این روزها ایران به نگرانی مشترک ما تبدیل شده است؛ نگرانیای که با هر خبر تازه جان میگیرد و حتی در سکوت خانهها دست از سرمان برنمیدارد. فرقی نمیکند در کدام سوی اختلافات سیاسی ایستاده باشیم؛ ترس از آینده، از مرز جناحها گذشته و بر ذهن بسیاری از ما سایه انداخته است. گویی همه چشم به افقی دوختهایم که پشت غبار حوادث ناپدید شده و تنها یک پرسش باقی مانده است: سرانجام چه خواهد شد؟
امروز با دوستی به نام جواد صحبت میکردم. هنوز از احوالپرسی فاصله نگرفته بودیم که حرفمان به ایران کشید. در صدایش خستگی سالها انتظار موج میزد. میگفت خبرها هر روز بیشتر و تصویر آینده هر روز مبهمتر میشود. میان صحبتش گفتم: «جواد، به نظر من یک راهحل ساده و تقریباً بیهزینه وجود دارد؛ راهی که اگر بتوانیم بر سر آن توافق کنیم، شاید بسیاری از این بنبستها گشوده شوند.» … لحظهای سکوت کرد و پرسید: «چه راهی؟»
گفتم: «مشکل ما کمبود اندیشه، تحلیلگر، حزب یا مدعی نجات کشور نیست؛ آنچه نداریم، یک مخرج مشترک است. آنقدر برای آینده ایران نسخههای متفاوت پیچیدهایم که گاهی خودِ بیمار را فراموش کردهایم. چرا پیش از اختلاف بر سر شکل حکومت و نام رهبران، بر استقلال، تمامیت ارضی، عدالت اجتماعی، حقوق فردی و حق مردم در تعیین سرنوشت خویش توافق نکنیم؟ پس از آن، رقابت آزاد سیاسی و انتخابات معتبر میتواند راه انتخاب حکومت باشد.»
ادامه دادم: «در چنین چارچوبی، لازم نیست همه جمهوریخواه باشند یا پادشاهیخواه، همه یک رهبر را بپذیرند یا به یک اندیشه وفادار بمانند. کافی است هیچکس حق انحصاری برای تعیین آینده دیگران قائل نباشد. البته انتخابات آزاد نیز بدون آزادی بیان، امنیت مخالفان، نهادهای مستقل و تضمین انتقال مسالمتآمیز قدرت، چیزی بیش از یک تشریفات سیاسی نخواهد بود. سادگی این راهحل در اصلِ توافق است، نه در دشواری اجرای آن.»
جواد با علاقه گوش میداد. احساس کردم برای لحظهای روزنهای در دیوار بلند اختلافات گشوده شده است، اما هنوز سخنم تمام نشده بود که ناگهان حرفم را قطع کرد و گفت: «همین واژه اول، تمام مشکل ماست؛ استقلال!»
مکث کردم. ادامه داد: «تقریباً همه از آزادی، عدالت و حقوق مردم سخن میگویند، اما وقتی به استقلال میرسیم، معناها از هم جدا میشوند. یکی استقلال را در بریدن از جهان میبیند و دیگری چنان به قدرتهای خارجی دل میبندد که گویی کلید آینده کشور را باید در پایتختی دیگر جستوجو کرد. یکی هر همکاری بینالمللی را وابستگی مینامد و دیگری حتی از مداخله نظامی و بمباران کشور استقبال میکند. چگونه میتوان از ویرانی سرزمین خود به دست قدرتی خارجی حمایت کرد و همزمان مدعی دفاع از استقلال آن بود؟» پرسش جواد مانند سنگی در آب آرام گفتوگو افتاد و دایرههایش تا دورترین لایههای اندیشهام گسترش یافت. دریافتم مسئله فقط اختلاف بر سر تعریف یک واژه نیست؛ ما بر سر مرز میان همکاری و وابستگی، حمایت و سلطه، آزادی و امنیت نیز اختلاف داریم.
به او گفتم استقلال را نباید با انزوا اشتباه گرفت، همانگونه که تعامل با جهان نیز لزوماً به معنای وابستگی نیست. کشوری میتواند با قدرتهای جهانی رابطه داشته باشد، پیمان ببندد، تجارت کند و از حمایت حقوقی و دیپلماتیک بهرهمند شود، بیآنکه اختیار سرنوشت خود را واگذار کند. در مقابل، مخالفت با مداخله نظامی خارجی نیز نباید به ابزاری برای توجیه سرکوب داخلی تبدیل شود. استقلال و حقوق مردم، اگر اصولی بنیادین باشند، باید همزمان قابل دفاع باشند، نه آنکه یکی قربانی دیگری شود.
