برلین برای من تنها شهری نیست که سالهای زیادی از عمرم را در آن گذراندهام؛ انباری از خاطرات است که هر بار درِ آن را باز میکنم، آدمها و ماجراهایی بیرون میریزند که بعضیشان هنوز هم میتوانند مرا بخندانند. چند شب پیش فرصتی دست داد تا یکی از دوستان قدیمیام، دکتر حسین عبدل، پزشک ارتوپد و اصالتاً افغانستانی را به شام دعوت کنم؛ مردی خوشمنش که بیش از سی و یک سال از آشناییمان میگذرد و همواره برایش احترام خاصی قائل بودهام. دو ساعتی از هر دری سخن گفتیم تا صحبت به نخستین دیدارمان رسید؛ شبی که قرار بود آغازی برای یک همکاری حرفهای باشد، اما نزدیک بود به پایان اعتبار مالی من منجر شود!
ماجرا به روزگاری بازمیگردد که آلمان هنوز با مارک سر میکرد و یورو در انتظار ورود به صحنه بود. برای معرفی محصولات شرکت به مطبی مراجعه کرده بودم و با دکتر لوتس کراکش، پزشکی آلمانی، خوشبرخورد و معاشرتی آشنا شدم. در میان صحبتهامون گفت یکی از همکارانش هموطن من است. پرسیدم اهل کجاست؟ گفت افغانستان. خندیدم و گفتم: «پس همسایه ماست؛ فقط یک مرز میانمان فاصله انداخته!» از این پاسخ خوشش آمد و قول داد ترتیب آشناییمان را بدهد. چند ساعت بعد، منشی مطب تماس گرفت و خبر داد که چهارشنبهشب جمعی از همکاران در رستورانی ویتنامی دور هم خواهند نشست و من نیز دعوت هستم.
خبر خوبی بود؛ در حرفه ما چنین دیدارهایی میتوانست آغاز همکاریهای ارزشمندی باشد، اما هنوز گوشی را نگذاشته بودم که پرسشی ناخوانده مانند مأمور وصول مطالبات به ذهنم هجوم آورد: «آخر شب چه کسی حساب میکند؟» از یک سو، دعوت از طرف آنها بود و از سوی دیگر، تجربه میگفت وقتی پای نماینده یک شرکت به میان میآید، معمولاً اشتهای مهمانان با سخاوت احتمالی شرکت نسبت مستقیمی پیدا میکند. با خود گفتم حالا برویم، شاید خدا بزرگ باشد؛ غافل از اینکه آن شب خدا بزرگ بود، اما صورتحساب هم چندان کوچک از آب درنیامد!
چهارشنبهشب حدود دوازده زن و مرد دور میز بزرگی جمع شدیم و همانجا با دکتر عبدل آشنا شدم. رستوران نور ملایمی داشت، عطر غذاهای آسیایی در فضا پیچیده بود و گفتوگوها چنان گرم پیش میرفت که برای لحظاتی نگرانی مالیام را فراموش کردم. همهچیز دلپذیر بود، جز یک ابتکار عجیب رستوران: بطریهای شراب را در پوششهای حصیری قرار میدادند؛ چنان شیک و حسابشده که نه میشد فهمید چقدر شراب در بطری مانده و نه اینکه چرا پیشخدمت هر چند دقیقه یکبار آن را میبرد و بطری دیگری میآورد. بعدها با خود فکر کردم این پوششها بیش از آنکه برای زیبایی باشند، احتمالاً برای محرمانه نگه داشتن گردش مالی رستوران اختراع شدهاند!
من که اهل مشروب نبودم و بیشتر مهمانان نیز به یک لیوان قناعت کرده بودند، ابتدا حساسیتی نشان ندادم؛ اما دکتر کراکش، همان پزشک خوشمشرب آلمانی، ظاهراً تصمیم گرفته بود علاوه بر آشنایی با همکار ایرانی، روابط فرهنگی آلمان و ویتنام را نیز از طریق مصرف شراب به سطح تازهای ارتقا دهد! پیشخدمتها با چنان سرعت و نظمی بطری میآوردند و میبردند که گویی میان میز ما و انبار رستوران، خط تولید شبانهروزی برقرار شده بود. من هر بار با نگرانی بطریهای حصیری را بدرقه میکردم؛ احساس میکردم بعضی هنوز نیمهپرند، اما چگونه میتوانستم در نخستین دیدار با چند پزشک، ناگهان از جا برخیزم و خواستار بازرسی موجودی شراب شوم؟ آنها از پزشکی و زندگی سخن میگفتند و من در سکوت، به محاسبه هزینههای احتمالی مشغول بودم؛ تنها تفاوت این بود که آنها هرچه بیشتر مینوشیدند، سرخوشتر میشدند و من بدون نوشیدن حتی یک قطره، بیشتر سرگیجه میگرفتم! سرانجام شب به پایان رسید. مهمانان با لبخند، تشکر و آرزوی دیدار دوباره یکی پس از دیگری رفتند و من ماندم و میز خالی و پیشخدمتی که با صورتحساب نزدیک میشد. کارت بانکیام را با اعتمادبهنفسی ساختگی بیرون آوردم، اما صاحب رستوران گفت: «کارت قبول نمیکنیم؛ فقط نقدی.» پرسیدم: «چقدر میشود؟» با خونسردی گفت: «حدود هزار و دویست مارک!»
