شنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۶
ستون‌ها

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

یک ایرانی در قلعه بناپارت

روایت مهدی روسفید از عصری زمستانی در برلین: یک کارت پارکینگ، دو ساعت خواب در فولکس‌واگن تلویزیون و پرسشی درباره ملیت که همه‌چیز را عوض کرد.

مینی‌بوسی قدیمی با پنجره‌های روشن و لکه‌ای گرد روی شیشهٔ جلو، غروب زمستان در محوطهٔ خلوت یک پادگان پارک شده است.
یک ایرانی در قلعه بناپارتآرشیو موزائیک

(روایت یک خواب شیرین، چند تفنگ فرانسوی و دردسرهای یک ملیت)

اگر کسی آن روز به من می‌گفت که یک خواب کوتاه در فولکس‌واگن گرم رادیو و تلویزیون برلین، مرا به مظنون امنیتی یک پادگان فرانسوی تبدیل خواهد کرد، احتمالاً به شوخی‌اش می‌خندیدم؛ اما زندگی گاهی چنان استادانه میان طنز و تراژدی رفت‌وآمد می‌کند که انسان تا سال‌ها نمی‌داند باید به خاطره‌ای بخندد یا درباره معنای پنهان آن بیندیشد. ماجرای من نیز از همین جنس بود؛ حادثه‌ای که با یک کارت پارکینگ آغاز شد، با چند تفنگ آماده شلیک ادامه یافت و سرانجام با یک پرسش ساده درباره ملیتم، به بحرانی بین‌المللی در مقیاسی بسیار کوچک تبدیل شد!

آن سال‌ها دانشجوی برلین بودم و مانند بسیاری از دانشجویان مهاجر که علاوه بر درس و دانشگاه، مسئولیت همسر و فرزند را نیز بر دوش داشتند، برای تأمین زندگی از هیچ کار شرافتمندانه‌ای روی‌گردان نبودم. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، گاهی فکر می‌کنم در آلمان تنها شغلی که تجربه نکرده‌ام، احتمالاً صدراعظمی بوده است؛ وگرنه از شستن ظرف در آشپزخانه هتل و کار در رستوران گرفته تا ساخت در و پنجره، تولید کیک و آب‌نبات، رانندگی و فعالیت در رادیو و تلویزیون، تقریباً هر کاری را آزموده بودم. هر شغل دنیایی تازه پیش رویم می‌گشود و هر محیط، دانشگاهی بود که درس‌هایش را نه با جزوه و امتحان، بلکه با عرق پیشانی، خستگی و گاهی اتفاقاتی فراموش‌نشدنی می‌آموختم.

یکی از جذاب‌ترین فصل‌های آن دوران، بیش از ده سال همکاری با رادیو و تلویزیون برلین غربی، SFB، بود. راننده گروه‌های خبری و فیلم‌برداری بودم و همراه برنامه معروف Berliner Abendschau به گوشه‌وکنار شهر می‌رفتم؛ شهری که هنوز دیوار برلین از میانش می‌گذشت و عبور از غرب به شرق، گاه بیشتر به سفر میان دو جهان شباهت داشت تا جابه‌جایی میان دو محله. این شغل فرصتی استثنایی برای دیدن پشت‌صحنه سیاست و زندگی اجتماعی بود، هرچند هیچگاه تصور نمی‌کردم روزی خودم، بی‌آنکه بخواهم، به موضوع یک ماجرای امنیتی تبدیل شوم.

ماجرا در یکی از روزهای سرد برلین و در آستانه سفر فرانسوا میتران، رئیس‌جمهور فرانسه، رخ داد؛ سفری که قرار بود در جریان آن با هلموت کُهل، صدراعظم آلمان غربی، نیز دیدار کند. حدود ساعت سه‌ونیم بعدازظهر مأمور شدم یکی از مسئولان صحنه تلویزیون را برای بررسی نهایی مقدمات تصویربرداری به پادگان فرانسوی‌ها، معروف به قلعه بناپارت، ببرم. مأموریتی ساده به نظر می‌رسید: رفتن، چند دقیقه انتظار کشیدن و بازگشتن. اما ظاهراً سرنوشت تصمیم گرفته بود همان روز، برنامه‌ای سرگرم‌کننده‌تر از برنامه‌های تلویزیونی برایم تدارک ببیند.

به دروازه پادگان که رسیدیم، سرباز نگهبان مجوز ورود خواست. من نیز با اعتمادبه‌نفسی که فقط از بی‌اطلاعی کامل سرچشمه می‌گیرد، کارت مخصوص خودروی تلویزیون را نشان دادم؛ کارتی که در خیابان‌های برلین امکان توقف و پارک در محل‌های ویژه را فراهم می‌کرد، اما طبیعتاً هیچ ارتباطی با ورود به تأسیسات نظامی فرانسه نداشت. نگهبان نگاهی به کارت انداخت و راه را باز کرد.

به این ترتیب، من با یک کارت پارکینگ وارد پادگانی شدم که قرار بود فردای آن روز برای استقبال از رئیس‌جمهور فرانسه آماده باشد؛ موفقیتی دیپلماتیک که احتمالاً حتی وزارت خارجه ایران نیز از آن بی‌خبر بود!

