گاهی انسان چنان در دشمنی با یک حکومت غرق میشود که دیگر نه جهان پیرامون خود را میبیند، نه پیامدهای انتخابش را و نه حتی سرزمینی را که مدعی عشق به آن است. در چنین وضعیتی، سیاست از عرصه عقلانیت به میدان تسویهحساب تبدیل میشود و صندوق رأی، بهجای آنکه ابزار انتخاب آینده باشد، وسیله انتقام از گذشته میگردد.
این روزها ادعایی مطرح شده است که ظاهراً در میان گروههای مهاجر ساکن آمریکا، ایرانیان از حامیان برجسته حزب جمهوریخواه بودهاند؛ حتی گفته میشود جمهوریخواهان بیشترین حمایت را در میان مهاجران ایرانی به دست آوردهاند. البته بدون آمار معتبر و تفکیک دقیق گروههای مهاجر نمیتوان چنین مقایسهای را واقعیتی اثباتشده دانست. بااینحال، نفس این ادعا پرسشی مهم را پیش میکشد: آیا بخشی از ایرانیان مقیم آمریکا، در حمایت از ترامپ و جمهوریخواهان، مجموعه سیاستهای اقتصادی، اجتماعی و بینالمللی آنان را سنجیدهاند یا دشمنی با جمهوری اسلامی چنان بر داوریشان سایه انداخته که سایر ملاحظات به حاشیه رانده شدهاند؟
اگر مخالفت با یک حکومت، بهتنهایی معیار انتخاب رهبران کشوری دیگر شود، دیگر با یک تحلیل جامع سیاسی روبهرو نیستیم؛ با فروکاستن سرنوشت میلیونها انسان به یک خصومت سیاسی مواجهیم. انتخابات آمریکا درباره سرنوشت کشوری با مسئولیتهای داخلی و جهانی گسترده است؛ از مالیات، اشتغال، آموزش و درمان گرفته تا مهاجرت، تجارت، انرژی، روابط بینالمللی و تصمیمهای نظامی. رئیسجمهور آمریکا تنها برای تعیین تکلیف حکومت ایران انتخاب نمیشود. تصمیمهای او میتوانند بر سفره خانوادهای در نیویورک، کارخانهای در آلمان، بازار انرژی اروپا و امنیت مردمی در خاورمیانه اثر بگذارند. نادیده گرفتن این شبکه پیچیده از پیامدها، تنها به این دلیل که یک نامزد در برابر جمهوری اسلامی موضعی تندتر دارد، نمونهای از داوری سیاسی تکمعیاری است.
سیاستهای ترامپ، از تعرفههای تجاری و اختلاف با متحدان اروپایی تا رویکردهای امنیتی و نظامی، موضوع اختلافنظرهای جدی بودهاند. منتقدان، نسبت به فشارهای اقتصادی، افزایش تنشهای بینالمللی و هزینههای انسانی برخی تصمیمها هشدار دادهاند؛ حامیان او نیز از ضرورت بازتعریف منافع آمریکا، حمایت از تولید داخلی و بازدارندگی دفاع میکنند. این اختلافنظرها دقیقاً نشان میدهند که ارزیابی یک دولت، به بررسی مجموعهای از اهداف، ابزارها و نتایج نیاز دارد، نه فقط موضع آن در قبال یک حکومت خارجی.
آنچه در این میان برای من پرسشبرانگیز است، نگرشی است که از دل مخالفت با جمهوری اسلامی، نوعی چشمپوشی انتخابی میسازد: هر سیاستی که به حکومت تهران فشار بیاورد برجسته میشود و هر پیامد دیگری، حتی اگر به زندگی مردم آمریکا، اروپا یا خود ایرانیان مربوط باشد، اهمیت کمتری پیدا میکند. وقتی دشمنی با یک حکومت به تنها معیار قضاوت تبدیل شود، انسان دیگر سیاستمدار را بر اساس مجموعه عملکردش نمیسنجد؛ او را بر اساس میزان دشمنیاش با دشمن خود ارزیابی میکند.
البته ایرانیان مقیم آمریکا جامعهای یکدست نیستند. رأی دادن به جمهوریخواهان میتواند دلایل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی یا امنیتی متفاوتی داشته باشد و بدون شواهد نمیتوان انگیزه همه رأیدهندگان را یکسان دانست. نقد من مشخصاً متوجه کسانی است که خود، مخالفت با جمهوری اسلامی را دلیل اصلی حمایتشان از ترامپ معرفی میکنند؛ زیرا میان داشتن یک مطالبه سیاسی و تبدیل کردن آن به معیاری که همه ملاحظات دیگر را کنار میزند، تفاوتی بنیادی وجود دارد.
