یکشنبه، ۱ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

این روزهای سخت، تمام داستان ایران نیست

یادداشتی از برلین برای هم‌وطنان در ایران: رنج امروز واقعی است، اما تمام داستان نیست.

میزی کوچک در شب با لیوان چای و کیف دستی، و پشت پنجره نخستین روشنایی صبح بر بام‌های تهران: روزهای سخت و امید.
این روزهای سخت، تمام داستان ایران نیستآرشیو موزائیک

گاهی به چهره هموطنانم در ایران فکر می‌کنم؛ به مردی که صبح زود از خانه بیرون می‌رود و نمی‌داند حاصل یک روز کارش تا چه اندازه پاسخگوی نیازهای خانواده خواهد بود، به مادری که پیش از خواب، هزینه‌های فردا را در ذهنش جمع و تفریق می‌کند و هر بار به عددی می‌رسد که با درآمدش سازگار نیست، به جوانی که سال‌های زیبای عمرش را میان آرزوهای بزرگ و امکانات کوچک سپری می‌کند و به پدرانی که بیش از فقر، از ناتوانی در برآوردن خواسته‌های ساده فرزندانشان رنج می‌برند. اینها فقط مشکلات اقتصادی نیستند؛ فرسودگی تدریجی روح انسان‌اند، آن هنگام که زندگی از فرصتی برای شکوفایی به تلاشی بی‌پایان برای دوام آوردن تبدیل می‌شود.

اما آنچه بیش از خود دشواری‌ها مرا نگران می‌کند، احساس بن‌بستی است که گاه در جان انسان‌ها ریشه می‌دواند. وقتی مشکلات سال‌ها ادامه پیدا می‌کنند، ذهن به‌تدریج میان امروز و فردا تفاوتی نمی‌بیند و انسان گمان می‌کند آنچه اکنون تجربه می‌کند، سرنوشت همیشگی اوست. در چنین شرایطی، ناامیدی دیگر تنها یک احساس گذرا نیست؛ به شیوه‌ای برای نگاه کردن به جهان تبدیل می‌شود. انسان نه‌فقط از آنچه بر او گذشته رنج می‌برد، بلکه از آینده‌ای نیز می‌ترسد که هنوز نیامده است.

تجربه زندگی به من آموخته که یکی از بزرگ‌ترین خطاهای ذهن، تبدیل شرایط موقت به حقیقتی ابدی است. وقتی در دل بحران قرار داریم، گمان می‌کنیم جهان همیشه همین‌گونه خواهد ماند؛ همان‌طور که مسافری گرفتار در شبی طولانی، گاه فراموش می‌کند تاریکی هرقدر هم گسترده باشد، تمام آسمان نیست. تاریخ اما داستان دیگری روایت می‌کند. حکومت‌ها تغییر کرده‌اند، نظام‌های اقتصادی فروپاشیده و دوباره ساخته شده‌اند، جنگ‌ها پایان یافته‌اند و ملت‌هایی که روزگاری آینده‌ای برای خود تصور نمی‌کردند، فصل‌های تازه‌ای از زندگی را آغاز کرده‌اند. هیچ‌یک از این دگرگونی‌ها آسان یا تضمین‌شده نبوده، اما یک حقیقت را آشکار کرده‌اند: ماندگاری رنج، دلیل جاودانگی آن نیست.

ایران نیز از این قاعده تاریخی مستثنا نیست. سرزمینی که در طول قرن‌ها جنگ، اشغال، قحطی، آشوب و دگرگونی‌های سیاسی را تجربه کرده، بارها با این پرسش روبه‌رو شده است که آیا می‌تواند دوباره برخیزد. پاسخ تاریخ همیشه یکسان نبوده و برخاستن نیز هرگز به معنای بازگشت فوری آرامش نبوده است؛ بااین‌حال، جامعه ایرانی در دل بسیاری از دشواری‌ها توانسته زبان، فرهنگ، پیوندهای انسانی و میل به زندگی را حفظ کند. شاید سرمایه حقیقی یک ملت، پیش از آنکه در منابع طبیعی و ثروت‌های زیرزمینی آن باشد، در همین توانایی نهفته است: اینکه حتی زیر فشار حوادث، امکان ساختن را به‌کلی فراموش نکند.

من نمی‌خواهم با چند جمله امیدوارکننده، سنگینی رنج مردم ایران را کوچک جلوه دهم. به انسانی که نگران نان فرداست، نمی‌توان صرفاً گفت مثبت بیندیش؛ به جوانی که فرصت‌های زندگی‌اش محدود شده، نمی‌توان توصیه کرد صبور باشد و همه‌چیز را به زمان بسپارد. امید، اگر از واقعیت جدا شود، به تسکینی کوتاه‌مدت تبدیل خواهد شد. اما در سوی دیگر، ناامیدی مطلق نیز نوعی داوری شتاب‌زده درباره آینده است؛ گویی ما از پیش می‌دانیم که فردا هیچ امکانی برای تغییر نخواهد داشت. واقع‌بینی آن نیست که تنها تاریکی را ببینیم؛ آن است که تاریکی را انکار نکنیم، اما امکان روشن شدن هوا را نیز از یاد نبریم.

