Skip to content
من و جان وِیت، از آلستِر تا وارتِنا
ادبیات

من و جان وِیت، از آلستِر تا وارتِنا

به قلم: بهاره منفرد

صدای «جان وِیت» و صدای گذشته، بعد از سال‌ها دوباره مرا به هامبورک کشانده بود، به روزهایی که تازه به این شهر آمده بودم و برای‌ام پر از کشف بود و زندگی، پر از غربت و آشنایی. وقتی بعد از کلی گرفتاری‌های گرفتار کننده در ایران، به آلمان و به هامبورک رسیده بودم، صدای «جان وِیت» به من دلداری می‌داد که آرام باش، بخند و زندگی را زندگی کن!

زیر لب زمزمه می‌کنم: «جان وِیت عزیز! تو یه خواننده و گیتاریست راک بسیار موفقی هستی، ایران هم که بودم خیلی از آهنگ‌هات رو گوش می‌دادم

جان وِیت با گروهش لبخند می‌ز‌ند و شروع می‌کنند به اجرای برنامه و من صدای تمام اجراهاش را توی ذهنم مرور می‌کنم. هامبورگ برای من بیش‌تر به خانه شبيه است تا شهری برای گذراندن تعطیلات آخر هفته و هنوز هم سرشار از عشق و زندگی و رهایی و دوستی است که خودش را، تاریخ و هویت و دیدنی‌هایش را در بشقابی سفید به من تعارف می‌کند. باید «کریستف کلمب» تازه‌ای پیدا شود تا همه‌ی این احساس‌های لطیف و دست‌نخورده را کشف کند و دودستی به جهان و تاریخِ زندگی تقدیم کند و سر صبح، با پیژامه و زیرپیراهنِ سفید، از خانه بزند بیرون و توی کوچه و خیابان چونان «ارشمیدس» داد بکشد: «یافتم، یافتم، من معنای زندگی را یافتم و آن چیزی نیست جز عشق و دوستی و صداهای ماندگاری که در هامبورک جا مانده است

صدای جان وِیت و صدای کریستف کلمب، توی خیابان‌ها، پیاده‌روها، کوچه پس کوچه‌ها، در خانه‌ها و توی ذهن و گوش‌هام پچ‌پچ می‌کنند: «بعد از ده سال، دوباره به این شهر خوش‌آمدی دختر ایران

اواسط پاییز است و من هنوز با لجاجت تمام، کاپشن چرم سیاهم را پوشیده‌ام تا خودم را بیش‌تر شبیه جان وِیت کنم و صدای‌اش را بفهمم. باد سرد و مرطوب از سمت بندر می‌وزد و من بی‌دلیل با خودم و طبیعت در جنگم که بگویم هنوز هوا بوی تابستان می‌دهد، اما سردم شده و مجبورم دست‌هام را توی جیب‌های تنگ و کوچکِ کت فرو کنم. بعد از ده سال دوباره برگشته بودم به هامبورک تا در هر کوچه و خیابانی، گذشته‌ را، خودم را و عمه را جست‌وجو کنم. صدای عمه از گذشته‌ها و از توی اتاق‌ و خانه‌اش در کوچه‌ی سنگ‌فرش Rückertstraße به بیرون می‌خزد، تمام شهر هامبورک را به دنبال من می‌گردد و در نزدیکی‌های بندر هامبورگ که به عنوان دروازه‌ی آلمان شناخته می‌شود، پیدایم می‌کند و توی گوش‌هام می‌پیچد: «برات ساندویچ پنیری درست کرده‌ام و توی جعبه پلاستیکی گذاشتم، صبح سر کار رفتنی یادت نره