این مسئله هنگامی جدیتر میشود که مرز میان حکومت و میهن نیز مخدوش گردد. حکومت، ساختاری سیاسی و تغییرپذیر است؛ اما میهن، سرزمین و جامعهای است که پیش از حکومتهای امروز وجود داشته و باید پس از آنان نیز امکان زندگی و بالندگی داشته باشد. مخالفت با جمهوری اسلامی، حتی مخالفتی بنیادین، به معنای دشمنی با ایران نیست؛ همانگونه که دفاع از امنیت و تمامیت ایران، به معنای تأیید سیاستهای جمهوری اسلامی نیست. نه حکومت حق دارد خود را با میهن یکی بداند و نه مخالفان آن حق دارند سرنوشت میهن را به سرنوشت حکومت گره بزنند.
از همین منظر، تصور قدرت نظامی خارجی بهعنوان راهحلی ساده برای تغییر حکومت نیز نیازمند بررسی دقیق است. دولتها سیاست خارجی خود را بر پایه مجموعهای از منافع امنیتی، اقتصادی و راهبردی تنظیم میکنند. همپوشانی احتمالی این منافع با خواستههای گروهی از مردم یک کشور، به معنای تعهد آن دولت به آینده آن ملت نیست. جنگ نیز برخلاف شعارهای کوتاه سیاسی، پیامدهایی پیچیده و گاه ماندگار دارد؛ از آسیب به زیرساختها و اقتصاد تا آوارگی، ناامنی و دشواری بازسازی نهادهای اجتماعی.
در فاصله هزاران کیلومتری میتوان درباره تغییر حکومت سخن گفت، اما فاصله جغرافیایی، مسئولیت اخلاقی را از میان نمیبرد. مردمی که در داخل کشور زندگی میکنند، بیش از هر کس دیگری با پیامدهای مستقیم تصمیمهای نظامی روبهرو خواهند شد. ازاینرو، پرسش تنها این نیست که یک اقدام ممکن است چه حکومتی را تضعیف کند؛ باید پرسید چه جامعهای را پس از خود بر جای خواهد گذاشت.
زندگی سیاسی، همچون خود زندگی، فرصتی برای آموختن از تجربه و اصلاح داوریهاست. اما آموختن زمانی آغاز میشود که انسان بتواند میان خواسته و پیامد، میان امید و تضمین، و میان دشمنی با قدرت حاکم و مسئولیت در برابر مردم تفاوت بگذارد. تصمیمهای راهبردی نیز ممکن است بر نسلهایی اثر بگذارند که در اتخاذ آنها هیچ نقشی نداشتهاند؛ نسلهایی که نه در شعارهای امروز حضور دارند و نه امکان اعتراض به هزینههای فردا را.
ازاینرو، پرسش اصلی از آن گروه از هموطنان، درباره حق رأی دادنشان نیست؛ درباره منطق انتخابشان است. آیا مجموعه سیاستهای داخلی و خارجی آمریکا را ارزیابی میکنند یا تنها به یک موضع درباره ایران چشم دوختهاند؟ آیا هزینههای اقتصادی، اجتماعی و انسانی تصمیمهای یک دولت را نیز در نظر میگیرند یا هرچه در خدمت فشار بر جمهوری اسلامی باشد، از پیش مطلوب تلقی میشود؟
رأی سیاسی زمانی معنای مسئولانه پیدا میکند که حاصل سنجش باشد، نه صرفاً امتداد خشم. میتوان به هر یک از دو حزب اصلی آمریکا رأی داد و برای انتخاب خود استدلال داشت؛ اما هیچ انتخابی تنها به دلیل دشمنی یک نامزد با دشمن سیاسی ما، از بررسی انتقادی بینیاز نمیشود. سیاست، هنر دیدن تمام تصویر است؛ نه خیره ماندن به گوشهای از آن که با آرزوهای ما سازگارتر است. کسی که تنها یک نقطه از نقشه را میبیند، ممکن است با اطمینان حرکت کند، اما اطمینان او جای شناخت مسیر را نمیگیرد.
تاریخ تنها نخواهد پرسید با چه کسانی مخالف بودیم؛ خواهد پرسید برای مخالفت با آنان، چه واقعیتهایی را نادیده گرفتیم، چه هزینههایی را پذیرفتیم و چه آیندهای برای نسلهای پس از خود باقی گذاشتیم.
مهدی روسفید
06.11.2026