یکشنبه، ۱ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

مردمان به آن ارزند که می‌سازند

درختی که پنجاه سال ریشه دوانده، در چند دقیقه با تبر فرو می‌افتد. یادداشتی دربارهٔ فاصلهٔ ویران کردن و ساختن، در زندگی و در سیاست.

تبری فرورفته در کندهٔ تازهٔ درخت گردویی کهن در باغی در آغاز بهار، و جوانه‌ای سبز کنار ریشه: مردمان به آن ارزند که می‌سازند.
مردمان به آن ارزند که می‌سازندآرشیو موزائیک

«مردمان به آن ارزند که می‌سازند.» این جمله منسوب به بهرام بیضایی، در سادگی خود، پرسشی تکان‌دهنده را پیش روی ما می‌گذارد: چرا انسان، با آنکه عظمت تمدن را در آفرینندگی می‌ستاید، گاه چنان شیفته ویرانی می‌شود که فراموش می‌کند بر ویرانه‌ها نمی‌توان زندگی کرد؟ چرا در جامعه‌ای که قرن‌ها از فرهنگ، هنر و تاریخ خود سخن گفته، تخریب دیگری گاهی آسان‌تر از ساختن چیزی مشترک است و نفی کردن، جای اندیشیدن را می‌گیرد؟ ساختن، هنرِ صبر و مسئولیت است؛ ویران کردن، اغلب محصول شتاب و خشم. درختی که پنجاه سال ریشه دوانده، در چند دقیقه با تبر فرو می‌افتد؛ خانه‌ای که حاصل عمر یک خانواده است، در لحظه‌ای به آوار تبدیل می‌شود و اعتمادی که دو انسان طی دهه‌ها ساخته‌اند، گاه با یک جمله مسموم از میان می‌رود. تبر نه ریشه را می‌شناسد و نه بهار آینده را؛ تنها می‌داند چگونه ضربه بزند. شاید تفاوت بنیادین سازنده و ویرانگر نیز همین باشد: یکی به آنچه پس از او باقی می‌ماند می‌اندیشد و دیگری تنها به آنچه اکنون باید فرو بریزد.

تخریب، وسوسه‌ای خطرناک دارد؛ به انسان احساس قدرتی فوری و کم‌هزینه می‌بخشد. کسی که توان بالا رفتن ندارد، با پایین کشیدن دیگری برای لحظه‌ای خود را بلندتر می‌بیند؛ کسی که نمی‌تواند اعتماد بیافریند، اعتبار دیگران را مخدوش می‌کند و آنکه از ساختن آینده‌ای برای خویش درمانده، گاه نابودی دستاورد دیگری را پیروزی می‌پندارد. این همان فقر اندیشه‌ای است که حسادت را به داوری، بدخواهی را به دلسوزی و تخریب را به فضیلت تبدیل می‌کند. در چنین فضایی، خبر موفقیت دیگران با تردید روبرو می‌شود، اما خبر شکستشان بی‌نیاز از سند پذیرفته می‌شود؛ گویی شادی دیگری باید اثبات شود، ولی بدبختی‌اش خود بهترین گواه است.

نمی‌دانم چرا این گرایش در بخشی از رفتار اجتماعی و سیاسی ما چنین ریشه دوانده است. شاید میراث تاریخی بی‌اعتمادی باشد، شاید حاصل تجربه‌های پی‌درپی شکست و سرخوردگی، یا نتیجه فرهنگی که در آن رقابت بیش از همکاری و پیروزی بر دیگری بیش از پیشرفت با دیگری ارزش یافته است. البته این خصلت را نمی‌توان به سرشت یک ملت نسبت داد؛ همان جامعه‌ای که گاه در دام تخریب گرفتار می‌شود، انسان‌های بی‌شماری نیز پرورده که در سکوت ساخته‌اند. مسئله آنجاست که سازندگان اغلب مشغول کارند، اما ویرانگران فرصت بیشتری برای تصاحب صحنه دارند؛ صدای فروریختن یک دیوار، همیشه از صدای آرام چیده شدن آجرهای آن بلندتر است.

این بیماری هنگامی خطرناک‌تر می‌شود که از روابط فردی به سیاست راه می‌یابد. در سیاست، تخریب می‌تواند در لباس مبارزه، دشمن‌سازی در پوشش شجاعت و نفی مطلق دیگری در هیئت آرمان‌خواهی ظاهر شود. گاه چنان سرگرم پرسیدن این هستیم که چه کسی باید کنار برود که فراموش می‌کنیم بپرسیم پس از رفتن او چه چیزی باید جایگزین شود. حال آنکه سرنگونی یک ساختار، هر اندازه ضروری یا پرهزینه، هنوز به معنای تأسیس نظمی بهتر نیست؛ می‌توان دیوارهای قدرت را فرو ریخت، اما آزادی، عدالت و قانون از زیر آوار به‌خودی‌خود سر برنمی‌آورند. ملت‌سازی دشوارتر از دشمن‌سازی است، زیرا دشمن‌سازی تنها به یک نام و یک شعار نیاز دارد، اما ملت‌سازی به نهاد، قانون، اعتماد، مصالحه و پذیرش تفاوت‌ها وابسته است.

