبری کف دستش مثل سنباده بود اما برای من که سه روز میان پلاستیک و خون لولیده بودم این زبری خود زندگی بود. عباس دوید سمتمان. نفس‌نفس می‌زد. پوتین‌هایش روی سیمان صدا می‌کرد: «چته مش رجب؟ پول جور نشد؟» نگاهی به من انداخت و گفت: «این که سیاوش نیست. این بچه نهایت ۱۷-۱۸ سالشه. سیاوش اونور، پاشو مرد.»

مش رجب بدون اینکه چشم از صورت من بردارد صدایش را انداخت توی گلویش؛ صدایی که انگار از زیر خروارها خاک می‌آمد: «عباس… این پسر منه. ببین… جفت خودشه. پیشونیش، سینه ستبرش و…» عباس ایستاد. سایه‌اش افتاد روی صورت نیمه‌باز من. «چی میگی مرد؟ این سیاوش نیست. سیاوش اونور بود، خودم دیدم جنازه‌شو. مگه نیومدی اینور که زنگ بزنی ببینی پول تیر رو چطوری جور کنی؟» واهه و گیجی از صدای عباس می‌بارید. می‌ترسید مرد از دیدن جسد پسرش به سرش زده باشد. عباس خم شد تا او را بلند کند اما مش رجب با غیظ دست او را پس زد. چنگ زد به لبه‌ی کیسه‌ی من. صورتش را آورد جلو. بوی اشک کهنه و نان می‌داد. زل زد توی چشم‌های نیمه‌بازم. من می‌ترسیدم؛ می‌ترسیدم پلک بزنم و این خیال دود شود برود هوا. مش رجب زمزمه کرد، طوری که فقط من بشنوم: «چشمات رو باز نکن بابا… آروم باش، تو پسر منی، فهمیدی؟ تو همون سیاوش منی که رفته بود نون بگیره و برنگشت.»

بعد رو کرد به عباس و با فریادی که بیشتر شبیه ضجه بود گفت: «آروم باش، دیدم تکان می‌خورد. ببین سینه‌اش بالا پایین میره. دارم میگم این پسر منه، این سیاوش منه.» عباس گیج شده بود. نگاهی به دور و بر سوله انداخت. نگاهی به جاده که جنازه‌ها مثل کیسه‌های شن رویش رها شده بودند. «مش رجب دیوونه شدی؟ اگه بفهمن…» مش رجب امان نداد. دست‌هایش را انداخت زیر کمرم. استخوان‌هایم صدا داد. دردی وحشی از پهلویم گذشت و تا مغز استخوانم دوید اما لب گزیدم، ناله نکردم. باید نقش پسر مرده‌ی مش رجب را بازی می‌کردم. «کمک کن عباس، این بچه رو زنده از اینجا میبریم. میبریم خونه‌ی من، کی می‌فهمه؟ اینا که دنبال پول تیرن نه صورت و اسم. پسر من اون بیرون کف آسفالت مرده لای بقیه… این یکی جای اون. این باید زنده بمونه.»

عباس لنگ‌لنگان آمد جلو. سمت دیگر کیسه را گرفت. من از توی آن کیسه‌ی لعنتی، از توی آن گنداب خون و تنهایی تکان می‌خوردم. وقتی بدنم از زمین جدا شد انگار پوستم را داشتند می‌کنند. جای تیر سینه‌ام می‌سوخت؛ انگار تازه یادش آمده بود که من هنوز زنده‌ام و کارش را درست انجام نداده. مش رجب سرش را چسباند به سینه‌ام. آرام گفت: «صدات در نیاد پسرم. هر کی پرسید تو سیاوش منی. پول حق تیر رو میدیم و میریم خونه.» فشار خستگی و گرسنگی و احساس آرامش هجوم آورد. تازه خوابم گرفته بود. عباس که کیسه‌ی مرا بغل گرفته بود به سمت ماشین رفت و مش رجب رفت پول تیری که توی سینه‌ام بود را حساب کند.

از لای زیپ کیسه به بیرون نگاه می‌کردم. جسدها مثل تکه‌های شکسته از یک رویا روی آسفالت سیاه پخش شده بودند. کیسه‌هایی که باز شده بودند و باد پیراهن‌هایشان را تکان می‌داد. میان آن همه تن سرد، یک نفر پسر واقعی مش رجب بود؛ پسری که پدرش او را آنجا جا گذاشته بود تا من، یک غریبه‌ی زخمی، شانس دوباره‌ای برای نفس کشیدن داشته باشم. مش رجب آرام شروع کرد به خواندن؛ یک لای‌لای غمگین شمالی. نه برای من، برای آن که روی آسفالت جا مانده بود. و من در حالی که لرز تب تمام بدنم را گرفته بود فهمیدم که از این به بعد باید به جای دو نفر زندگی کنم: به جای خودم و به جای پسری که بهای آزادی من شد.

ماشین با شتاب از کنار نگهبان‌ها گذشت. مش رجب دستم را محکم‌تر فشار داد. «بخواب سیاوش… بخواب بابا… دیگه تموم شد.»

به قلم: مهسا کاظمی