قلمهایت خشک شدهاند…
روایتی شخصی از زندان و تبعید: کارتنی پر از خودکار که ده سال منتظر ماند.
راستش را بخواهید، این روزها دوربین نگاهم را چرخاندهام به سمت قطعههایِ چوب که حالا دیگر نامشان هیزم است. در شومینه شعلهور میشوند، زمین را گرم میکنند و رقصان به استقبال آتش میروند. اگر در کنار شومینه باشی، داغیِ…
عاااالی بود و پر از احساس
خیلی خوب بود ممنون