یکشنبه، ۱ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

روایتی از یک دیدار کوتاه در کنگره ارتوپدی برلین

گفت‌وگویی کوتاه در غرفه‌ای در کنگره ارتوپدی برلین، و جمله‌ای دربارهٔ تجزیه ایران که ذهن نویسنده را رها نمی‌کند.

نقش برجستهٔ گچی سفیدی از کوه و دره که شکافی باریک از میانش گذشته است: کنگره ارتوپدی برلین و نوع دیگری از شکستگی.
روایتی از یک دیدار کوتاه در کنگره ارتوپدی برلینآرشیو موزائیک

«من با بچه‌های زیادی صحبت می‌کنم و ما همه خواهان تجزیه ایران هستیم.» این جمله را نه در یک گردهمایی سیاسی، بلکه از زبان پزشکی ایرانی در کنگره ارتوپدی برلین شنیدم؛ جایی که متخصصان برای آموختن تازه‌ترین روش‌های درمان در زمینه ارتوپدی گرد آمده بودند. مرد چنان خونسرد از پاره‌پاره شدن کشورش سخن می‌گفت که گویی درباره تقسیم هزینه یک شام دوستانه تصمیم گرفته است. در میان انبوه ابزارهای جراحی و تجهیزات ترمیم استخوان، ناگهان با نوع دیگری از شکستگی روبه‌رو شده بودم.

شرکت ما در این کنگره غرفه‌ای دارد. پزشکان از کشورهای آلمانی‌زبان آمده‌اند تا درباره دستاوردهای علمی گفت‌وگو کنند. دیروز پزشکی ایرانی به همراه دوستی آلمانی به غرفه ما آمد. هنوز احوالپرسی تمام نشده بود که سیاست، این مهمان سمج معاشرت‌های ایرانی، بی‌دعوت میان ما نشست. گاهی فکر می‌کنم اگر دو ایرانی در اتاق عمل نیز یکدیگر را ببینند، پیش از آنکه تیغ جراحی را بردارند، درباره سرنوشت ایران اختلاف‌نظر پیدا می‌کنند.

سخن به جنگی کشید که در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد. گفتم به باور من، پیامدهای این جنگ را نمی‌توان به اختلافات هسته‌ای یا مسئله تغییر حکومت محدود کرد؛ فرسایش توان اقتصادی و دفاعی کشور و تشدید شکاف‌های داخلی می‌تواند تمامیت سرزمینی ایران را نیز به خطر اندازد. نگرانم که در محاسبات راهبردی واشنگتن و تل‌آویو، ایرانی ضعیف و چندپاره مطلوب‌تر از کشوری مستقل و یکپارچه باشد؛ هرچند این نگرانی، به‌خودی‌خود اثبات‌کننده وجود طرحی مشخص برای تجزیه ایران نیست.

مرد گفت: «نظر من کاملاً با نظر شما متفاوت است.» هنوز آماده شنیدن استدلالش بودم که ادامه داد: «اشکالی ندارد. من با بچه‌های زیادی صحبت می‌کنم و ما همه خواهان تجزیه ایران هستیم.»

لبخند بر لبم خشک شد. بیش از خود جمله، آن «ما همه» در ذهنم طنین انداخت؛ جمعی نامعلوم که ظاهراً در گفت‌وگوهای دوستانه، تکلیف سرزمینی با میلیون‌ها انسان و تاریخی درهم‌تنیده را روشن کرده بودند. در ذهنم نقشه ایران نقش بست؛ کوه‌ها، شهرها، خانواده‌ها و خاطره‌هایی که نمی‌توان با کشیدن چند خط از یکدیگر جدا کرد. به مرد نگاه کردم؛ پزشکی که احتمالاً برای درمان یک شکستگی، میلی‌مترها را با دقت می‌سنجد، اما برای شکستن یک کشور، به چند کلمه بسنده می‌کند. طنز تلخ ماجرا همین بود: در کنگره‌ای که همه برای پیوند دادن آمده بودند، کسی از گسستن سخن می‌گفت.

دلم می‌خواست بپرسم این «همه» چه کسانی‌اند؟ آیا از مردمی که قرار است سرنوشتشان تغییر کند نیز پرسیده‌اید؟ آیا به حقوق گروه‌های مختلف، امنیت، پیوندهای خانوادگی و اقتصادی و خطر منازعات تازه اندیشیده‌اید؟ اما خونسردی او چنان بود که احساس کردم پرسش‌هایم پیش از طرح شدن، در برابر یقینی بی‌نیاز از استدلال قرار گرفته‌اند.

من از تبعیض‌ها و مطالبات برحق گروه‌های مختلف مردم ایران بی‌خبر نیستم. یکپارچگی سرزمینی، اگر با برابری شهروندان، آزادی و مشارکت واقعی آنان همراه نباشد، به شعاری بی‌محتوا تبدیل می‌شود. بااین‌حال، میان مخالفت با حکومت و نفی سرزمین تفاوتی بنیادین وجود دارد. حکومت‌ها را می‌توان تغییر داد؛ اما سرزمین تنها مجموعه‌ای از خطوط روی نقشه نیست، بلکه خانه مشترک انسان‌هایی است که تاریخ و زندگی‌شان در یکدیگر ریشه دوانده است. خشم از یک حکومت، هر اندازه موجه، مجوز بی‌اعتنایی به سرنوشت یک ملت نیست.

دیگر ادامه گفت‌وگو را ثمربخش نمی‌دیدم. مؤدبانه از او خواستم غرفه ما را ترک کند. وقتی میان جمعیت دور می‌شد، نگاهش کردم و به فاصله شگفت‌آور میان تحصیلات و خرد اندیشیدم. انسان ممکن است سال‌ها برای شناخت استخوان و مفصل درس بخواند، اما درباره پیکر اجتماعی یک ملت، بدون شناخت کافی از پیامدهای تصمیم خود حکم صادر کند. تخصص علمی محترم است، اما مدرک دانشگاهی به‌تنهایی ضمانت پختگی سیاسی نیست.

در آن لحظه به برتولت برشت و هشدارهایش درباره ناآگاهی سیاسی فکر کردم. خطر همیشه از ندانستن آغاز نمی‌شود؛ گاهی از جایی آغاز می‌شود که انسان نمی‌داند، اما چنان مطمئن سخن می‌گوید که دیگر ضرورتی برای پرسیدن احساس نمی‌کند. آن‌وقت ویرانی می‌تواند نام راه‌حل بگیرد و شکستن، مقدمه ساختن معرفی شود؛ بی‌آنکه کسی بپرسد زیر آوار چه کسانی خواهند ماند.

مرد رفته بود و نمایشگاه به روال عادی ادامه داشت. پزشکان از روش‌های تازه پیوند استخوان سخن می‌گفتند و من هنوز به جمله او فکر می‌کردم؛ به آن «ما همه» که معلوم نبود چند نفرند، اما ظاهراً برای سرنوشت میلیون‌ها نفر تصمیم گرفته بودند.

آن روز در کنگره ارتوپدی برلین فهمیدم که خطرناک‌ترین شکستگی‌ها همیشه در استخوان رخ نمی‌دهند. گاهی اندیشه انسان می‌شکند، بی‌آنکه صدایی برخیزد؛ و تلخ‌تر آنکه صاحب آن اندیشه، نه دردی احساس می‌کند و نه نیازی به درمان می‌بیند.

مهدی روسفید — برلن

23.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین بخش: نیم‌قرن در آلمان