و من خیلی وقت‌ها یادم می‌رفت و عمه عصبانی می‌شد. صدای سوت کشتی‌های بندر، گذشته‌ام را می‌لرزاند و مرا پرت می‌کند به ده سال پیش که غریبانه از کشتی پیاده شده بودم و در پیاده‌روها و روی پل قدیمی «Köhlbrandbrücke» که روی بندرگاه قرار دارد، قدم می‌زدم و بی‌صدا گریه می‌کردم، در خودم، با خودم، تا خودم و منتظر بودم عمه بیاید دنبالم. گویا ساختمان‌های قدیمی و بلند و آجری بندر که در گذشته محلی برای نگهداری تنباکو، قهوه، خشکبار و ادویه بودند، تنهایی و غربت را در چشم‌هام دیده بودند که به من لبخند می‌زدند و با صدای بی‌صدا می‌گفتند: «آروم باش، عمه الان توی مترو و در واگن چهارم، روی صندلی، کنار پیرمردِ عصا به دست نشسته و به ساعتش نگاه می‌کند. نگران نباش، عمه به زودی می‌رسه و تنهای‌هات تموم می‌شه

اتوبوس‌های گردش‌گری دوطبقه، پشتدرپشت منتظر توریست‌های مشتاق بودند. گوشی موبایلم را برای اسکن کد، نشان راننده می‌دهم و با احتیاط از پلکان باریک به طبقه بالای اتوبوس می‌روم. سقفی در کار نیست و آسمان، تنها سقف این طبقه است. همان جلو، سمت راست می‌نشینم. چند پیرزن و پیرمرد آلمانی با نقشه و بروشورهای رنگارنگ، سمت چپ نشسته‌اند. کوله‌پشتی‌ام را کنارم روی صندلی می‌گذارم. ساعت نزدیک ده صبح است و من هنوز چیزی نخورده‌ام. صدای عمه از گذشته و از ده سال پیش دوباره می‌آید و توی گوش‌هام می‌نشیند: «برات ساندویچ پنیری درست کرده‌ام…»

لبخند محوی تحویل گذشته می‌دهم و هدفون را روی گوش‌هایم می‌گذارم. حالا خودم هستم و دنیای کوچک خودم و جان وِیت که شروع می‌کند به خواندن. اتوبوس راه می‌افتد و در خیابان‌های شهر هامبورک پیش می‌رود، شهری که سال‌ها خانه‌ام بود.

اتوبوس-گردشگری

آفتاب می‌تابد و من غرقِ لذت، خیابان‌ها و ساختمان‌های خزه‌بسته را نگاه می‌کنم. دیدن اسکله‌ها و دریا زیر نور خورشیدی که با تمام قوا می‌تابد، رویایی‌ترین قسمت سفر است. چقدر دلم می‌خواهد توی تراس «هارد راک کافه» بنشینم و آیس کافه سفارش بدهم. با خودم می‌گویم اگر در مسیر برگشت حس و حالی باقی ماند، حتماً در ایستگاه «اسکله‌های بندری» پیاده می‌شوم تا در کافه‌ی مورد علاقه‌ام استراحت کنم و چند عکس از گیتار «رودلف شِنکِر» و کاپشن چرمش بگیرم.

اتوبوس وارد تونل قدیمی «آلتر» می‌شود که از زیر رودخانه‌ی «البه» می‌گذرد. رودخانه‌ی البه یکی از مهمترین رودخانه‌های اروپای مرکزی است که از کوه‌هایی در جمهوری چک سرچشمه می‌گیرد و از نزدیکی مرز لهستان می‌گذرد و بعد می‌رسد به آلمان و به شهر هامبورک. میلیون‌ها نفر‌ از این رودخانه آب می‌خورند، انرژی می‌گیرند و کشاورزی می‌کنند. این رودخانه از قرون‌ وسطی تا انقلاب‌ صنعتی همیشه‌ نقش مهمی در زندگی این شهر داشته است. سنگ‌ها و نقش‌هایی که در دیواره‌ی تونل به کار رفته، گردشگران را به قرون گذشته می‌برد. صدای همه‌ی کسانی که در طول قرن‌ها از این تونل گذشته‌اند، بلند می‌شود و به ما خوش‌آمد می‌گویند و بعد صدای چکاک شمشیرها، نعره‌ی جنگجویان قرون وسطی، شیهه‌ی اسب‌ها، صدای زنان و مردان و کودکانی که از ترس هواپیماهای متفقین در دو جنگ جهانی به این تونل پناه آورده بودند و آخر سر صدای زن میان‌سالی که راهنمای گردشگران است و با خوشرویی می‌گوید: «این رودخونه‌ همان جایی‌ است که خاکستر جسد «آلدوف هیتلر» در آن ریخته شده…»

