(تراژدی ملتی که برای جهان نسخه میپیچد و در درمان دردهای خود درمانده است)
اگر تعداد کارشناس سیاسی نشانه بلوغ سیاسی بود، ما ایرانیان باید امروز سوئیس خاورمیانه میبودیم! کافی است در گوشهای از جهان بحرانی رخ دهد؛ هنوز خبر کامل نشده، تحلیلگران وطنی علت را کشف کردهاند، مقصر را شناختهاند و نسخه درمان را هم نوشتهاند. فقط یک پرونده است که ظاهراً از حوزه تخصصشان خارج مانده: ایران. پرسش طنزآمیز اما دردناک همین است: چگونه ملتی که اینهمه متخصص برای فهم سیاست جهان دارد، در سیاست خود چنین درمانده است؟ شاید مشکل ما کمبود کارشناس نیست؛ در بازار سیاست ما، یقین فراوان است و تردید کمیاب، حکم بسیار است و اندیشه اندک.
فرانسه نمونه مناسبی برای شناخت این تناقض است. هرگاه سخن از ناآرامیهای اجتماعی، بحران مهاجرت یا تنشهای فرهنگی در این کشور به میان میآید، گروهی از تحلیلگران ایرانی با شتابی شگفتآور مسلمانان و مهاجران را به جایگاه متهمان همیشگی مینشانند. در روایت آنان، فرانسه کشوری آرام، مرفه و عادل بوده که ناگهان با حضور مهاجران تعادل خود را از دست داده است؛ گویی پیش از آن نه شکاف طبقاتی وجود داشته، نه تبعیض، نه بحران اقتصادی و نه نارضایتی اجتماعی. جالبتر اینکه بسیاری از کسانی که همچنان «مهاجر» نامیده میشوند، فرزندان و نوادگان خانوادههایی هستند که نسلها در فرانسه زندگی کردهاند. آنان در همان کشور متولد شدهاند، به مدرسه رفتهاند، کار کردهاند و مالیات پرداختهاند، اما ظاهراً در ذهن برخی تحلیلگران، مهاجرت بیماری موروثی است که حتی پس از چند نسل نیز درمان نمیشود.
این نوع داوری بیش از آنکه چیزی درباره فرانسه روشن کند، از شیوه اندیشیدن خود ما پرده برمیدارد. ما ایرانیان که تجربه مهاجرت، تبعیض، بیثباتی اقتصادی و بحرانهای سیاسی را در تاریخ معاصر خود لمس کردهایم، چگونه میتوانیم در مواجهه با جامعهای دیگر، تمام این پیچیدگیها را نادیده بگیریم و سرنوشت میلیونها انسان را در یک برچسب مذهبی یا قومی خلاصه کنیم؟ چگونه است که وقتی سخن از مشکلات ایران به میان میآید، بهدرستی از فساد، سوءمدیریت، نابرابری، تمرکز قدرت و ضعف نهادها سخن میگوییم، اما همین عوامل در تحلیل بحران فرانسه ناگهان اهمیت خود را از دست میدهند و جای آنها را مسلمانان و مهاجران میگیرند؟ آیا نابرابری در ایران مسئلهای ساختاری است، اما در فرانسه نتیجه حضور مهاجران؟ آیا فقر و محرومیت در جامعه ما ریشه سیاسی و اقتصادی دارد، اما در جامعهای دیگر صرفاً محصول فرهنگ و مذهب گروهی خاص است؟ اگر معیار تحلیل با تغییر جغرافیا عوض شود، دیگر با اندیشه سیاسی روبهرو نیستیم؛ با پیشداوریای مواجهیم که برای خود لباس کارشناسی دوخته است.
