شنبه، ۳۱ اکتبر ۲۰۲۶
ستون‌ها

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

سه شب برای یادگیری زبان آلمانی

روایت مهدی روسفید از سه شب در خوابگاهی در برلن، چهل‌ونه سال پیش: اتاقی خالی کنار پنج همسایه آلمانی، که کسی حاضر نبود آن را بگیرد.

اتاق خوابگاه در شب، پر از گرد سفید کپسول آتش‌نشانی، با پنجره باز و تلویزیون قدیمی روی زمین: سه شب برای یادگیری زبان آلمانی
سه شب برای یادگیری زبان آلمانیآرشیو موزائیک

چهل‌ونه سال پیش، وقتی تازه به آلمان آمده بودم، یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که هرچه زودتر زبان آلمانی یاد بگیرم. بعضی از هموطنانم را می‌دیدم که با وجود سال‌ها زندگی در این کشور، هنوز برای بیان ساده‌ترین خواسته‌هایشان به زحمت می‌افتادند. با خودم عهد کرده بودم که راه دیگری بروم. جوان بودم و مانند بسیاری از جوان‌ها تصور می‌کردم هر مشکلی را می‌توان با کمی اراده و مقدار زیادی عجله حل کرد. بعدها فهمیدم که عجله همیشه آدم را زودتر به مقصد نمی‌رساند؛ گاهی فقط زودتر از پنجره بیرونش می‌اندازد.

دوستی داشتم که از من بزرگ‌تر بود و به تجربه‌اش اعتماد می‌کردم. روزی گفت: «اگر می‌خواهی آلمانی را سریع یاد بگیری، باید میان آلمانی‌ها زندگی کنی. وقتی کسی زبانت را نفهمد، مجبوری زبان او را یاد بگیری.» حرف درستی بود و من هم با اشتیاق پذیرفتم. خودش دانشجو بود، اما در خوابگاه زندگی نمی‌کرد و می‌توانست اتاقی به نام خود بگیرد. قرار شد من که هنوز دانشجو نشده بودم، در آن ساکن شوم. دوشنبه هفته بعد به دفتر واگذاری اتاق‌های دانشجویی رفتیم. خانم مسئول پس از بررسی درخواست گفت: «در ساختمان شماره ۱۳۱ خوابگاه گورتس آله در ناحیه لیشترفلده برلن یک اتاق خالی داریم.» خوشحال شدم، اما او ادامه داد: «فقط باید بدانید که پنج نفری که آنجا زندگی می‌کنند، بسیار دردسرسازند. به همین دلیل کسی حاضر نیست آن اتاق را بگیرد.»

من از تمام حرف‌هایش بیشتر به عدد پنج توجه کردم. پنج همسایه آلمانی! یعنی پنج فرصت برای تمرین زبان، از صبح تا شب. با خودم گفتم لابد دانشجویان پرشروشوری هستند؛ مگر جوانی بدون سروصدا هم می‌شود؟ بی‌درنگ گفتم: «من اتاق را می‌خواهم.» خانم مسئول لحظه‌ای نگاهم کرد. شاید می‌خواست مطمئن شود هشدارش را درست فهمیده‌ام. فهمیده بودم، اما به شیوه خودم.

ساختمان شش اتاق داشت؛ پنج اتاق در اختیار جوانان آلمانی بود و ششمی نصیب من شد. دوستم نام خودش را روی در ورودی نصب کرد و من با اثاثیه مختصرم وارد شدم. تصور می‌کردم به‌زودی با همسایگانم آشنا می‌شوم، درباره دانشگاه و زندگی حرف می‌زنیم و آنها اشتباهات آلمانی مرا اصلاح می‌کنند. در این خیال، تنها چیزی که پیش‌بینی نکرده بودم، روش خاص آنان برای برقراری ارتباط بود. شب اول، صدای کشیده شدن چیزی سنگین در راهرو بلند شد. در را کمی باز کردم. کیسه‌بوکس بزرگی از سقف آویزان کرده بودند و همسایگانم یکی پس از دیگری با مشت و لگد به جانش افتاده بودند. گاهی هم با یکدیگر تمرین می‌کردند. صدای ضربه‌ها در راهرو می‌پیچید و هر بار که کیسه تاب می‌خورد، من بی‌اختیار یک قدم از در فاصله می‌گرفتم.

