شنبه، ۷ نوامبر ۲۰۲۶

ستون مهدی روسفید

نیم نگاه

مهدی روسفید

تضاد واقعی؛ نه چپ و راست، بلکه بالا و پایین

تضاد اصلی جامعه نه میان چپ و راست، بلکه میان بالا و پایین است: نوشته‌ای درباره استثمار، فقر، عدالت اجتماعی و برچسب «چپ» در جدال‌های سیاسی.

دستکش‌های کار و جعبهٔ ناهار روی پایین‌ترین پلهٔ یک پلکان مرمرین، و بالای پله‌ها نور گرم و میزی چیده زیر چلچراغ، تصویری از تضاد بالا و پایین، نه چپ و راست
تضاد واقعی؛ نه چپ و راست، بلکه بالا و پایینآرشیو موزائیک

آنچه بسیاری از سیاستمداران هنوز درک نکرده‌اند، این است که تضاد اصلی جامعه نه میان چپ و راست، بلکه میان بالا و پایین است. میان آنان که بر مسند قدرت نشسته‌اند و آنان که زیر بار تصمیم‌هایشان خم می‌شوند؛ میان کسانی که ثروت را انباشته و امتیاز را به ارث می‌گذارند و کسانی که با دست‌های فرسوده و عمرهای تحلیل‌رفته، چرخ‌های همان نظام را به حرکت درمی‌آورند، بی‌آنکه سهمی عادلانه از حاصل کار خویش داشته باشند. تضاد میان اقلیتی است که از رنج دیگران سرمایه می‌سازد و اکثریتی که برای زنده ماندن، ناچار است نیروی کار، فرصت‌های زندگی و گاه حتی کرامت انسانی خود را در بازاری نابرابر به معامله بگذارد.

استثمار تنها تصاحب حاصل کار انسان نیست؛ تصاحب فرصت زیستن اوست. آنجا که ثروت از ثروت زاده می‌شود، اما کار از تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی بازمی‌ماند؛ آنجا که قانون برای قدرتمندان سپر و برای فرودستان زنجیر می‌شود؛ آنجا که سود خصوصی می‌ماند، اما زیان بر دوش جامعه تقسیم می‌شود، دیگر با نابرابری اتفاقی روبرو نیستیم، بلکه با ساختاری مواجهیم که امتیاز را در بالا بازتولید و محرومیت را در پایین موروثی می‌کند.

در چنین جامعه‌ای، فقر صرفاً کمبود پول نیست؛ محرومیت از انتخاب، امنیت، آموزش، درمان و امکان ساختن آینده‌ای شایسته است. انسانی که تمام توان خود را صرف زنده ماندن می‌کند، چگونه می‌تواند از آزادی واقعی سخن بگوید؟ آزادی، هنگامی که نان، سرپناه و فرصت از دسترس بخش بزرگی از جامعه بیرون باشد، برای آنان که همه‌چیز دارند به امتیاز تبدیل می‌شود و برای آنان که چیزی ندارند، به وعده‌ای دوردست.

شگفت آنکه صاحبان قدرت گاه می‌کوشند این شکاف عمیق را پشت نزاع‌های فرساینده ایدئولوژیک پنهان کنند؛ جامعه را در جدال چپ و راست، سنت و تجدد یا این حزب و آن حزب گرفتار سازند، درحالی‌که مسئله بنیادی همچنان پابرجاست: چه کسی مالک منابع است، چه کسی درباره توزیع آنها تصمیم می‌گیرد و چه کسی بهای نابرابری را می‌پردازد؟ البته اختلافات سیاسی و فرهنگی واقعی‌اند، اما هیچ‌یک نباید به پرده‌ای تبدیل شوند که مناسبات استثمار و تمرکز ثروت و قدرت را از چشم جامعه پنهان کند.

بی‌عدالتی زمانی خطرناک‌تر می‌شود که از یک رفتار فردی به قاعده‌ای اجتماعی تبدیل گردد؛ زمانی که محرومیت دیگر استثنا نباشد، بلکه شرط بقای رفاه دیگران شود. در چنین وضعیتی، جامعه نه بر شایستگی، بلکه بر امتیاز بنا می‌شود؛ نه تلاش، بلکه جایگاه اجتماعی سرنوشت انسان را تعیین می‌کند و فاصله میان بالا و پایین، از شکاف اقتصادی به گسستی اخلاقی و انسانی بدل می‌شود.

انسان‌ها همیشه برای پرچم‌ها و ایدئولوژی‌ها به میدان نمی‌آیند؛ گاه برای سفره‌ای که هر روز کوچک‌تر می‌شود، برای دستمزدی که ارزش کارشان را بازتاب نمی‌دهد، برای آینده فرزندانی که پیش از آغاز زندگی بازنده‌اند و برای کرامتی که زیر چرخ‌های قدرت و ثروت فرسوده شده است، برمی‌خیزند.