جواد پرسید: «پس چرا نمیتوانیم بر سر همین اصول به تفاهم برسیم؟»
گفتم: «شاید چون در بخشهایی از فرهنگ سیاسی ما، وفاداری به اشخاص و جریانها بر وفاداری به اصول پیشی گرفته است. ما گاهی ارزشها را نه با معیارهای ثابت، بلکه با نسبتشان با منافع سیاسی خود میسنجیم. اگر مداخله خارجی به سود رقیب باشد، آن را تجاوز مینامیم و اگر به سود جریان مطلوبمان تصور شود، ممکن است همان اقدام را کمک به رهایی تعبیر کنیم. در چنین فضایی، واژهها از معنای اخلاقی و حقوقی خود تهی میشوند و به لباسهایی بدل میگردند که هر گروه متناسب با قامت منافع خویش بر تنشان میکند.»
به او گفتم: «خطر اصلی آنجاست که برای رهایی از یک قدرت، به قدرتی دیگر اختیار تعیین سرنوشت خود را بدهیم. تجربههای تاریخی نشان میدهند که سقوط یک نظم سیاسی، بهخودیخود تضمینکننده پیدایش نظمی آزاد و عادلانه نیست. اگر نهادها، قواعد انتقال قدرت و حقوق مخالفان از پیش مورد توجه قرار نگیرند، ممکن است تنها صاحبان قدرت تغییر کنند، بیآنکه منطق اعمال قدرت دگرگون شود.»
جواد لحظهای سکوت کرد و پرسید: «با این همه شکاف و بیاعتمادی، واقعاً میشود به تفاهم رسید؟»
گفتم: «تفاهم ملی به معنای پایان اختلاف نیست. قرار نیست جامعهای با میلیونها انسان، یک صدا و یک اندیشه داشته باشد. دموکراسی اساساً برای اداره همین تفاوتهاست. مسئله این است که آیا میتوانیم بپذیریم رقیب سیاسی ما نیز به اندازه خودمان حق حضور، سخن گفتن، انتخاب شدن و حتی پیروز شدن دارد؟ آزمون واقعی پایبندی به دموکراسی نه هنگام پیروزی، بلکه زمانی است که نتیجه انتخابات برخلاف خواست ما باشد.»
در اینجا گفتوگوی ما از بحث درباره استقلال فراتر رفت و به مسئلهای عمیقتر رسید: بحران اعتماد. جامعهای که گروههای سیاسی آن به یکدیگر اعتماد ندارند، تنها با اعلام اصول مشترک به تفاهم نمیرسد؛ باید سازوکارهایی پدید آورد که هیچ جریان یا فردی نتواند پس از دستیابی به قدرت، قواعد بازی را به سود خود تغییر دهد. استقلال دستگاه قضایی، آزادی رسانهها، تضمین حقوق اقلیتها، پاسخگویی نهادهای قدرت و امکان جابهجایی مسالمتآمیز حکومت، از همین رو اهمیت دارند. بدون این تضمینها، حتی زیباترین منشورهای سیاسی نیز ممکن است در نخستین برخورد با وسوسه قدرت، به کاغذهایی بیاعتبار تبدیل شوند.
به جواد گفتم: «شاید باید پرسشمان را تغییر دهیم. به جای آنکه تمام انرژی خود را صرف این کنیم که چه کسی باید بر ایران حکومت کند، ابتدا بپرسیم چه کارهایی را هیچ حکومتی، هرقدر محبوب و قدرتمند، حق ندارد انجام دهد. این تغییر پرسش، ما را از رقابت بر سر تصاحب قدرت به بحث درباره محدود کردن آن میرساند.»
جواد گفت: «پس آن راهحل ساده و بیهزینهای که گفتی، آنقدرها هم ساده نیست!»
لبخند زدم و گفتم: «درست میگویی. توافق بر سر چند اصل شاید هزینه مالی چندانی نداشته باشد، اما هزینه اخلاقی و سیاسی بزرگی دارد: هرکس باید بپذیرد که حقیقت و حق تعیین سرنوشت، ملک انحصاری او نیست. شاید دشوارترین بخش ماجرا همین باشد.»
پس از پایان گفتوگو، مدتها به سخنان جواد فکر میکردم. ما بحث را با نگرانی از آینده آغاز کرده بودیم و به پرسشی رسیده بودیم که شاید از هر پیشبینی سیاسی مهمتر باشد: آیا حاضریم اصولی را بپذیریم که نهفقط قدرت رقیبان، بلکه قدرت خودمان را نیز محدود کنند؟
استقلال، اگر قرار است از سطح شعار فراتر رود، باید هم در برابر سلطه خارجی و هم در برابر مصادره اراده مردم به دست قدرت داخلی معنا داشته باشد. جامعه آزاد نیز از حذف اختلاف زاده نمیشود، بلکه از توافق بر قواعدی پدید میآید که اجازه ندهند اختلاف به دشمنی و قدرت به مالکیت بر سرنوشت یک ملت تبدیل شود.
شاید ما بیش از آنکه به یک پاسخ مشترک نیاز داشته باشیم، به شجاعت پذیرفتن یک پرسش مشترک محتاجیم: آیا میتوانیم ایران را فراتر از پیروزی خودمان دوست داشته باشیم؟
مهدی روسفید ـ برلین
02.11.2026