نزدیک دو ساعت تمرین کردند. من پشت در نشسته بودم و به توصیه دوستم فکر می‌کردم: «برو جایی که مجبور شوی آلمانی صحبت کنی.» فعلاً ترجیح می‌دادم اصلاً صحبت نکنم. حتی برای رفتن به دستشویی هم از اتاق بیرون نیامدم. آن شب نخستین چیزی که در محیط آلمانی‌زبان تمرین کردم، صبر بود. روز دوم بدون حادثه گذشت. کمی خیالم راحت شد و با خود گفتم شاید خانم مسئول در قضاوتش سختگیر بوده است. شب سوم معلوم شد اتفاقاً بسیار مؤدبانه هشدار داده بود.

نیمه‌شب، میان خواب و بیداری، احساس کردم نفس کشیدن دشوار شده است. ابتدا تصور کردم خواب بدی می‌بینم. سینه‌ام سنگین بود و هر نفس به سرفه‌ای شدید تبدیل می‌شد. چشم‌هایم را باز کردم؛ همه‌جا سفید بود. دیوارها در مهی غلیظ ناپدید شده بودند و وسایل اتاق را به‌سختی تشخیص می‌دادم. چند لحظه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده است. از شکاف زیر در، گرد سفیدرنگی با فشار وارد اتاق می‌شد. کسی نازل کپسول آتش‌نشانی را زیر در گرفته و محتویاتش را در اتاق من خالی کرده بود. در آن لحظه دیگر نه به زبان آلمانی فکر می‌کردم و نه به همسایگانم. فقط می‌خواستم نفس بکشم. سرفه امانم را بریده بود و احساس می‌کردم هوا هر لحظه کمتر می‌شود. خوشبختانه اتاق در طبقه همکف قرار داشت. خودم را به پنجره رساندم، وسایلی را که جلوی آن بود کنار زدم و تلویزیون سیاه‌وسفیدم را به زمین انداختم. آن تلویزیون برای جوان تازه‌واردی مثل من دارایی باارزشی بود، اما در آن لحظه حتی فرصت نکردم نگران شکستن آن شوم. پنجره را باز کردم و خودم را به بیرون انداختم.

هوای سرد شب به صورتم خورد. چند نفس عمیق کشیدم، سرفه کردم و به پنجره اتاق نگاه کردم. سه شب پیش با شوق وارد آن شده بودم؛ حالا خوشحال بودم که توانسته‌ام از آن بیرون بیایم. برنامه آلمانی‌آموزی‌ام ظاهراً به مرحله‌ای رسیده بود که دیگر نیازی به مکالمه نداشت. اما هنوز ترسم تمام نشده بود. اتاق به نام من نبود و من هم دانشجو نشده بودم. نگران بودم پلیس برسد و به‌جای رسیدگی به آنچه بر سرم آمده، از من بپرسد چرا در آن اتاق زندگی می‌کنم. امروز این نگرانی شاید عجیب به نظر برسد، اما آن روزها تازه‌واردی بودم که نه زبان را درست می‌دانست و نه با مقررات آشنا بود. از یک طرف نزدیک بود خفه شوم و از طرف دیگر می‌ترسیدم برای توضیح نجات یافتنم به دردسر بیفتم.

سروصدا دانشجویان خوابگاه را بیرون کشیده بود. جمعیتی مقابل ساختمان جمع شد و خوشبختانه تعدادی از ایرانیان نیز به کمکم آمدند. در میان آنان دو نفر را هرگز فراموش نکرده‌ام: حمید بهشتی، که آن زمان نماینده خوابگاه بود، و جواد اسدیان، دوستی که پس از چهل‌ونه سال هنوز با او در ارتباطم. هر دو به زبان آلمانی کاملاً مسلط بودند. البته آن شب از میان تمام امکانات این زبان، بیشتر سراغ واژگانی رفتند که معمولاً در کلاس‌های رسمی تدریس نمی‌شود. با دیدن وضع من چنان عصبانی شده بودند که به همسایگانم فرصت پاسخ دادن نمی‌دادند. من که به امید یادگیری مکالمه روزمره آمده بودم، ناگهان شاهد گفت‌وگویی بسیار روان و پرحرارت شدم؛ گفت‌وگویی که تقریباً تمام موضوعاتش به خانواده و بستگان طرف مقابل مربوط می‌شد.

