دوشنبه، ۲ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

از پیام‌آور مرگ تا گاوهای معترض

یک تماس تلفنی با خبر مرگ دوستی قدیمی آغاز می‌شود و به اعتراض خوانندگانی می‌رسد که خود را در گاوهای یک مقاله پیدا کرده‌اند.

تلفن قدیمی روی میزی کنار پنجره و گاوهایی که از پشت حصار به درون اتاق خیره شده‌اند: از پیام‌آور مرگ تا گاوهای معترض.
از پیام‌آور مرگ تا گاوهای معترضآرشیو موزائیک

ساعتی پیش، دوستی قدیمی تلفن کرد و بی‌مقدمه خبر درگذشت یکی از دوستان مشترک و نازنینمان را داد. گفت پس از چند روز بی‌خبری، درِ آپارتمانش را باز کرده‌اند و تازه دریافته‌اند که دیگر در میان ما نیست. لحظه‌ای سکوت کردم. بعضی خبرها چنان ناگهانی از راه می‌رسند که ذهن، پیش از پذیرش واقعیت، برای چند ثانیه در گذشته پناه می‌گیرد.

از نخستین سال‌های ورودم به آلمان می‌شناختمش. آشنایی ما از کلاس‌های زبان و خوابگاه دانشجویی آغاز شده بود؛ روزگاری که هنوز زبان آلمانی برایمان مجموعه‌ای از واژه‌های دشوار، فعل‌های سرکش و قواعدی بود که گویی برای آزمودن صبر مهاجران اختراع شده بودند. انسانی مهربان، خوش‌برخورد و شوخ‌طبع بود؛ از آن آدم‌هایی که حضورشان به جمع گرما می‌بخشد و خاطره‌شان حتی پس از سال‌ها فاصله، همچنان زنده می‌ماند.

دوستم می‌گفت بارها به او تذکر داده بودند که سیگار را کنار بگذارد و بیشتر مراقب سلامتی‌اش باشد. دو بار جراحی قلب را پشت سر گذاشته بود، اما ظاهراً هیچ‌یک از هشدارهای پزشکان و اصرار دوستان نتوانسته بود پیوند دیرینه‌اش با سیگار را بگسلد. گویی با بیماری کنار آمده بود، اما با ترک سیگار نه. البته علت مرگش را نمی‌دانستم؛ تنها می‌دانستم انسانی که روزگاری در کنارم روی نیمکت کلاس زبان نشسته بود، اکنون برای همیشه از کلاس بزرگ‌تر زندگی غایب شده است.

تلخ‌تر از خبر مرگ، تصور آن چند روز تنهایی بود؛ آپارتمانی خاموش، دری بسته و انسانی که دیگر صدایش به کسی نمی‌رسید. در جهانی که از کوچک‌ترین رویدادهای دورترین نقاط زمین در چند ثانیه باخبر می‌شویم، گاهی چند روز طول می‌کشد تا دریابیم انسانی در همسایگی ما برای همیشه خاموش شده است.

هنوز درباره او و خاطرات سال‌های دور صحبت می‌کردیم که دوستم ناگهان لحنش را تغییر داد و گفت: «راستی، گذشته از این خبر، می‌خواستم یه چیز دیگه هم بهت بگم. این مقاله‌های تو برای من دردسر درست کرده!» … با تعجب پرسیدم: «مقاله‌های من؟ چه دردسری؟» … گفت: «چند روز پیش نوشته‌ات رو با عنوان «از گاوهای چمنزار تا گاوهای زندگی» به اشتراک گذاشتم. هنوز چیزی نگذشته بود که چند نفر تماس گرفتن و اعتراض کردن که این نوشته توهین به ماست!»

اعتراف می‌کنم برای لحظه‌ای اندوهم جای خود را به حیرت داد. هنوز خبر مرگ دوستی قدیمی را هضم نکرده بودم که ناگهان با پرونده‌ای مواجه شدم که ظاهراً در آن، تعدادی از خوانندگان علیه گاوهای مقاله من اعلام جرم کرده بودند! … پرسیدم: «مگر من اسم کسی رو آورده بودم؟» … گفت: «نه، ولی ظاهراً خودشون رو مخاطب نوشته دونستن.»

گفتم: «عجب! من یک اتفاق شخصی رو روایت کرده‌ام. حالا اگر کسی خودش رو در اون پیدا کرده، من چه کاری می‌تونم بکنم؟ نویسنده که نمی‌تونه پیش از انتشار هر مقاله، فهرست تمام کسانی رو بررسی کنه که ممکنه روزی از یک جمله به خودشون بگیرن!»

دوستم خندید و گفت: «ناراحت نباش. بعضی‌ها هر چیزی رو که با باورهاشون سازگار نباشه، توهین تلقی می‌کنن. لازم نیست اسمشون رو ببری؛ خودشون داوطلبانه وارد ماجرا می‌شن.» … گفتم: «پس مسئله از نوشته من فراتر رفته. بعضی‌ها در هر متنی دنبال خودشون می‌گردن و وقتی پیداشون می‌کنن، از نویسنده شاکی می‌شن که چرا اونجا بوده‌اند!»