البته هیچ جامعهای از پیامدهای دشوار مهاجرت، افراطگرایی، تعارضهای فرهنگی یا مشکلات ادغام اجتماعی مصون نیست و انکار این مسائل نیز نوعی گریز از واقعیت است. اما فرانسه را نمیتوان بدون توجه به نابرابری فرصتها، تمرکز ثروت، بحران نمایندگی سیاسی، تبعیض و شکاف میان حاشیهنشینان و مراکز قدرت فهمید. جرم را باید به مرتکب آن نسبت داد، نه به تمام کسانی که با او در دین یا پیشینه خانوادگی اشتراک دارند. همانگونه که خطای یک ایرانی نباید به حساب تمام ایرانیان نوشته شود، رفتار یک مسلمان فرانسوی نیز نمیتواند مبنای داوری درباره میلیونها شهروند دیگر باشد. این اصل نه دفاع از مهاجران، بلکه دفاع از ابتداییترین معیار عدالت است.
از سوی دیگر، نمیتوان درباره جامعه امروز فرانسه سخن گفت و تاریخ دیروز آن را به فراموشی سپرد. حضور جمعیتهای آفریقاییتبار در فرانسه را باید در پیوند با گذشته استعماری این کشور، بهویژه در الجزایر و بخشهایی از آفریقا، نیز بررسی کرد. استعمار تنها اشغال خاک نبود؛ نظامی از سلطه سیاسی، بهرهکشی اقتصادی، خشونت و تحقیر انسانی بود که آثار آن با پایان رسمی استعمار یکشبه ناپدید نشد. البته تاریخ استعمار نمیتواند توجیهکننده خشونت امروز باشد یا تمام مشکلات فرانسه را توضیح دهد؛ اما حذف آن از تحلیل، به معنای پاک کردن بخشی از تاریخ برای رسیدن به نتیجهای دلخواه است. عجیب است که برخی از ما هنگام بررسی سرنوشت ایران، دخالت قدرتهای خارجی و آثار تاریخی آن را با حساسیت دنبال میکنیم، اما وقتی نوبت به الجزایر و آفریقا میرسد، گویی تاریخ از روز ورود مهاجران به خاک فرانسه آغاز شده است.
همینجا پل میان ایران و فرانسه آشکارتر میشود. مسئله صرفاً دو کشور با تاریخ و ساختار متفاوت نیست؛ مسئله شیوهای از تفکر سیاسی است که در هر دو مورد میتواند ما را از شناخت حقیقت دور کند. ما سالهاست از پیامدهای تصمیمهای نادرست، ضعف نهادهای مستقل، فقدان پاسخگویی و غلبه شعار بر برنامه در سیاست ایران سخن میگوییم. بااینحال، در تحلیل جوامع دیگر گاه همان روشی را به کار میبریم که خود از آن آسیب دیدهایم: ساده کردن بحران، ساختن دشمن، نادیده گرفتن ریشههای تاریخی و اقتصادی و تبدیل اختلاف اجتماعی به تقابل هویتی. در ایران، بسته به گرایش سیاسی، گاهی تمام شکستها به یک فرد، یک حکومت، یک نسل یا یک قدرت خارجی نسبت داده میشود؛ در فرانسه نیز همین ذهنیت، مهاجر یا مسلمان را به مقصر آماده تبدیل میکند. نام متهم تغییر میکند، اما شیوه داوری همان است.
طنز غمانگیز ماجرا آن است که برخی از همین تحلیلگران، اگر مسئول اداره یک کشور میشدند، احتمالاً پیش از تشکیل نخستین جلسه دولت، مشکلات چند قاره را حل کرده بودند؛ دستکم در گفتار. اما سیاست برخلاف فضای مجازی، با جملههای قاطع اداره نمیشود. اداره جامعه به شناخت اقتصاد، تاریخ، نهادها، تضاد منافع و پیامدهای تصمیمها نیاز دارد. تحلیلگری که برای هر بحران پاسخی فوری دارد، شاید بیش از آنکه از واقعیت آگاه باشد، از پیچیدگی آن بیخبر است. اعتمادبهنفس، اگر جای دانش را بگیرد، نه نشانه توانایی، بلکه پوششی آراسته برای نادانی میشود.
