
ستون مهدی روسفید
نیم نگاه

بیابان را سراسر مه گرفته است
شاملو هفتاد و سه سال پیش مه را دید. یادداشتی دربارهٔ جامعهای که هنوز راه و سراب را از هم تشخیص نمیدهد.
(هفتاد و سه سال سرگردانی میان مه، راه و سراب)
بیابان را سراسر مه گرفته است.
چراغِ قریه پنهان است
موجی گرم در خونِ بیابان است
بیابان، خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذیانِ گرمِ مه، عرق میریزدش آهسته از هر بند….
شاملو هفتاد و سه سال پیش این تصویر را ساخت، اما هر بار که آن را میخوانم، احساس میکنم نه دربارهٔ گذشته، بلکه دربارهٔ همین امروز ما نوشته شده است؛ گویی سالها گذشتهاند، نسلها عوض شدهاند، حکومتها و شعارها تغییر کردهاند، اما ما هنوز در همان بیابان ایستادهایم، با همان چشمهای خسته، همان افق محو و همان پرسش قدیمی: راه کجاست و آن نوری که از دور میبینیم، واقعاً چراغ است یا باز هم سراب؟
قدرت «مه» در همین است که فقط تاریکی را توصیف نمیکند؛ ناتوانی در دیدن را توصیف میکند. تاریکی مطلق دستکم صادق است، اما مه خطرناکتر است، چون چیزی را نشان میدهد و همزمان شکل واقعی آن را پنهان میکند. آدم خیال میکند میبیند، در حالی که فقط سایهها را میبیند. سیاست ایران نیز سالهاست گرفتار همین وضعیت است؛ حکومتی که با ندانمکاری، تقابل با جامعه، تصمیمهای پرهزینه و فرسایش اعتماد، بخشی از مه را ساخته؛ جامعهای که در میان خشم، امید، شایعه، خبر و بیخبری، گاه راه را از آرزو تشخیص نداده؛ و قدرتهای خارجی که هرکدام در این فضای مبهم منافع خود را دنبال کردهاند و هر شکاف داخلی را به فرصتی برای نفوذ و اثرگذاری تبدیل کردهاند.
حاصل این سه، نه فقط بحران سیاسی، بلکه بحران جهت است. جامعهای که جهتش را از دست بدهد، لزوماً نمیایستد؛ اتفاقاً بیشتر میدود. از این خبر به آن خبر، از این امید به آن وعده، از این چهره به آن چهره، از این قدرت خارجی به آن قدرت خارجی. هر نور تازهای میتواند برای چند صباح «چراغ قریه» تصور شود و هر شکست تازهای بهانهای برای جستوجوی نوری دیگر. اینجاست که سراب به یکی از خطرناکترین عناصر سیاست تبدیل میشود.
سرابِ آزادی بدون نهاد. سرابِ دموکراسی بدون فرهنگ دموکراتیک. سرابِ تغییر بدون برنامه. سرابِ سقوط بدون افق. سرابِ نجات از بیرون.
و شاید تلخترین سراب، این تصور باشد که کافی است آنچه هست فروبپاشد تا آنچه باید باشد، خودبهخود از دل ویرانه بیرون بیاید. اما تاریخ چنین سخاوتمند نیست. هر فروپاشی، آزادی نمیآورد؛ هر دشمنِ حکومت، دوستِ ملت نیست؛ هر تغییر، پیشرفت نیست و هر نوری که در دوردست میدرخشد، چراغ خانه نیست. گاهی فقط انعکاس خورشید بر شن است؛ زیبا، فریبنده و دستنیافتنی.