خنده‌اش بلندتر شد. گفتم: «اگر روزی درباره یک الاغ بنویسم، احتمالاً باید از قبل اعلام کنم که هیچ شخص حقیقی یا حقوقی مورد نظر نیست؛ و اگر درباره شیر بنویسم، عده‌ای اعتراض می‌کنن که چرا دیگران رو شیر حساب نکرده‌ام!» … گفت: «پس بهتره اصلاً درباره حیوانات ننویسی.» … گفتم: «اتفاقاً حیوانات تا امروز محترمانه‌ترین خوانندگان من بوده‌اند؛ نه اعتراض کرده‌اند، نه توضیح خواسته‌اند و نه مرا به خیانت متهم کرده‌اند. تمام دردسرها از طرف کسانی بوده که مقاله را خوانده‌اند!» … هر دو خندیدیم؛ خنده‌ای که با آغاز غم‌انگیز آن تماس هیچ تناسبی نداشت، اما درست از دل همین تضاد، طنزی تلخ سر برمی‌آورد.

پشت این ماجرا، البته مسئله‌ای جدی نهفته بود. سوءتفاهم همیشه حاصل ناتوانی در فهمیدن نیست؛ گاهی محصول شتاب در قضاوت و اطمینان بیش از اندازه به برداشت خویش است. خواننده پیش از آنکه جمله‌ای را تا پایان بخواند، درباره نیت نویسنده حکم صادر می‌کند و متن، بی‌آنکه فرصتی برای دفاع داشته باشد، در دادگاهی محاکمه می‌شود که شاکی، شاهد و قاضی آن یک نفر است. در چنین فضایی، استعاره به اتهام، طنز به توهین و نقد به دشمنی تبدیل می‌شود. کافی است کسی تصویری ناخوشایند را به خود نسبت دهد تا نویسنده ناگهان مسئول احساسی شناخته شود که هرگز قصد برانگیختنش را نداشته است. البته نویسنده مالک انحصاری معنای نوشته خویش نیست و هر خواننده‌ای حق دارد برداشتی متفاوت داشته باشد؛ اما میان رنجیدن از یک تعبیر و متهم کردن دیگری به دشمنی، فاصله‌ای است که با اندکی تأمل می‌توان آن را پیمود.

طنز ماجرا این بود که من از تجربه‌ای شخصی نوشته بودم، اما ظاهراً برخی خوانندگان آن را چنان اختصاصی تفسیر کرده بودند که گویی پیش از انتشار، برایشان دعوت‌نامه فرستاده‌ام!

دوستم گفت: «می‌دونی مشکل چیه؟ بعضی‌ها اصلاً حاضر نیستن احتمال بدن که برداشت خودشون اشتباه باشه.» … پاسخ دادم: «بله، و جالب‌تر اینکه هرچه به قضاوت خودشون مطمئن‌ترن، کمتر احساس می‌کنن باید چیزی بپرسن. انگار تردید، کالایی لوکس شده که فقط دیگران موظف به مصرفش هستن!» در میانه خنده‌ها ناگهان به تناقض عجیب آن تماس فکر کردم. گفت‌وگو با خبر مرگ انسانی آغاز شده بود که دیگر فرصتی برای سخن گفتن، توضیح دادن یا خداحافظی نداشت و اکنون درباره کسانی می‌خندیدیم که بخشی از فرصت محدود زندگی را صرف اعتراض به مقاله‌ای درباره گاوهای چمنزار کرده بودند.

به دوستم گفتم: «ببین چه دنیای عجیبی داریم. انسانی در سکوت آپارتمانش از دنیا می‌ره و چند روز کسی متوجه نمی‌شه؛ اما یک مقاله منتشر می‌شه و هنوز جوهرش خشک نشده، چند نفر احساس می‌کنن باید فوراً واکنش نشون بدن. کاش برای احوال یکدیگر هم به همین اندازه حساس بودیم!» … این بار نخندید. لحظه‌ای سکوت کرد و گفت: «حرف تلخیه، ولی بیراه نیست.»

البته از شرایط زندگی دوست درگذشته‌مان و علت تأخیر در آگاهی از مرگش اطلاع کافی نداشتیم و نمی‌شد از این دو اتفاق نتیجه‌ای قطعی گرفت. بااین‌حال، تقارن آنها پرسشی عمیق‌تر را پیش رویم گذاشت: چرا گاهی نسبت به تصویری که دیگران ممکن است از ما داشته باشند، حساس‌تریم تا نسبت به تنهایی انسان‌هایی که در کنارمان زندگی می‌کنند؟

شاید یکی از تناقض‌های دیرینه انسان همین باشد؛ از فراموش شدن می‌ترسد، اما فراموش می‌کند؛ از قضاوت دیگران می‌رنجد، اما شتاب‌زده قضاوت می‌کند؛ انتظار دارد دیگران او را درست بفهمند، بی‌آنکه همیشه زحمت فهمیدن آنان را به خود بدهد. گویی حفظ تصویری که از خویش ساخته‌ایم، گاه از شناخت واقعیت برایمان مهم‌تر می‌شود.