به باور من، یکی از بزرگترین کمبودهای فرهنگ سیاسی ما نه اطلاعات، بلکه انصاف سیاسی است. انصاف یعنی بتوان با سیاستهای مهاجرتی فرانسه مخالفت کرد، بیآنکه مهاجران را مسئول تمام مشکلات دانست؛ بتوان افراطگرایی را محکوم کرد، بیآنکه یک مذهب را به محاکمه کشید؛ بتوان استعمار را نقد کرد، بیآنکه مسئولیت نسل حاضر را نادیده گرفت. همین معیار باید در بررسی مسائل ایران نیز رعایت شود.
نمیتوان از عدالت سخن گفت و تنها بیعدالتی علیه همفکران خود را دید؛ نمیتوان خواهان آزادی بود و حق مخالفت دیگران را نپذیرفت؛ نمیتوان از عقلانیت سیاسی دفاع کرد و همزمان هر واقعیت ناسازگار با باورهای خود را حذف کرد. شاید ریشه بخشی از ناکامی سیاسی ما نیز در همین عادت نهفته باشد: ما اغلب بیش از آنکه بخواهیم مسئلهای را بفهمیم، میخواهیم ثابت کنیم از ابتدا درست میگفتهایم. مقصریابی آسانتر از علتیابی است، زیرا علتیابی ممکن است ما را به سهم خودمان در شکلگیری بحران برساند؛ جایی که دیگر نمیتوان تمام مسئولیت را بر دوش دیگری گذاشت. به همین دلیل، تحلیل سیاسی گاه به مراسمی برای تبرئه خویش و محکوم کردن دیگران تبدیل میشود. هرکس از زاویه باور خود حکم صادر میکند و کمتر کسی میپرسد اگر فرض اولیه من نادرست باشد، چه چیزی از تحلیلم باقی خواهد ماند؟
ایران و فرانسه، با تمام تفاوتهای تاریخی و سیاسیشان، در یک حقیقت مشترکاند: هیچ جامعهای با انکار تضادهای درونی خود و نسبت دادن تمام مشکلات به یک گروه مشخص، به ثبات و عدالت نمیرسد. فرانسه نمیتواند با مقصر دانستن مهاجران از مسئولیت اصلاح نابرابریها و سیاستهای ناکارآمد شانه خالی کند؛ همانگونه که ما ایرانیان نیز نمیتوانیم با یافتن مقصرانی همیشگی، از ضرورت بازاندیشی در فرهنگ سیاسی، ساختارهای قدرت و مسئولیت جمعی خود بگریزیم. تاریخ را نمیتوان با حذف بخشهای ناخوشایندش فهمید و آینده را نمیتوان بر پایه داوریهایی ساخت که از پیش، نتیجهشان معلوم است.
از این رو، پرسش اصلی دیگر این نیست که چرا ما این همه تحلیلگر سیاسی داریم؛ پرسش این است که چرا با وجود این همه تحلیل، هنوز به اندازه کافی فرهنگ پرسشگری، تردید، گفتوگو و مسئولیتپذیری سیاسی پرورش ندادهایم. شاید آنچه کم داریم، نه صدای بلندتر، بلکه اندیشه عمیقتر است؛ نه کارشناسان بیشتر، بلکه کسانی که شهامت داشته باشند پیش از محکوم کردن دیگران، در درستی قضاوت خود تردید کنند.
ما ایرانیان گاه چنان درباره سیاست جهان سخن میگوییم که گویی کلید حل بحرانهای بشریت در دست ماست؛ اما وقتی نوبت به گشودن قفلهای سیاست خودمان میرسد، تازه درمییابیم که داشتن هزاران کلید، به معنای شناختن قفل نیست.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد: ملتی که برای هر شکست مقصری آماده دارد، ممکن است هرگز فرصت نیابد علت شکستهای خود را بشناسد. در چنین جامعهای، تحلیلگران هر روز بیشتر میشوند، اما فاصله میان دانستن و فهمیدن همچنان عمیقتر میشود.
مهدی روسفید — برلن
22.10.2026