صبح است. خیابانها خوابآلودند و مردم با فنجانهای قهوه و قیافههای جدی از کنار هم رد میشوند.
جلوی دروازه باغهای «هرنهاوزن» ایستادهام و خیره شدهام به یک درخت. درخت خاصی نیست. درخت است دیگر؛ تنه دارد، شاخه دارد، برگ دارد و احتمالا اگر زبان داشت، چیزهایی میگفت که من حوصله شنیدنشان را نداشتم. نمیدانم چرا، اما توی این باغ حتی درختها هم کمی بیشتر از یک درخت معمولی به نظر میرسند!
از دروازه آهنی وارد باغ میشوم. چه نظمی! همهچیز سر جای خودش است؛ راهها، پرچینها، درختها، مجسمهها. انگار کسی چند صد سال پیش نشسته و یک خطکش بزرگ را روی زمین گذاشته و گفته: «شما اینجا بایستید و باقی هم اونجا. آب، لطفا از وسط حرکت کن!»
جلو میروم. زمین از باران شب پیش خیس است و باید مراقب باشم پایم توی گلولای فرو نرود. باز نگاهم را میسپارم به مسیر مقابل و ردیف درختهایی که مرتب و با فاصله در دو طرف جاده قد علم کردهاند.
اگر زندگی آدمها هم اینقدر منظم بود، احتمالا دنیا جای بسیار خستهکنندهای میشد، اما باغهای هرنهاوزن قرار نیست خستهکننده باشند. بهنظرم اینجا شبیه یک نمایش بزرگ است که بازیگرهایش درخت و آب و سنگ و گل هستند.
داستان هرنهاوزن از یک مزرعه وابسته به دربار شروع شد. در قرن هفدهم، وقتی خانواده ولف و دربار هانوفر به آن توجه کردند، آرامآرام تبدیل شد به چیزی که امروز میبینیم. باغ بزرگ حوالی ۱۶۷۵ شکل گرفت و در دوره اِرنست آگوست و همسرش سوفی، به یک باغ باروک عظیم تبدیل شد. سوفی که سالهای جوانیاش را در هلند گذرانده بود، شیفته باغهای باروک هلندی بود و میخواست بخشی از همان جهان را در هانوفر بسازد.
همانطور که قدم میزنم، چشمهایم را میبندم و سعی میکنم سوفی را تصور کنم. زنی با لباسهای پرزرق و برقِ سنگین، وسط این همه درخت و پرچین راه میرود و به باغبانها دستور میدهد که این درخت کمی آنطرفتر باشد و آن بوته کمی کوتاهتر.
بعد با خودم فکر میکنم شاید سوفی فقط به اینجا میآمده تا گلها و درختها را ببیند. شاید بعضی روزها خودش هم از این همه نظم خسته میشده و دلش میخواسته یکی از پرچینها را کنار بزند و از وسط چمنها بدود.
اما اینها توی هیچ کتاب تاریخی ثبت نشده. تاریخ بیشتر عاشق آدمهایی است که تاج دارند، معاهده امضا میکنند و جنگ راه میاندازند. کمتر پیش میآید که جایی بخوانیم یک ملکه در یک عصر پاییزی روی نیمکتی نشسته و دلش برای خانهاش تنگ شده.
شانههایم را بالا میاندازم و از کنار پرچینها میگذرم. اینجا انگار طبیعت را گرفتهاند و گفتهاند: «همینجا بایست و از این خط جلوتر نرو.» درست مثل مدیر سختگیر یک مدرسه شبانهروزی قدیمی. درختها اجازه ندارند هر طرف که دلشان خواست، رشد کنند. باغبانها شاخهها را بریدهاند، دیوار ساختهاند، مسیر درست کردهاند و حتی برای گم شدن رهگذرها هم نقشه کشیدهاند!
به هزارتو میرسم. داخل میروم. صدای غرچغرچ سنگریزههای زیر پایم سکوت اطراف را میشکند. چند دقیقه بعد نمیدانم از کجا آمدهام. عجیب اینکه اصلا بد نیست. فعلا ترجیح میدهم همینطور ادامه بدهم. پنج دقیقه میگذرد و رسما گم میشوم. با خودم میگویم عالی شد! حالا اگر تا شب پیدا نشوم، فردا توی اخبار هانوفر مینویسند: «یک گردشگر ایرانی وسط نظم باروک آلمانی مفقود شد!»
بین دیوارهای سبز قدم میزنم و همچنان صدای قدمهایم روی سنگریزهها و ماسههای درشت میپیچد توی سرم. عطر گلهای تازه هم ذهنم را قلقلک میدهد. یاد شمال میافتم؛ ختمیهای چینی نارنجی. نگاهی به اطراف میاندازم. پیرمردی با کلاه نقابدار نارنجی آرام از آن طرف دیوار بهطرفم میآید و مسیر مخالف را پیش میگیرد. کمی جلوتر زنی کالسکه بچهاش را هل میدهد و از توی پاکتی که بالای سایبان کالسکه گذاشته، چیزی برمیدارد و میخورَد. دو دختر جوان روی نیمکتی زیر طاقبستان نشستهاند و چیزی را در گوشیهاشان نشان هم میدهند و میخندند.
از هزارتو بیرون میآیم. جلوتر فواره بزرگ هرنهاوزن با آن ستون آب بلندش رو به آسمان بالا میرود. چند ثانیه در هوا میماند، بعد برمیگردد سمت زمین. دوباره و دوباره.