همکار آلمانی‌ام پس از ورود گفت: «تو همینجا منتظر بمان، من فقط یک بررسی کوتاه می‌کنم و برمی‌گردم.» خودرو را کنار باغچه‌ای پارک کردم و با خیال آسوده روی صندلی نشستم. مینی‌بوس‌های فولکس‌واگن تلویزیون در آن دوران به بخاری درجا مجهز بودند و حتی با موتور خاموش نیز فضای داخل را گرم نگه می‌داشتند؛ نعمتی بزرگ در سرمای برلین، به‌ویژه برای دانشجویی که میان دانشگاه، کار و مسئولیت خانواده، خواب کافی بیشتر به آرزویی دست‌نیافتنی شباهت داشت. بخاری گرم می‌کرد، سکوت دلپذیر بود و همکارم نیز قرار بود به‌زودی بازگردد. پلک‌هایم سنگین شد و پیش از آنکه متوجه شوم، به خوابی عمیق فرو رفتم؛ خوابی که بعدها فهمیدم شاید گران‌ترین استراحت رایگان دوران دانشجویی‌ام بوده است.

وقتی بیدار شدم، حدود دو ساعت گذشته بود. شیشه‌ها بخار گرفته بودند و بیرون چنان تاریک و ساکت بود که برای لحظه‌ای تصور کردم در محوطه‌ای متروک پارک کرده‌ام. با آستین شیشه را پاک کردم، به اطراف نگاه انداختم و از همکارم هیچ نشانی ندیدم. با خود گفتم لابد بررسی چنددقیقه‌ای او به اندازه یکی از جلسات اداری آلمان طول کشیده است! از خودرو پیاده شدم، یقه کاپشنم را بالا کشیدم و چند قدم برداشتم تا ببینم کجا هستم. … ناگهان صدای فریادی سکوت را شکست.

پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، چند سرباز مسلح از تاریکی بیرون آمدند و دورم حلقه زدند. لوله تفنگ‌ها به سویم نشانه رفته بود و مردانی با چهره‌های جدی به زبانی سؤال می‌کردند که حتی یک کلمه‌اش را نمی‌فهمیدم. فرانسوی نمی‌دانستم و ظاهراً آنان نیز علاقه چندانی به شنیدن توضیحات آلمانی من نداشتند. من با دست به فولکس‌واگن اشاره می‌کردم و کلمه «تلویزیون» را تکرار می‌کردم، اما هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، نگاه‌هایشان مشکوک‌تر می‌شد؛ گویی در ذهنشان این پرسش شکل گرفته بود که کدام مأمور مخفی آنقدر ناشی است که با خودروی آرم‌دار تلویزیون وارد پادگان شود، دو ساعت بخوابد و سپس برای جلب توجه نگهبانان در تاریکی قدم بزند!

مرا به اتاق نگهبانی بردند. سربازان جدی بودند، تفنگ‌ها واقعی و من همچنان در تلاش برای اثبات این حقیقت ساده که نه جاسوسم، نه خرابکار و نه حتی خبرنگار؛ فقط راننده‌ای هستم که همکارش قول داده چند دقیقه دیگر برگردد. پس از مدتی سروانی وارد شد؛ مردی با چهره‌ای عبوس که از طرز راه رفتن و نگاه کردنش پیدا بود عادت دارد پیش از شنیدن پاسخ، سؤال‌هایش را با قاطعیت مطرح کند. او به فرانسوی سخن می‌گفت، من به آلمانی پاسخ می‌دادم و گفت‌وگوی ما چنان پیش می‌رفت که اگر کسی از بیرون تماشایمان می‌کرد، احتمالاً تصور می‌کرد دو نفر مشغول اجرای نمایشی تجربی درباره شکست ارتباط میان ملت‌ها هستند.

سرانجام مترجمی آوردند و من توانستم توضیح دهم که راننده SFB هستم، همراه مسئول صحنه وارد شده‌ام و تمام این مدت در خودرو خواب بوده‌ام. سروان با دقت گوش داد و سپس پرسید: «اهل کدام کشور هستید؟»

گفتم: «ایران.» … همین یک کلمه کافی بود تا فضای اتاق دگرگون شود.

سروان ناگهان از جا برخاست، صدایش بالا رفت و رو به سربازان با عصبانیت شروع به فریاد زدن کرد. من هنوز نمی‌فهمیدم چه می‌گوید، اما از حرکات دست و چهره‌اش روشن بود که در ذهن او، پرونده یک راننده خواب‌آلود اکنون ابعادی بسیار جدی‌تر پیدا کرده است. تا چند لحظه پیش فقط مردی بدون مجوز در پادگان بودم؛ حالا ایرانی هم بودم، آن هم در دورانی که نام ایران، زیر سایه انقلاب و بحران‌های سیاسی، برای بسیاری از اروپایی‌ها با نگرانی‌های امنیتی گره خورده بود.