شاملو در شعر از بیابانی سخن میگوید که خسته و لببسته است و در خونش موجی گرم میدود. این تصویر هنوز هم به طرز دردناکی آشناست. جامعهٔ ایران نیز سالهاست میان خستگی و التهاب زندگی میکند؛ ظاهراً خاموش، اما در عمق خود پر از خشم، اضطراب، میل به تغییر و ترس از آینده. جامعهای که ممکن است هم از حکومت ناراضی باشد و هم از جنگ بترسد، هم آزادی بخواهد و هم از هرجومرج وحشت داشته باشد، هم از قدرت خارجی بدبین باشد و هم در لحظهٔ استیصال به همان قدرت امید ببندد. اینها تناقض نیست؛ نشانهٔ جامعهای است که مدت زیادی در مه مانده و توان تشخیص فاصلهها را از دست داده است.
در چنین وضعیتی، مهمترین وظیفهٔ سیاست باید روشنکردن افق باشد، نه افزودن مه تازه. اما مشکل ما دقیقاً همینجاست: سیاست در ایران بارها نه روشنکنندهٔ راه، بلکه تولیدکنندهٔ ابهام بوده است. حکومت با زبان ایدئولوژیک، مخالفان با وعدههای بیپشتوانه، رسانهها با هیجان و قدرتهای خارجی با منافع خود، هرکدام بخشی از این فضای مهآلود را غلیظتر کردهاند. مردم خبر فراوان دارند، اما جهت کم؛ تحلیل بسیار میشنوند، اما افق روشن کمتر میبینند. و شاید همین است که پس از هفتاد و سه سال، شعر شاملو هنوز اینهمه زنده است. نه چون ما همان جامعهٔ سال ۱۳۳۲ هستیم، بلکه چون سازوکار سرگردانی هنوز آشناست: ترس، بیاعتمادی، امیدهای مقطعی، ناامیدیهای ناگهانی و جستوجوی راهی که معلوم نیست واقعاً راه باشد.
«چراغ قریه پنهان است» شاید زیباترین و در عین حال غمانگیزترین استعاره برای وضعیت ما باشد. چراغ وجود دارد، اما دیده نمیشود. یعنی راه لزوماً از میان نرفته؛ دید ما مختل شده است. این تفاوت بسیار مهم است، زیرا جامعهای که باور کند هیچ چراغی نیست به یأس میرسد، و جامعهای که هر نور کاذبی را چراغ بداند به توهم. سیاست بالغ باید میان این دو ایستادگی کند: نه تسلیم تاریکی شود و نه فریب سراب را بخورد. آزادی اگر فقط نام یک آرزو باشد، سراب است. دموکراسی اگر فقط شعار باشد، سراب است. استقلال اگر فقط نفی دیگری باشد، سراب است. تغییر اگر افق نداشته باشد، ممکن است تنها شکل تازهای از همان سرگردانی قدیمی باشد. آنچه ایران را فرسوده کرده فقط استبداد نیست؛ بیافقی نیز هست.
جامعهای که نداند دقیقاً به کجا میخواهد برسد، هر بار به دنبال صدایی تازه میدود و هر بار ممکن است پس از سالها بفهمد دوباره همانجا ایستاده است؛ فقط خستهتر، بیاعتمادتر و دورتر از مقصد. شاید دردناکترین بخش داستان همین باشد: نسلها آمدهاند و رفتهاند، اما هنوز بسیاری از پرسشها هماناند. ما هنوز دربارهٔ آزادی سخن میگوییم، هنوز از عدالت میگوییم، هنوز از استقلال، امنیت و آینده حرف میزنیم و هنوز در جستوجوی راهی هستیم که بتواند این کلمات را از آرزو به واقعیت تبدیل کند.
شاملو هفتاد و سه سال پیش مه را دید. ما امروز هنوز در همان مه راه میرویم. و شاید بعد از این همه سال، بزرگترین مسئولیت ما نه تندتر دویدن، بلکه پاککردن شیشهٔ دیدن باشد؛ اینکه یاد بگیریم کدام نور چراغ است و کدام فقط سراب، کدام راه به آزادی میرسد و کدام فقط ما را دورتر در بیابان میبرد. زیرا ملتها همیشه از نداشتن راه شکست نمیخورند؛ گاهی از این شکست میخورند که سالها راه و سراب را از هم تشخیص نمیدهند.
مهدی روسفید- برلن
27.09.2026
اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.