تلفن که تمام شد، دوباره تصویر دوست قدیمی‌ام در ذهنم جان گرفت؛ همان چهره خندان در کلاس زبان و راهروهای خوابگاه دانشجویی، میان آرزوهای جوانی و آینده‌ای که آن روزها تصور می‌کردیم فرصت بی‌پایانی برای ساختنش داریم. چه کسی می‌دانست سال‌ها بعد، یکی از ما در سکوت آپارتمانش برای همیشه خاموش خواهد شد و دیگری، در تماس تلفنی عجیبی میان اندوه مرگ و ماجرای گاوهای معترض، به معنای زندگی خواهد اندیشید؟

شاید زندگی همین هم‌نشینی غریب تراژدی و کمدی باشد؛ مرگ از راه می‌رسد تا یادآوری کند هیچ‌چیز ماندگار نیست و طنز، درست در همان لحظه، پرده از جدیت مضحکی برمی‌دارد که با آن خود را مرکز جهان تصور می‌کنیم. گاهی چنان سرگرم دفاع از تصویری خیالی از خویش می‌شویم که فرصت دیدن انسان واقعی کنار خود را از دست می‌دهیم.

روح دوست ازدست‌رفته‌ام شاد. کاش ما زندگان، پیش از آنکه دیر شود، کمی بیشتر به یکدیگر سر بزنیم و کمی کمتر از نوشته‌های یکدیگر برنجیم.

مهدی روسفید ـ برلن

03.11.2026

۶ نظر
نظرات
  1. ب
    بهار - برلین۲ نوامبر ۲۰۲۶

    جناب دکتر روسفید از آن انسان‌های ارزشمندی هستند که دانش، شرافت، اصالت اندیشه و عشق به میهن را در کنار هم دارند. افتخار آشنایی با ایشان را دارم و همواره برای شخصیت شریف، نگاه عمیق و قلم شیوا و تأثیرگذارشان احترام ویژه‌ای قائلم. نوشته‌های ایشان بازتابی از خرد، وجدان بیدار و دغدغه‌ای صادقانه برای انسان و میهن است.

    چه زیباست وقتی عمق اندیشه، زیبایی قلم و شرافتِ صاحب‌قلم در کنار هم قرار می‌گیرند.

  2. ف
    فریبا پورمحرم۲ نوامبر ۲۰۲۶

    بسیار عالی و شایسته تفکر . قطعا احساس و برداشت و قضاوت خواننده مقاله ،مسئولیتی در نویسنده ایجاد نخواهد کرد ،خصوصا که نقل قول از یک حادثه شده بود در داستان .

  3. م
    محسن۲ نوامبر ۲۰۲۶

    چقدر شادی آور است ، که خاطرات ،تجربیات و. باز بینی حوادث را از زاویه دید یک دوست با وفا و همدرس دیرینه را پس از دیدار چندین دهه از ابتدای آموزش عالی در سرزمین خارج از موطن، با نثر شیوا ، با انتظار دریافت می نمایم .

  4. م
    محسن عطائی۲ نوامبر ۲۰۲۶

    چقدر شادی آور است ، که خاطرات ،تجربیات و. باز بینی حوادث را از زاویه دید یک دوست با وفا و همدرس دیرینه را پس از دیدار چندین دهه از ابتدای آموزش عالی در سرزمین خارج از موطن، با نثر شیوا ، با انتظار دریافت می نمایم .

  5. م
    محسن۲ نوامبر ۲۰۲۶

    بسبار نثر شیوا و قابل احترام از دوست دیرین و‌ همدرس در ابتدای آموزش عالی در سرزمین خارج از موطن ولی با زبان مادری، باز گویی خاطرات ، تجربیات با زاویه دید خاص .
    با آرزوی دریافت مستمر

  6. م
    محسن ت.۲ نوامبر ۲۰۲۶

    محسن ت. (محسنی دیگر)
    من هم افتخار آشنایی با مهدی عزیز را در همان خوابگاه دانشجویی و از همان دوران دارم و آن دوست فوت شده می‌توانست من باشم. سال گذشته هم در مراسم یکی دیگر از همان دوستان آن خوابگاه (هاشم) بود، که همدیگر را دیدیم. با تأیید نظرات دوستان در مورد شخصیت نویسنده و سپاسگزاری از مهدی عزیز برای مطالب جالب و آرزوی موفقیت و تندرستی.
    محسن آبادانی

از همین بخش: دربارهٔ خودمان