تونل-البه

صدای هیتلر از عمق رودخانه‌ی البه بلند می‌شود و از دیواره‌های تونل می‌گذرد و توی تونل و اتوبوس می‌پیچد: «طبیعت سرحدات سیاسی نمی‌شناسد! قانون طبیعت این است که همیشه حق با کسی است که با صراحت حرف می‌زند، ولی کیست که معنای صراحت را درک کند؟»

نگاهی به دوروبرم می‌اندازم و یواشکی به صدای هیتلر، سلام هیتلری می‌دهم. خنده‌ام می‌گیرد و سر به زیر می‌اندازم.

مینی‌بوس از خیابان «Schöne Aussicht- چشم‌انداز زیبا» عبور می‌کند و از تونلی که درختان قد کشیده با شاخه و برگ‌های گسترده در خیابان درست کرده‌اند، می‌گذرد. واقعاً زیبا هستند و باید به کسی که اسم این خیابان را انتخاب کرده کارت صد‌آفرین تقدیم کنند. نور خورشید از بین شاخه‌های تودرتوی درخت‌ها، چشم‌هایم را قلقلک می‌دهد و من به «جان وِیت» گوش می‌دهم که «بهای عشق» را درد دلتنگی می‌داند:

«بهای عشق، دل‌تنگی است

عشق ممکن است بزرگ و شیرین باشد

اما همیشه رایگان نیست.

بعضی وقت‌ها باید برای داشتن یا از دست دادنش

بهایی بپردازی

مثل شکستن قلبت یا حتی از دست دادن خودت…»

چشم می‌بندم و می‌گذارم خورشید صورتم را نوازش کند و باد موهایم را بازی دهد. چراغ‌قرمز و توقف. هتل پنج ستاره‌ی «آتلانتیک» با طنازی بین ایستگاه راه‌آهن مرکزی هامبورگ و دریاچه «Alsterآلستر» ایستاده است. هنوز صدای مهمان‌های اشرافی سال‌های پیش و بعد از جنگ دوم جهانی و صدای همه‌ی مهمان‌های کنفرانس‌های مختلفی که در این هتل برگزار شده و البته صدای بازیگران بخشی از قسمت «فردا هرگز نمی‌میرد» از فیلم جیمز باند که در سال ۱۹۹۷ در این هتل فیلمبرداری شده، از در و پنجره‌های زیبا و از دیوارهای گچ‌بری‌ شده‌اش بیرون می‌پرند و اعلام زندگی می‌کنند.

اتوبوس به «سن پائولی» می‌رسد، همان‌جایی که تابلوهای نئون کلاب‌های شبانه، بزرگ و توی ذوق‌زن از جلوی چشم‌هایم رد می‌شوند، جان وِیت به آخرین سطرهای ترانه‌ی تازه‌اش رسیده و با تمام قدرت می‌خواند. آهنگ تمام‌ می‌شود و آهنگ بعدی شروع می‌شود. بی‌طاقت می‌شوم و با یک تصمیم ناگهانی در ایستگاه «اسکله‌های امپراطوری» از اتوبوس پیاده می‌شوم.