در دل گفتم: «عجب! من تمام عمر تلاش کرده‌ام با تحصیل و کار، برای خودم اعتباری بسازم؛ حالا ظاهراً یک کلمه کافی است تا همه آن اعتبار زیر سؤال برود!» پیوسته توضیح می‌دادم که همراه یک همکار آلمانی آمده‌ام و او باید جایی در همین پادگان باشد. سروان پرسید: «پس کجاست؟» و من که خودم نیز مشتاق دانستن پاسخ بودم، گفتم: «اگر شما پیدایش کردید، لطفاً به من هم بگویید؛ چون من دو ساعت است منتظرش هستم!»

حدود ده دقیقه بعد، در اتاق باز شد و همکارم را آوردند؛ اما نه آنگونه که انتظار داشتم. دست‌هایش بسته بود و چهره‌اش از خشم و درماندگی سرخ شده بود. برای لحظه‌ای چشممان به هم افتاد و من با وجود تمام نگرانی، به‌سختی توانستم خنده‌ام را مهار کنم. مردی که قرار بود فقط چند دقیقه برای بررسی صحنه برود، اکنون خودش به بخشی از صحنه‌ای تبدیل شده بود که هیچ کارگردانی برای آن برنامه‌ریزی نکرده بود. … نگاهش به من می‌گفت: «تو اینجا چه می‌کنی؟» و احتمالاً نگاه من پاسخ می‌داد: «همان کاری که تو می‌کنی؛ فقط من دست‌کم دو ساعت خوابیده‌ام!»

پس از ساعت‌ها بررسی روشن شد که اشتباه اصلی در همان دروازه ورودی رخ داده است؛ سرباز نگهبان کارت پارکینگ تلویزیون را با مجوز ورود اشتباه گرفته و اجازه داده بود دو نفر بدون مجوز معتبر وارد محوطه‌ای نظامی شوند که در آستانه یک رویداد مهم سیاسی قرار داشت. سرانجام حدود ساعت هشت‌ونیم یا نه شب آزاد شدیم و هنگامی که دوباره پشت فرمان فولکس‌واگن نشستم، برای نخستین بار احساس کردم همان صندلی ساده راننده، از هر جای دیگری در جهان امن‌تر است.

در راه بازگشت، هرچه از پادگان دورتر می‌شدیم، بیشتر خنده‌ام می‌گرفت. همکار آلمانی‌ام هنوز کلافه بود و من با خود فکر می‌کردم چگونه یک مأموریت معمولی تلویزیونی می‌تواند با کارت پارکینگ آغاز شود، به بازداشت دو نفر بینجامد و در نهایت چنان پایان یابد که انگار از یک فیلم کمدی سیاسی بیرون آمده‌ایم. اما پشت آن خنده‌ها، پرسشی آرام‌آرام در ذهنم شکل می‌گرفت که از خود حادثه ماندگارتر شد: اگر هنگام بازجویی به‌جای ایران، نام کشور دیگری را گفته بودم، آیا همان واکنش را می‌دیدم؟ البته نگرانی امنیتی یک پادگان نظامی در آستانه سفر رئیس‌جمهور فرانسه قابل درک بود و ورود ما بدون مجوز نیز اشتباهی آشکار؛ اما آنچه مرا به فکر فرو می‌برد، لحظه‌ای بود که ملیت من ظاهراً معنای تازه‌ای به حضورم بخشید. آن شب دریافتم که انسان در سرزمین بیگانه گاهی تنها نماینده خودش نیست؛ ناخواسته بار تصویری را نیز بر دوش می‌کشد که سیاست، رسانه و رویدادهای تاریخی از کشورش ساخته‌اند.

ممکن است سال‌ها در جامعه‌ای زندگی کرده باشی، درس خوانده باشی، کار کرده باشی و قوانینش را رعایت کرده باشی، اما در موقعیتی خاص، پیش از آنکه کسی بپرسد چه کسی هستی، بخواهد بداند از کجا آمده‌ای.

سال‌ها گذشته است؛ دیوار برلین فرو ریخته، دو آلمان یکی شده‌اند، میتران و کُهل به تاریخ پیوسته‌اند و آن فولکس‌واگن‌های قدیمی نیز دیگر در خیابان‌های شهر دیده نمی‌شوند. بااین‌حال، هنوز وقتی به آن عصر زمستانی فکر می‌کنم، نخست لبخند می‌زنم و سپس به یاد می‌آورم که چگونه یک اشتباه کوچک می‌تواند پرده از پیش‌داوری‌های بزرگ بردارد.

آن روز با یک کارت پارکینگ وارد پادگان شدم، با چند تفنگ از خواب بیدار شدم و با یک پرسش درباره ملیتم فهمیدم که گاهی گذرنامه انسان، پیش از خود او مورد قضاوت قرار می‌گیرد. و طنز ماجرا آنجاست که در تمام آن چند ساعت، شاید تنها کسی که واقعاً هیچ برنامه سیاسی و امنیتی نداشت، من بودم؛ راننده‌ای ایرانی که تمام آرزویش در آن بعدازظهر سرد، دو ساعت خواب آرام در یک فولکس‌واگن گرم بود!

مهدی روسفید — برلن

16.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.