برای متحد کردن جمعی علیه یک دشمن، گاه برانگیختن خشم کافی است؛ اما برای حفظ همبستگی همان جمع پس از پایان دشمنی، باید پاسخ هزاران پرسش دشوار را یافت. چه کسی قدرت را محدود می‌کند؟ حقوق مخالف چگونه تضمین می‌شود؟ اختلاف‌ها با چه قواعدی حل‌وفصل خواهند شد؟ و چه نهادی مانع آن می‌شود که فاتحان امروز، به صاحبان قدرت مهارنشده فردا تبدیل شوند؟

تاریخ سیاسی ما نیز از این پرسش‌ها گریزی ندارد. اگر در اندیشه سیاسی، مخالف را همچنان دشمن بدانیم، نقد را خیانت بنامیم و حذف دیگری را شرط پیروزی خود بشماریم، چه تضمینی وجود دارد که پس از هر دگرگونی، همان مناسبات کهنه را با نام‌هایی تازه بازتولید نکنیم؟ فاجعه تنها تکرار حکومت‌ها نیست؛ تکرار ذهنیتی است که قدرت را می‌خواهد، اما محدودیت آن را برنمی‌تابد و از آزادی سخن می‌گوید، بی‌آنکه آزادی مخالف خود را به رسمیت بشناسد. البته میان تخریب و برچیدن یک ساختار فرسوده تفاوتی اساسی وجود دارد. گاه برای ساختن خانه‌ای امن باید دیوار پوسیده‌ای را برداشت، اما کسی که دیوار را فرو می‌ریزد و نقشه‌ای برای بنا ندارد، هنوز معمار آینده نیست. نقدِ آگاهانه می‌تواند مقدمه سازندگی باشد؛ ویرانگریِ بی‌برنامه، حتی اگر با شعارهای باشکوه همراه شود، ممکن است تنها آوار تازه‌ای بر آوار گذشته بیفزاید. مسئله بنابراین دفاع از وضع موجود نیست، بلکه اصرار بر این حقیقت است که هر تغییر ارزشمند باید افقی روشن‌تر از آنچه نفی می‌کند، پیش روی جامعه بگشاید.

شاید بزرگ‌ترین دشواری ما نه در شناخت آنچه نمی‌خواهیم، بلکه در توافق بر سر آن چیزی باشد که می‌خواهیم بسازیم. نفرت می‌تواند برای مدتی انسان‌ها را کنار یکدیگر قرار دهد، اما نمی‌تواند بنیان پایدار همزیستی باشد؛ زیرا هنگامی که دشمن مشترک از میان برود، جامعه‌ای که هنر گفت‌وگو نیاموخته، چه‌بسا دشمنان تازه‌ای را در درون خود جست‌وجو کند. از همین‌جاست که انشقاق آغاز می‌شود و آرمان آزادی، پیش از رسیدن به مقصد، زیر سنگینی حذف و بدگمانی فرسوده می‌گردد.

سازندگی، پیش از آنکه عملی اقتصادی یا عمرانی باشد، نوعی بلوغ اخلاقی و سیاسی است؛ توانایی اندیشیدن به فردایی که خود ما شاید در آن صاحب قدرت نباشیم، اما حقوق و کرامت دیگران همچنان محفوظ بماند. ارزش یک جامعه را نه شمار دشمنانی که شکست داده، بلکه مدرسه‌هایی که بنا کرده، نهادهایی که استوار ساخته، اعتمادهایی که حفظ کرده و امکان‌هایی که برای نسل‌های آینده آفریده است، تعیین می‌کند. ویران کردن، نمایش لحظه‌ای قدرت است؛ ساختن، آزمون ماندگار خرد. و ملتی که میان این دو تفاوت نگذارد، ممکن است بارها پیروز شود، اما هر بار بر ویرانه‌های پیروزی خویش بایستد. شاید زمان آن رسیده باشد که از خود بپرسیم: ما در پایان این همه خشم، جدال و دشمنی، چه چیزی برای فرزندانمان باقی خواهیم گذاشت؟ خانه‌ای آباد، جامعه‌ای آزاد و نهادی پایدار، یا تنها فهرستی بلند از کسانی که توانسته‌ایم شکست دهیم؟ زیرا تاریخ، سرانجام نه از ما خواهد پرسید چه کسانی را فرو ریختیم، بلکه خواهد پرسید بر جای آن ویرانه‌ها چه ساخته‌ایم.

مهدی روسفید- برلن

19.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین بخش: دربارهٔ خودمان