خشم اجتماعی از جایی آغاز می‌شود که انسان درمی‌یابد فقر او الزاماً حاصل تنبلی و ناتوانی نیست و رفاه دیگران نیز همواره پاداش شایستگی آنان نبوده است. جامعه‌ای که در آن اقلیتی از ثمره کار اکثریت برخوردار می‌شود، اما همان اکثریت از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی محروم می‌ماند، دیر یا زود با بحران اعتماد و مشروعیت روبرو خواهد شد. هیچ نظمی را نمی‌توان تنها با وعده، تبلیغات و نمایش اقتدار برای همیشه حفظ کرد؛ زیرا عدالت اجتماعی تجمل نیست، شرط پایداری جامعه است.

پرسش اساسی، بنابراین، این نیست که چه کسی در سمت راست ایستاده و چه کسی در سمت چپ؛ پرسش این است که چه کسانی در بالا، ثروت و قدرت را میان خود تقسیم می‌کنند و چه کسانی در پایین، با رنج و کار خویش هزینه آن امتیازات را می‌پردازند. و تا زمانی که آنان که نان را تولید می‌کنند، در حسرت نان بمانند و آنان که بر سفره قدرت نشسته‌اند، از رنج گرسنگان سود ببرند، مسئله اصلی جامعه نه جنگ چپ و راست، بلکه جدال عدالت با استثمار خواهد بود.

در این میان، گروهی از هموطنان نیز در جدال‌های سیاسی امروز، به‌جای رویارویی با ریشه‌های نابرابری و پاسخ دادن به پرسش‌های بنیادین عدالت اجتماعی، به ساده‌ترین ابزار تخطئه پناه می‌برند: برچسب «چپ» زدن به هر اندیشه‌ای که از حقوق محرومان، توزیع عادلانه فرصت‌ها و مهار تمرکز ثروت و قدرت سخن می‌گوید. چنین رفتاری دست‌کم دو پرسش جدی درباره صاحبان آن برمی‌انگیزد: نخست، آیا آنان از تاریخ اندیشه سیاسی و تفاوت میان عدالت‌خواهی، سوسیالیسم و دیگر مکاتب اقتصادی شناخت کافی دارند، یا صرفاً واژه‌ای را که معنایش را به‌درستی نمی‌شناسند به ابزار حذف مخالف تبدیل کرده‌اند؟ دوم، آیا در پس این برچسب‌زنی، دفاع آگاهانه یا ناآگاهانه از نظمی الیگارشیک نهفته نیست؛ نظمی که در آن اقلیتی برخوردار، با تمرکز قدرت و ثروت و بازتولید مناسبات استثمارگرانه، رفاه خویش را بر دسترنج محرومان بنا می‌کند؟

عدالت‌خواهی را می‌توان نقد کرد، اما نمی‌توان با برچسب‌زدن به آن، واقعیت بی‌عدالتی را از میان برد. آنان که به‌جای پاسخ به رنج محرومان، نام یک ایدئولوژی را فریاد می‌زنند، نه مسئله را حل می‌کنند و نه از پاسخ‌گویی می‌گریزند؛ تنها نشان می‌دهند که برای دفاع از نظم موجود، ترجیح می‌دهند صورت مسئله را پاک کنند.

مهدی روسفید- زوریخ

08.11.2026

۲ نظر
نظرات
  1. ن
    ناشناس۷ نوامبر ۲۰۲۶

    جناب روسفید، از طریق دوستی مشترک با شما و نوشته‌های ارزشمندتان آشنا شدم. سپاس که تحلیل ها را از دیدگاه زیبای خود با ما به اشتراک می‌گذارید. شاد و رها و راد باشید.
    با مهر و ادب
    عماد

  2. ف
    ف پورمحرم۷ نوامبر ۲۰۲۶

    سپاس از مقاله تکان دهنده و عالی شما .
    متاسفانه بی عدالتی اجتماعی در اغلب جوامع مدتهاست به یک قاعده خطرناک اجتماعی تبدیل شده است ،اغلب صاحبان وحاکمان سیاسی قدرتها ، خود بخش مخفی از الیگارشهای اقتصادی بوده و هستند ،در نتیجه خروجی چنین بده و بستانهای فی مابین و شاید مافیاهای درون سازمانی مخفی !!!؟ در میان زندگی اجتماعی،اقتصادی،عاطفی و حتی سیاسی مردم قابل فهم و لمس است و مردم که بازوهای کار و تولید و شکوفایی جوامع هستند این تفاوت‌ها و فواصل را بوضوح حس کرده اند که همواره مورد استثمار و معامله بین قدرت‌ها قرار گرفته اند .و این خود امر انکار ناپذیر برای نامیدی و خستگی !!!؟ و یا یافتن راه های مقابله و روشن نمودن راه تاریک آینده خودشان خواهد بود .

از همین بخش: دربارهٔ خودمان