یکشنبه، ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶

دو سال فرار و رانده‌شدن، از سیلزی تا کلن

راوی یک سال‌ونیمه بود که مادر و مادربزرگش مجبور شدند خانه را بگذارند و با او و نوزاد تازه‌متولدشده راه بیفتند. این متن، دست‌نوشتهٔ خود اوست از دو سالی که بعد گذشت.

دو سال فرار و رانده‌شدن
دو سال فرار و رانده‌شدن، از سیلزی تا کلنآرشیو موزائیک

اوایل فوریهٔ ۱۹۴۵

مادرم و مادربزرگم باید زادگاهشان، لانگن‌بیلاو (Langenbielau) در سیلزی (Schlesien)، را ترک کنند. ورماخت (Wehrmacht)، ارتش آلمان نازی، می‌خواهد همان نزدیکی جلوی ارتش لهستان را که دارد پیش می‌آید بگیرد. پدربزرگم باید بماند. قرار است او هم بجنگد. از آن گذشته می‌خواهد از کارگاه آهنگری خودش و از خانهٔ ما نگهبانی کند.

اواسط دسامبر ۱۹۴۴ خواهرم بریگیته (Brigitte) به دنیا آمده است. من یک سال‌ونیمه‌ام. پدرمان سرباز خط مقدم است و آن روزها مفقود. مرده است یا اسیر شده؟ مادرم نمی‌داند.

راه می‌افتیم به سمت نامعلوم. بار زیادی نداریم. بچه توی کالسکه خوابیده و یک چمدان رویش گذاشته‌اند. مادر و مادربزرگ کوله بر دوش دارند. آدم‌های دیگری از دوروبر به ما اضافه می‌شوند. سربازهای آلمانی گروه را همراهی می‌کنند. می‌گویند می‌رویم به «غرب». بخشی از راه را می‌شود با قطار رفت، بقیه را باید پیاده رفت.

زمستان به‌خصوص سردی است. غذایی که برداشته‌ایم زود ته می‌کشد و کمی بعد چیزی برای نوشیدن هم نمی‌ماند. آدم‌ها می‌میرند و جنازه‌شان کنار جاده می‌ماند. از همه بیشتر بچه‌ها زجر می‌کشند. زنی کمی شیر به مادرم می‌دهد. من تا آن موقع از آب کثیف یک برکه خورده بودم. بریگیته آن‌قدر ضعیف بود که فقط چند قطره توانست قورت بدهد. همان چند قطره ظاهراً برای زنده نگه داشتنش کافی بود.

مهٔ ۱۹۴۵

جنگ تمام شده است. گروه حالا به خاک چک رسیده است. سربازهای آلمانی از انتقام مردم چک فرار می‌کنند، مردمی که زیر دست نازی‌ها سخت رنج کشیده بودند. چک‌ها انتقامشان را از رانده‌شدگان می‌گیرند. کتک‌کاری هست، تجاوز هست، آدم کشته می‌شود. ما زنده می‌مانیم و نزدیکی مارین‌باد (Marienbad) توی یک اردوگاه کار حبس می‌شویم.

زن‌ها باید سخت کار کنند و تنهٔ درخت بکشند. خوشبختانه اجازه دارند پیش بچه‌هایشان بمانند. زن نگهبان با بچه‌ها مهربان است و پنهانی برای ما به مادرم غذا می‌رساند. غذا کم است. بیماری‌ها شایع می‌شوند و آدم‌های زیادی می‌میرند. مادرم تیفوس می‌گیرد. همان زن نگهبان که نمی‌تواند بچه‌دار شود، مادرم را راضی می‌کند بریگیته را به او ببخشد. مادرم که فکر می‌کند دیگر زنده نمی‌ماند، بچه را به او واگذار می‌کند.

نوامبر ۱۹۴۵

ارتش آمریکا اردوگاه را آزاد می‌کند. مادرم می‌تواند بچه‌اش را پس بگیرد. ارتش روسیه هم می‌رسد و آمریکایی‌ها اردوگاه را به روس‌ها تحویل می‌دهند. مادرم پوست و استخوان شده است. شانس می‌آورد، چون سالم‌ها را بی‌درنگ به سیبری می‌فرستند. بقیه را به ماگدبورگ (Magdeburg) می‌برند و بیمارها اجازهٔ رفتن ندارند. مادرم می‌تواند سرپا از جلوی بازرسی رد شود، چون مادربزرگم از پشت نوک چتری را در کمرش فرو می‌کند. از اردوگاه بیرون می‌آییم.

اشغالگران روس یک خانوادهٔ اهل ماگدبورگ را مجبور می‌کنند ما را راه بدهند. غذا کم است و با ما چندان خوش‌رفتاری نمی‌شود. سگ آن خانه، به بخت ما، اغلب خیلی بیشتر از اندازه غذا می‌گیرد. هرچه سگ پس می‌زند، به ما تعارف می‌شود. آن دو زن این را تحقیر می‌دانند، ولی قبول می‌کنند، چون من و خواهرم دوست داریم بخوریم.

پدربزرگمان که در زادگاه مانده بود دیگر مجبور نیست بجنگد، اما مجبورش می‌کنند کارگاه آهنگری و خانه‌اش را به یک لهستانی واگذار کند. پدربزرگم به او پیشنهاد می‌دهد کارگاه را با هم بگردانند. آن لهستانی قبول نمی‌کند.

پس پدربزرگم به گروهی از رانده‌شدگان می‌پیوندد و سر از یک اردوگاه بزرگ تجمع نزدیک کلن (Köln) درمی‌آورد. از راه «خدمات جست‌وجوی صلیب سرخ» (DRK-Suchdienst) می‌فهمد ما در ماگدبورگ هستیم. راه می‌افتد طرف ما. وقتی می‌رسد، می‌فهمد مادرم هم در همین فاصله خبری گرفته است، آن هم از همان «خدمات جست‌وجو». شوهرش زخمی شده و در بیمارستانی نظامی در آگسبورگ (Augsburg) بستری است. او نشانی‌ای در کلن داده است. قرار است همه آن‌جا همدیگر را ببینیم. نیروی اشغالگر روس به ما برگهٔ یک اردوگاه می‌دهد که حدود دو ساعت با کلن فاصله دارد. شهر دیگر رانده‌شده قبول نمی‌کند.

راه می‌افتیم. شانس می‌آوریم و قطار در کلن می‌ایستد. پیاده می‌شویم. پدربزرگ می‌رود سراغ همان نشانی. پدرم آن‌جاست و با یک کامیون از ایستگاه دنبالمان می‌آید. می‌رویم به خانهٔ تازه‌مان. پدرم در باربری یکی از هم‌رزم‌هایش هم کار پیدا کرده بود، هم خانه. چون برای کلن به ما برگه نداده‌اند، همه‌مان در کلن «غیرقانونی» هستیم، جز پدرم.

ژوئن ۱۹۴۷ است.

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین شماره