میگویند فواره از سال ۱۷۰۰ در باغ بوده و امروز میتواند تا هفتاد و دو متر بالا برود. بیاختیار لبهایم را جمع میکنم و سوت میزنم. «هفتاد و دو متر!»
همانجا کنار حوض بزرگ میایستم. به آب نگاه میکنم و با خودم میگویم آدمیزاد چه موجود عجیبیست. آب را از زمین میگیرد و به آسمان میفرستد، فقط برای اینکه نشان بدهد میتواند. اصلا یکی از کارهای همیشگی بشر همین بوده و هست؛ طبیعت را برمیدارد و دوباره با شکل دیگری تحویل خودش میدهد. زمین را باغ میکند، سنگ را قصر و آب را هم میفرستد هفتاد و دو متر هوا!
و بعد خودش را میگذارد وسط همه این شقالقمرها و میگوید: «ببین، من تمام این کارها را انجام دادهام!»
راه میافتم سمت تئاتر باغ. تئاتری که صحنهاش وسط پرچینهاست و تماشاگران روبهروی آن مینشینند. اینجا از اواخر قرن هفدهم برای نمایش، رقص و جشن استفاده میشده. مجسمههای طلایی و پرچینهای بلند صحنه را کامل میکنند.
میایستم و به صحنه نگاه میکنم. هیچ بازیگری روی صحنه نیست. اما کمکم چیزهایی میبینم؛ لباسهای ابریشمی، موسیقی، آدمهایی که قرنها پیش برای چند ساعت از زندگی معمولیشان بیرون آمدهاند تا نقش آدمهای دیگری را بازی کنند.
میخندم. ما آدمها هنوز هم همین کار را میکنیم. فقط با لباسهای سادهتر. یکی کتوشلوار میپوشد، یکی تیشرت و دیگری شلوار ورزشی. جالب اینجاست که امیدوار هستیم دیگران نقشمان را باور کنند!
از تئاتر بیرون میآیم. دوباره به باغ نگاه میکنم. چیزی از ذهنم میگذرد. نکند این باغ نماد قدرت بوده؟ نکند میخواستند با خط کشیدن، مرز گذاشتن و ساختن این همه کورهراه تو در تو، حتی برای طبیعت هم تعیین تکلیف کنند!
نفس بلندی میکشم و هوای مرطوب را که بوی چمن میدهد، میکشم توی ریههایم. همینطور که ایستادهام ناگهان یادم میافتد که این آرامش همیشه وجود نداشته. فکرم میرود سمت دهه چهل. قصر هرن هاوزن سال ۱۹۴۳ در جنگ جهانی دوم بر اثر بمباران ویران شد. از ساختمان قدیمی، تنها بخشهایی باقی ماند که بعدها بازسازی شد. چشم میچرانم و خیره به روبهرو نگاه میکنم؛ به باغ، به درختهایی که هنوز ایستادهاند. میایستم. دستهایم را توی جیبم فرو میبرم. در سالهای اخیر بیشتر ساختمانهای باغ مرمت شدهاند، بعضی مسیرها تغییر کردهاند و تعداد زیادی از بوتهها و گلها جابهجا شدهاند، اینجا اما هنوز همان باغهای هرن هاوزن است که مردم هر روز به آن قدم میگذارند. راه میروند. میدوند. عکس میگیرند. میخندند و گاهی مثل من بیدلیل میایستند و به یک درخت نگاه میکنند.
به قسمتهای دیگر باغ فکر میکنم؛ «برگارتن» که امروز باغ گیاهشناسی است و مجموعه بزرگی از گونههای گیاهی دارد، «گئورگنگارتن» و «ولفنگارتن» که هرکدام بخشی دیگر از این مجموعه بزرگ را شکل دادهاند.
باورم نمیشود. مسیر به انتها رسیده. از آخرین خروجی بیرون میروم. برمیگردم و یک بار دیگر باغ را نگاه میکنم. باد نرمی از میان شاخهها میگذرد. انگار که باغ چیزی زیر لب میگوید: «آدمها میآیند و میروند.»
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم. درست میگوید. آدمها میآیند، میروند، عاشق میشوند، خانه عوض میکنند، شهر عوض میکنند، پیر میشوند و بالاخره یک روز دیگر به هیچجا برنمیگردند.
قدم زنان بهسمت ایستگاه «شامبورگ اشتراسه» میروم. همانطور که از پلکان ایستگاه بالا میروم، با خودم فکر میکنم؛ به امروز، به آنهمه پیادهروی و گشت و گذار. نه سوفی را دیدم، نه شاهزادهها را. مینشینم روی نیمکت فلزی. نگاهم تا آسمان صاف و آبی بالا میرود. از آن روزهای نادر است که حتی یک تکه ابر کوچک هم در آسمان نیست. قطار دارد میآید. پاهایم توی کفش زقزق میکند. با خودم میگویم سوفی آن زمان کالسکه داشت یا حداقل چند نفر خدمه که روی کولشان سوار میشد، اما من امروز اندازه کل ارتش هانوفر توی باغ پیادهروی کردهام و تنها چیزی که نصیبم شده یک تاول بزرگ روی شست پاست!
قطار میایستد. روی اولین صندلی کنار در مینشینم. باغهای هرنهاوزن پشت سرم میمانند. اما بوی چمن و صدای آب هنوز با من است.
به قلم: بهاره منفرد