
ستون مهدی روسفید
نیم نگاه

اعدام؛ آنجا که سیاست به پایان میرسد
چرا بشر پس از قرنها تجربهٔ تمدن هنوز به حذف انسان متوسل میشود؟ نویسنده هر اعدام در جهان مدرن را یک اعدام بیش از حد میداند.
گاهی برای شناخت یک جامعه، لازم نیست به دانشگاهها، پارلمانها یا ساختمانهای باشکوه آن نگاه کنیم؛ کافی است ببینیم با انسانی که در برابر قدرت ایستاده، یا حتی مرتکب سنگینترین جرم شده است، چگونه رفتار میکند. آیا برای او هنوز حقی در زندگی قائل است، یا مرگ را آخرین پاسخ خود میداند؟ اعدامشده بیگناه بوده یا گناهکار؟ چه کرده و چه مجازاتی سزاوار او بوده است؟ اینها پرسشهای مهمیاند، اما موضوع سخن امروز من نیست. پرسش من بنیادیتر است: چرا بشر، پس از قرنها تجربه تمدن، هنوز گاه برای حل تضادهای سیاسی و اجتماعی، به ابتداییترین شکل حذف انسان متوسل میشود؟
اعدام تنها پایان زندگی یک انسان نیست؛ نقطهای است که در آن قدرت، قانون، اخلاق و خشونت به یکدیگر میرسند. طناب دار شاید در چند لحظه به زندگی انسانی پایان دهد، اما پرسشهایی که پشت آن ایستادهاند، با مرگ او از میان نمیروند. چه شرایطی او را به آن نقطه رسانده است؟ سیاست چه سهمی داشته؟ جامعه چه فرصتهایی را از او دریغ کرده و حکومت کدام راههای مسالمتآمیز را گشوده یا بسته است؟
کافی است به دو قرن تاریخ سیاسی ایران بنگریم. حکومتها آمدهاند و رفتهاند، تاجها بر زمین افتادهاند، پرچمها تغییر کردهاند و شعارهای تازه جای شعارهای کهنه را گرفتهاند؛ اما در مقاطع گوناگون، یک ابزار همچنان در دست قدرت باقی مانده است: حذف مخالف، به امید خاموش کردن مخالفت. از میدانهای اعدام دوران قاجار تا زندانهای سیاسی عصر پهلوی و از دادگاههای انقلابی تا چوبههای دار امروز، با وجود تفاوتهای اساسی میان این دورهها، یک پرسش تاریخی تکرار میشود: چرا قدرت، هنگامی که در حل تضادها درمانده میشود، گاه به جای اصلاح مناسبات، به حذف انسانها روی میآورد؟ شاید پاسخ را باید در ماهیت قدرتی جستوجو کرد که امنیت خود را با سکوت جامعه اشتباه میگیرد. چنین قدرتی بهتدریج مخالف را نه حامل یک اعتراض، بلکه منشأ خطر میبیند؛ گویی با خاموش کردن صدا میتوان علت فریاد را نیز از میان برد. اما خاموش کردن صدا، به معنای پاسخ دادن به پرسش نیست.
اعدام ممکن است انسانی را از صحنه حذف کند، اما نمیتواند فقر را درمان کند، بیعدالتی را از میان ببرد، شکافهای اجتماعی را ترمیم کند یا اندیشهای را که در بستر نارضایتی شکل گرفته است، نابود سازد. گاهی حتی برعکس، مرگ یک انسان به حافظه تاریخی جامعه راه مییابد و پرسشی را که قرار بود خاموش شود، ماندگارتر میکند. با این همه، سادهانگارانه خواهد بود اگر تمام مسئولیت را تنها بر دوش حکومت بگذاریم. خشونت سیاسی در خلأ متولد نمیشود. جامعهای که در آن گفتوگو نشانه ضعف، مصالحه مترادف خیانت و نابودی رقیب نشانه پیروزی باشد، خود نیز زمینه فرهنگی بازتولید خشونت را فراهم میکند. وقتی انسانها جهان را تنها به دو اردوگاه حق و باطل تقسیم میکنند، حذف دیگری آسانتر از فهمیدن او میشود. نخست شخصیتش را نابود میکنند، سپس حق حضورش را انکار میکنند و سرانجام ممکن است گرفتن جان او نیز توجیهپذیر جلوه کند.
