Skip to content
دودکش‌ها
ادبیات

دودکش‌ها

به قلم: آزاده قاسمی

راستش را بخواهید، این روزها دوربین نگاهم را چرخانده‌ام به سمت قطعه‌هایِ چوب که حالا دیگر نامشان هیزم است. در شومینه شعله‌ور می‌شوند، زمین را گرم می‌کنند و رقصان به استقبال آتش می‌روند. اگر در کنار شومینه باشی، داغیِ بوسه‌هایشان را بر گونه‌هایت احساس می‌کنی، حتی چای داخل فنجانت را هم داغ نگاه می‌دارند تا بخشی از شعله‌هایشان را تا به تارهای درونت رقصان برسانند، چشمانت را روشن‌تر می‌کنند و اگر خانه‌ات هم تاریک باشد، نور می‌بخشند و روشن‌تر.

بر صفحه شومینه آن‌قدر ترق‌ترق می‌کوبند و رنگ‌به‌رنگ می‌شوند تا خودِ بی‌رنگی، و بی‌رنگی خود رنگی‌ست. آنگاه لحظه‌به‌لحظه سبک‌تر می‌شوند و پاهایشان از صفحه شومینه بلند می‌شود. چیزی دیگر با نامی دیگر، مثلاً «خاکستر»، از دالانِ مدورِ دودکش با سرعت عبور می‌کنند، با آسمان پیوند می‌خورند و چون دانه‌هایی معلق میان هوا نیست که نه، نمی‌شود گفت تنها ترکیبشان و رنگشان تغییر می‌کند. در این تکه از قصه بیا کمی سکوت کنیم و دو فنجان چایِ دم‌کشیده و لب‌سوز را از لبه کناری شومینه برداشته، از پله‌هایِ قصه بالا برویم تا کنارِ دودکش، تا به بامِ شومینه. و چایِ داغمان را در سرمایِ پشت‌بام کنار او بنوشیم. می‌بینی او نیز تنهاست، کسی از درونش خبر ندارد جز آنانی که در گذشته کشانه‌هایِ به‌جا‌مانده از خاکسترها را از دیواره‌هایش پاک می‌کردند. آخر در عصرِ جدید آن‌ها هم کمیاب‌اند و دودکش‌ها تنهاتر. به‌راستی که عجب باری را به دوش می‌کشند، حتی به قیمت روسیاهیِ خودشان. آن‌ها می‌دانند که این خاکسترهایِ دودشده باید به آسمان برسند. چه نقشِ مهمی را در این دَوَران درخت و چوب و آتش و دود ایفا می‌کنند، اما مهجور و ناشناس.

اگر دودکش‌ها نباشند، قطعه‌هایِ بی‌رنگ‌شده از کدام دالان تا به آسمان بکشانند خود را؟! بدون آن‌ها حتی دیگر کنار شومینه هم نمی‌شود چای نوشید و نفس کشید و تمام خاکسترها و دودها که باید خود را به آسمان برسانند، در زمین می‌مانند، اما دودکش مهجورانه این کشان‌ها را درونِ خود به دوش می‌کشد. خاکستر و دودِ رقصان درون آن تا به آسمان می‌پرند.

اما دودکش تمام ناخالصی‌ها و سیاهی‌ها و سنگینی‌هایِ خاکستر و دود را در خود پنهان می‌کند و تنها بخاری سفید را نمایان می‌کند.

هوا سرد است و فنجان چای هم خالی. دستی بر سر دودکش می‌کشم و تکه‌ای از سیاهی‌هایش را با دستانم می‌کشانم تا به صفحه سفید و نوکِ قلم… چه فرقی هم می‌کند که درخت باشی یا قطعه‌ای هیزم در شومینه، آتش باشی و یا قلمی زغالی‌رنگ در دست قصه‌گو و حتی خاکستر و دود و یا دودکش. به‌هرحال همه این‌ها بوده‌ای و هستی، تنها با تغییرهایی کوچک و بزرگ. پس بهتر است بگوییم خاکسترها و دودها با عبور از دودکش با آسمان دوست می‌شوند و یک‌رنگ. روزها می‌گذرد، در آسمان سفر می‌کنند، از سرزمین‌هایِ بی‌رنگ عبور می‌کنند و با قطره‌هایِ ابر یکی می‌شوند، دوباره تا به خاکِ زمین، به پایِ ساقه‌هایِ جوانِ سَرو فرود می‌آیند، دوباره با درخت می‌پیوندند. روزها می‌گذرد، درخت پیر و قطعه‌قطعه می‌شود و دوباره آتشی رقصان میان شومینه… و دوباره و دوباره و دوباره…

و حالا که نگاه خیره به آن خاکسترها که سبک‌بال از دودکش بالا آمده، در هوا معلق‌اند، بخشی از آن‌ها که در دستان من قلم شده و قصّه خود را تا چشم و گوش‌ها می‌رسانند.

من قصه‌گو هم «درونِ شومینه زندگی» تکه‌ای از خویش را برداشته، با آن به صفحه نقش می‌زنم. بخشی دیگر از من که دود می‌شود، از دالان مدور عبور کرده، بی‌رنگ و معلق دست‌به‌دست آسمان می‌رقصد و سفر می‌کند تا به آن سرزمین‌هایِ بی‌رنگ و بی‌تصویر…

در این سفرِ با قَلم و خاکستر، قطره‌ای از اقیانوس‌هایِ پنهان را درون ابر چشمانم پنهان می‌کنم و تا به خاک زمین می‌بارمشان، شاید به ساقه‌ای برسند و من دوباره بخشی از درختی تنومند شوم و دوباره و دوباره و دوباره…

آزادرها