جمعیت هر لحظه خشمگین‌تر می‌شد. اگر پلیس کمی دیرتر می‌رسید، احتمال داشت تمرین‌های بوکس همسایگانم سرانجام کاربردی جدی پیدا کند؛ هرچند این بار انتخاب حریف با خودشان نبود. حدود پانزده دقیقه بعد مأموران رسیدند و اوضاع را آرام کردند. یکی از آنها از من پرسید آیا شکایتی دارم. گفتم: «نه، چون خواب بودم.» پاسخم چندان قانع‌کننده نبود. خواب بودن البته مانع شکایت نمی‌شود، به‌خصوص وقتی کسی آدم را در خواب تا آستانه خفگی برده باشد. اما من از پرسش‌های بیشتر می‌ترسیدم. هنوز زبان کافی نداشتم که بتوانم ماجرا را با اطمینان توضیح دهم و وضعیت اتاق نیز نگرانی‌ام را بیشتر می‌کرد. بنابراین به همان پاسخ کوتاه پناه بردم؛ پاسخی که احتمالاً برای مأمور از خود حادثه هم نامفهوم‌تر بود.

آن شب دیگر به اتاق برنگشتم. محمود رمضانی‌راد، انسانی مهربان، درِ اتاقش را به رویم باز کرد و چند روزی مهمانش شدم تا توانستم جای دیگری پیدا کنم. در آن چند روز، کمک دوستان ایرانی‌ام برایم معنایی فراتر از یک لطف معمولی داشت. در کشوری ناآشنا، وقتی هنوز نمی‌توانستم به‌راحتی از خودم دفاع کنم، کسانی بودند که بی‌هیچ چشمداشتی کنارم ایستادند.

چهل‌ونه سال گذشته است. در این مدت زبان آلمانی را یاد گرفتم و با انسان‌های بسیاری در آلمان آشنا شدم؛ انسان‌هایی شریف و مهربان که هیچ شباهتی به آن پنج همسایه نداشتند. آن ماجرا هرگز باعث نشد رفتار چند نفر را به حساب یک ملت بگذارم. همان‌گونه که مهربانی دوستان ایرانی‌ام را نیز نمی‌توان به همه افراد یک ملت تعمیم داد. اما یک چیز را خوب به من آموخت: هر توصیه درستی، در هر شرایطی نتیجه درستی ندارد. زندگی میان آلمانی‌زبان‌ها راه خوبی برای یادگیری زبان بود؛ فقط بهتر بود پیش از انتخاب همخانه، کمی بیشتر درباره خود همخانه‌ها پرس‌وجو می‌کردم.

هنوز گاهی به خانم مسئول خوابگاه فکر می‌کنم. او به‌روشنی هشدار داده بود که کسی آن اتاق را نمی‌خواهد و من از شنیدن این خبر خوشحال شده بودم. آن زمان تصور می‌کردم شجاعت یعنی نترسیدن از مشکلات؛ بعدها فهمیدم گاهی شجاعت و بی‌اطلاعی، از دور بسیار شبیه یکدیگرند.

و البته هر بار که آن شب را به یاد می‌آورم، یک فکر لبخندم را محو می‌کند: اگر اتاق در طبقه دوم یا سوم بود، شاید این خاطره امروز پایان دیگری داشت. آنچه اکنون با لبخند تعریف می‌کنم، در حقیقت فاصله چند نفس تا فاجعه بود.

من برای یادگیری زبان آلمانی به آن خوابگاه رفتم و تنها سه شب در آن ماندم. در این مدت آلمانی‌ام چندان پیشرفت نکرد، اما فهمیدم که برای زندگی در یک کشور تازه، علاوه بر دانستن زبان، شناختن آدم‌ها هم ضروری است.

و اگر بخواهم حاصل آن دوره کوتاه را در یک جمله بگویم: دوستم توصیه کرده بود جایی زندگی کنم که برای حرف زدن مجبور به استفاده از زبان آلمانی شوم؛ اما در آن خوابگاه، پیش از آنکه فرصت حرف زدن پیدا کنم، ناچار شدم راه نفس کشیدن را پیدا کنم.

مهدی روسفید — برلن

21.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.