چوبه دار همیشه از میدان اعدام آغاز نمیشود؛ گاه نخست در ذهن جامعه ساخته میشود. اینجاست که باید میان مسئولیت فرد و مسئولیت ساختار تفاوت گذاشت. هیچ شرایط اجتماعی، بهخودیخود، انسان را از پاسخگویی به اعمالش معاف نمیکند؛ اما هیچ جرم و خطایی نیز نباید ما را از بررسی شرایط پیدایش آن بازدارد. عدالت تنها پرسیدنِ «چه کسی مرتکب جرم شد؟» نیست؛ پرسیدنِ «چرا چنین شد و چگونه میتوان از تکرار آن جلوگیری کرد؟» نیز هست.
حتی درباره سنگینترین جنایتها، جایی که رنج قربانیان و خانوادههای آنان انکارناپذیر است، پرسش فلسفی اعدام همچنان پابرجاست: آیا حق مجازات، ضرورتاً حق گرفتن زندگی را نیز به همراه دارد؟ آیا عدالت باید رنج را با رنج پاسخ دهد، یا وظیفهاش ایجاد نظمی است که در آن، هم حقوق قربانیان پاس داشته شود و هم خشونت به اصل اداره جامعه تبدیل نشود؟ مجازات مرگ یک ویژگی هولناک دارد: بازگشتناپذیر است. قانون را میتوان اصلاح کرد، حکم را میتوان نقض کرد، حتی سالهای زندان ناعادلانه را تا اندازهای میتوان جبران کرد؛ اما انسانی را که اعدام شده، نمیتوان به زندگی بازگرداند. همین حقیقت کافی است تا هر ادعایی درباره ضرورت اعدام با سنگینترین تردید اخلاقی روبهرو شود. تجربه دهههای اخیر ایران نیز پرسشی دیگر پیش روی ما میگذارد: اگر اعدام میتوانست بهتنهایی امنیت، عدالت و آرامش اجتماعی ایجاد کند، چرا با وجود استمرار این مجازات، بحرانها و تضادهای عمیق همچنان باقی ماندهاند؟ البته همه اعدامها ماهیتی سیاسی ندارند و همه جرایم را نمیتوان صرفاً محصول سیاست دانست. اما حتی در حوزه جرایم عمومی نیز، مجازات نباید جای پیشگیری، آموزش، اصلاح ساختارها و شناخت ریشههای اجتماعی جرم را بگیرد. جامعهای که تنها به مجازات میاندیشد، اغلب زمانی وارد عمل میشود که بسیاری از فرصتهای پیشگیری را از دست داده است.
از نگاه من، هر اعدام در جهان مدرن، یک اعدام بیش از حد است. نه به این دلیل که جرم را بیاهمیت میدانم، بلکه دقیقاً به این دلیل که عدالت را مهمتر از انتقام و زندگی انسان را فراتر از اختیار مطلق قدرت میدانم. تمدن زمانی معنا پیدا میکند که انسان بتواند حتی در برابر خشونت، اسیر منطق خشونت نشود. قدرت واقعی یک حکومت نیز نه در توانایی گرفتن جان، بلکه در توانایی حفظ نظم، اجرای عدالت و حل تعارضها بدون توسل به مرگ آشکار میشود. شاید روزی تاریخنگاران، هنگام داوری درباره دوران ما، بیش از آنکه تعداد اعدامشدگان را بشمارند، بپرسند چگونه جوامعی که از حقوق بشر، پیشرفت و کرامت انسانی سخن میگفتند، همچنان مرگ را در مجموعه ابزارهای عدالت خود نگه داشته بودند. و شاید آن روز دریابیم که مسئله اصلی هرگز تنها سرنوشت کسی نبود که زیر طناب دار ایستاده بود؛ مسئله سرنوشت جامعهای بود که در برابر او ایستاده و هنوز راه دیگری نیافته بود. اعدام، پایان زندگی یک انسان است؛ اما آنجا که به ابزار حل بحرانهای سیاسی و اجتماعی تبدیل میشود، آغاز پرسشی بزرگتر درباره شکست سیاست، فقر گفتوگو و ناتوانی جامعه در پاسداری از حرمت زندگی است. جامعهای که برای برقراری عدالت ناگزیر از کشتن باشد، پیش از صدور حکم مرگ، باید درباره معنای عدالت در خویش دوباره بیندیشد.
مهدی روسفید- گوتمادینگن
09.10.2026
اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.