گاهی فکر می‌کنم ما انسان‌ها در برخورد با رنج، بیش از آنکه از خود مشکل شکست بخوریم، از تصویری شکست می‌خوریم که مشکل در ذهنمان ساخته است. وقتی دشواری‌ها از هر سو هجوم می‌آورند، ذهن فرصت فاصله گرفتن و اندیشیدن را از دست می‌دهد. درست مانند کسی که آنقدر به دیواری نزدیک ایستاده که نه ارتفاعش را می‌بیند و نه راهی را که شاید از کنار آن می‌گذرد. گاهی لازم است اندکی عقب برویم، نفسی تازه کنیم و به خود یادآوری کنیم که هیچ بحرانی، تمام حقیقت وجود ما نیست. البته همه مشکلات با آرامش فردی حل نمی‌شوند؛ بسیاری از رنج‌های امروز ایران ریشه‌های اقتصادی، سیاسی و ساختاری دارند و برطرف شدنشان به تغییرات واقعی نیازمند است. اما حفظ توان اندیشیدن و امید به امکان تغییر، خود بخشی از نیروی لازم برای ساختن آینده است.

از سوی دیگر، نباید فراموش کنیم که رنج، تجربه‌ای منحصر به ما نیست. در پشت پنجره بسیاری از خانه‌ها، داستان‌هایی جریان دارد که از آنها بی‌خبریم. چه بسیار انسان‌هایی که در خیابان با ظاهری آرام از کنارمان می‌گذرند، اما شب هنگام با نگرانی، تنهایی یا اندوهی عمیق روبرو می‌شوند. شاید اگر می‌توانستیم برای لحظه‌ای از زندگی یکدیگر آگاه شویم، کمتر احساس تنهایی می‌کردیم و بیشتر درمی‌یافتیم که تحمل دشواری‌ها، هنگامی که انسان‌ها دست یکدیگر را می‌گیرند، معنایی متفاوت پیدا می‌کند. جامعه‌ای که رنج مشترک را به همدلی تبدیل کند، از جامعه‌ای که هر فرد در تنهایی با مشکلات خود می‌جنگد، توانمندتر خواهد بود.

باور دارم که از رنج‌های بزرگ می‌توان کارهای بزرگ آفرید؛ نه به این معنا که درد و محرومیت برای رشد انسان ضروری‌اند، بلکه به این معنا که حتی تلخ‌ترین تجربه‌ها نیز نباید حق ساختن آینده را از ما بگیرند. آنچه امروز بر مردم ایران می‌گذرد، می‌تواند در حافظه نسل‌های آینده تنها به‌عنوان دورانی از محرومیت و فرسودگی باقی بماند، یا به تجربه‌ای تبدیل شود که اهمیت خرد، مسئولیت‌پذیری، همبستگی، آزادی و کرامت انسانی را عمیق‌تر به ما بیاموزد. تفاوت این دو سرنوشت، نه در بزرگی رنج امروز، بلکه در آن چیزی است که فردا از این رنج خواهیم آموخت.

من با همه فراز و نشیب‌هایی که در زندگی تجربه کرده‌ام، هنوز به نیروی انسان برای دوباره برخاستن ایمان دارم. همچنین در ژرفای باور شخصی خود احساس می‌کنم خداوند داستان انسان‌هایی را که با قلبی پاک، وجدانی بیدار و امیدی صادقانه زندگی می‌کنند، بی‌معنا رها نخواهد کرد. این ایمان برای من وعده‌ای درباره زمان و شکل رخدادهای آینده نیست؛ سرچشمه آرامشی است که اجازه نمی‌دهد دشواری‌های امروز را پایان همه امکان‌های فردا بدانم.

دلم می‌خواهد به هم‌وطنانم در ایران بگویم: شما تنها نیستید، حتی اگر گاهی چنین احساس کنید. رنج شما واقعی است، خستگی شما قابل فهم است و هیچ‌کس حق ندارد از فاصله‌ای امن، دشواری زندگی‌تان را ناچیز بشمارد. اما شما نیز تنها مجموعه‌ای از شکست‌ها، نگرانی‌ها و محرومیت‌های این سال‌ها نیستید.

در وجود هر انسان و در حافظه هر ملت، توانایی‌هایی نهفته است که گاه تنها در لحظه‌های دشوار آشکار می‌شوند. آینده هنوز بسته نشده است و هیچ‌کس نمی‌تواند با اطمینان ادعا کند که سرنوشت ایران برای همیشه در همین نقطه متوقف خواهد ماند.

من نمی‌دانم فردای ایران دقیقاً چه زمانی و چگونه روشن‌تر خواهد شد؛ اما باور دارم که شرایط سخت کنونی، تمام سرنوشت این سرزمین نیست. امید من نه به معجزه‌ای ناگهانی، بلکه به توان مردم برای آموختن، همدلی، تغییر و دوباره ساختن است.

پس ای هموطن خسته من، اگر امروز بار زندگی بر شانه‌هایت سنگینی می‌کند، خود را به خاطر خستگی‌ات سرزنش نکن. گاهی می‌توان ایستاد، گریست، از دیگران یاری خواست و باز هم امیدوار ماند. لازم نیست هر روز نیرومند باشی؛ کافی است باور نکنی که دشواری امروز، آخرین فصل داستان تو و سرزمین توست.

ایران روزهای سخت بسیاری به خود دیده است، اما هیچ‌یک از آن روزها تمام تاریخ ایران نبوده‌اند. این روزگار نیز روزی بخشی از گذشته خواهد شد؛ و آرزوی من آن است که نسل‌های آینده، وقتی از این سال‌ها سخن می‌گویند، تنها از رنج‌هایی که تحمل کردیم نگویند، بلکه از انسانیتی یاد کنند که در میان آن همه دشواری حفظ کردیم و از آینده‌ای که با وجود تمام زخم‌ها، دوباره ساختیم.

مهدی روسفید- برلن

29.10.2026

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین بخش: دربارهٔ خودمان