سن-پائولی

باد خنکی که بوی دریا دارد، موهایم را توی صورتم می‌ریزد. دست در جیب، بی‌هدف راه می‌افتم. بوی کبابِ پخش شده در پیاده‌روها گرسنه‌ترم می‌کند. مغازه‌ی کوچک اغذیه‌فروشی لبنانی پر از مردهای جوان و میان‌سالی است که نگاه‌شان خیابان‌ها و پیاده‌روهای ایران را برای‌ام یادآور می‌شوند! سرم را پایین می‌اندازم و از بوی کباب می‌گذرم و پچ‌پچ مشترها پشت سرم می‌دوند و توی گوش‌هام می‌پیچند: «شرقیه! شاید از ترکیهباید ایرانی باشه و…»

می‌رسم به خیابانی شلوغ و پرسروصدا. دوباره یاد جان وِیت می‌افتم و یاد همان ویدیویی که کت چرمِ سیاه پوشیده و سوار بر ماشینی بدون سقف، از اتوبانی عبور می‌کند. بی‌اختیار از این همه شباهت خنده‌ام می‌گیرد. صدای خنده‌هام تا پایین رفتن از پله‌های ایستگاه قطارِ زیرزمینی همراهی‌ام می‌کند. ایستگاه بوی نم و ماندگی می‌دهد. بلیطم را توی مشتم محکم می‌گیرم تا مبادا باد از دستم بقاپد و بیاندازد روی ریل و مثل دفعه‌ی قبل جریمه شوم. قطار خط یک می‌رسد. تا ایستگاه «وارتِنا» فقط دو ایستگاه فاصله است. کنار در می‌ایستم. عمه توی خانه منتظر است و لابد باز می‌پرسد چرا صبح از نان و پنیر تازه‌ای که از مغازه ایرانی خریده بود، نخورده‌ام؟ صدای عمه دوباره گذشته‌ام را می‌لرزاند و یاد و خاطره‌ی عمه‌ی خدابیامرزم را توی ذهنم زنده می‌کند… «ایستگاه وارتِنا…»

در قطار باز می‌شود و همراه با زن سیاه‌پوستی از پله‌های زیرگذر بالا می‌روم. خیابانِ سنگ‌فرش Rückertstraße پر از برگ‌های زرد و خشک پاییزی است. از رستورانبارِ سر کوچه بوی سوپ‌مرغ می‌آید. دوباره گرسنگی به سراغم می‌آید. دورو برم را نگاه می‌کنم؛ نه از مرد‌های جوان و میان‌سال خبری هست و نه از نگاه‌هایی شبیه به نگاه‌های زننده‌ی خیابان‌های ایران. می‌دانم اگر کباب سن‌پائولی را بخورم، باید غُرغُرهای عمه را به جان بخرم: «بهترین غذا توی خونه‌ست، اون‌وقت تو می‌ری اون آشغالا رو می‌خوری

خانه-عمه

کلید می‌اندازم و در را باز می‌کنم. روی میز تلفنِ توی راهرو، یادداشت کوچکی نظرم را جلب می‌کند. «من یهسر می‌رم خونه‌ی خانوم قائم‌مقامی و تا عصر برمی‌گردم؛ غذات روی گازه. قربانت عمه لیلی

عمه سال‌هاست از آن خانه و از محله‌ی Rückertstraße رفته است و من بعد از ده سال از شهر «هانوفر» آمده بودم تا دوباره هامبورک را ببینم و از دور خانه‌ی عمه را و در و پنجره‌ و دیوارهای آن را نگاه می‌کنم. دلم برای عمه تنگ می‌شود، برای همه‌ی روزها و سال‌هایی که کنارش بودم و کنارم بود. گریه‌ام می‌گیرد و خودم را توی کوچه غریب‌تر از هر زمان دیگری احساس می‌کنم. صدای جان وِیت در آن عصر خاکستری توی گوشم می‌پیچد:

«عشق شمشیری دو لبه ا‌ست

اشتباهات‌مان مثل سایه دنبال‌مان می‌آیند…»

به قلم: بهاره منفرد