برای لحظهای احساس کردم تمام بطریهای حصیری رستوران یکجا روی سرم فروریختهاند. هزار و دویست مارک! مگر قرار نبود شام بخوریم؟ نکند در غیاب من، مهمانان بخشی از رستوران را هم خریده بودند؟ ذهنم با سرعتی باورنکردنی شروع به محاسبه کرد، اما حاصل تمام محاسبات یک چیز بود: نه چنین پولی در جیب داشتم، نه موجودی حسابم به آن میرسید و نه در آن ساعت شب بانک بازی پیدا میشد. ناچار با لبخندی که احتمالاً بیشتر به حالت چهره متهمان هنگام صدور حکم شباهت داشت، به صاحب رستوران پیشنهاد کردم کارت شناساییام را گرو میگذارم و فردا پول را میآورم. خوشبختانه پذیرفت و من از رستوران بیرون آمدم؛ البته نه با تمام داراییهایم، زیرا هویتم همچنان پشت صندوق رستوران ویتنامی در بازداشت موقت باقی مانده بود!
اما تازه مشکل اصلی آغاز شده بود. تمام مسیر بازگشت با خود کلنجار میرفتم که فردا چگونه به رئیس شرکت توضیح بدهم یک ملاقات ساده برای معرفی محصولات ارتوپدی، به ضیافتی هزار و دویست مارکی تبدیل شده است. آیا باید میگفتم مذاکرات بسیار موفقیتآمیز بود؟ یا اینکه در کنار گسترش روابط حرفهای، ناخواسته به رونق صنعت شراب ویتنام نیز کمک کردهایم؟ خوشبختانه رئیس بزرگوارم، که امروز دیگر در میان ما نیست و یادش گرامی باد، با حوصله ماجرا را شنید و پذیرفت هزینه از طرف شرکت پرداخت شود. فقط در پایان، با همان آرامش همیشگی گفت: «دفعه بعد، پیش از چنین برنامهای با شرکت هماهنگ کن تا گرفتار نشوی.» حق با او بود؛ من آن شب در کنار آشنایی با یک دوست ارزشمند، دورهای فشرده از مدیریت مالی و کنترل هزینهها را نیز گذرانده بودم؛ دورهای که شهریهاش هزار و دویست مارک بود و استادانش یک پزشک آلمانی خوشمشرب و چند پیشخدمت ویتنامی بودند!
بیش از ربع قرن از آن شب گذشته است. مارک جای خود را به یورو داده، بسیاری از آدمها از زندگی ما رفتهاند و آن رستوران و بطریهای حصیریاش نیز برای من به بخشی از تاریخ شفاهی برلین تبدیل شدهاند. اما دکتر عبدل همچنان دوست من است و چند شب پیش، وقتی روبهرویش نشسته بودم، به این فکر میکردم که زمان چه حسابدار عجیبی است؛ آن شب هزار و دویست مارک برایم ثروتی بود که نگران از دست دادنش بودم، اما امروز از آن پول جز خاطرهای خندهدار باقی نمانده، درحالیکه دوستی حاصل از همان شب، هنوز ارزش خود را حفظ کرده است. بعضی دوستیها با یک سلام آغاز میشوند، بعضی با یک فنجان قهوه؛ دوستی ما اما با دوازده مهمان، چند بطری مرموز و کارت شناسایی من که به گروگان گرفته شد، آغاز شد.
و اگر امروز کسی بپرسد گرانترین شام زندگیات چه بود، خواهم گفت: «شامی که برای پرداختش حتی مجبور شدم هویتم را گرو بگذارم؛ اما ارزشش را داشت، چون دوستیای نصیبم شد که پس از سی و یک سال هنوز پابرجاست.» فقط یک نکته را باید اضافه کنم: از آن شب به بعد، هر وقت در رستورانی بطری شراب را داخل پوشش حصیری میبینم، پیش از آنکه منوی غذا را باز کنم، ناخودآگاه دستم به طرف کارت شناساییام میرود؛ محض اطمینان از اینکه هنوز مال خودم است.
مهدی روسفید- برلن
05.11.2016