سه‌شنبه، ۶ اکتبر ۲۰۲۶

اسموتی با طعم کلد کیس

روایتی از گم‌شدن هیلال ارجان در هامبورگ، و عکسی که بیست و شش سال بعد روی بطری اسموتی پیدا شد.

دختربچه‌ای روی تاب، تصویری برای پرونده راکد هیلال ارجان
اسموتی با طعم کلد کیسآرشیو موزائیک

ساعتی از ظهر گذشته. ایستاده‌ام کنار در و به «هیلال» و «فاطما» که تازه از مدرسه به خانه برگشته‌اند، نگاه می‌کنم. هیلال موهای مشکی بلند دارد. کاپشن سیاهش را می‌پوشد. جلوی گنجه می‌ایستد. روی پنجه پا خودش را بالا می‌کشد و دستش را دراز می‌کند تا از توی کاسه کریستال یک سکه بردارد. تک مارکی را توی جیب شلوارش می‌گذارد و همان‌طور که به‌سمت در می‌رود، بلند می‌گوید: «من می‌رم اِلبگاوُپاساژهِ آدامس کولا بخرم!»

فاطما هم از دنبالش می‌دود. آسانسور در طبقه هفتم می‌ایستد و ما هرسه سوار می‌شویم. هیلال فورا دکمه هم‌کف را فشار می‌دهد. نگاهش می‌افتد به دمپایی‌های روفرشی فاطما. «هی فاطما! تو با این دمپایی‌ها می‌خوای بیای؟!»

فاطما سرش را پایین می‌اندازد. لب‌هایش را جمع می‌کند و می‌گوید: «نه! یادم رفت کفش بپوشم… خب عیبی نداره. من صندوق نامه رو نگاه می‌کنم و برمی‌گردم بالا.» و می‌خندد.

هیلال با باز شدن درِ آسانسور، دوان‌دوان از ساختمان بیرون می‌زند.

یک‌لحظه برمی‌گردم. فاطما می‌رود سمت صندوق‌های پستی. ابرویم را می‌اندازم بالا و می‌روم بیرون. هیلال ایستاده کنار خیابان تا چراغ عابر سبز بشود. آرام می‌روم کنارش. باد سرد ژانویه توی صورتمان می‌زند و موهای سیاه هیلال را پخش می‌کند توی صورتش. بالاخره از خیابان رد می‌شویم. پارکینگ البگاوپاساژه چندان شلوغ نیست. چند ماشین پارک شده‌اند و یک پیرزن ساک خریدش را گذاشته زمین و فاکتور خریدهایش را با دقت می‌خوانَد. هیلال با آن کفش‌های پلتفرم سیاه و مد روزش، خرامان می‌رود داخل پاساژ. می‌پیچد سمت سوپرمارکت «اشپار». قبل از آن‌که تصمیم بگیرم همراهش به داخل فروشگاه بروم یا نه، یک بی‌ام‌و آبی تیره توی پارکینگ متوقف می‌شود. بدون آن‌که ببینم راننده چه‌کسی‌ست، وارد اشپار می‌شوم. هیلال یک بسته آدامس «هوبا بوبا» با مزه کولا برداشته و ایستاده توی صف صندوق. وسوسه می‌شوم که من هم برای خودم آدامس هوبا بوبا بخرم. بین طعم نوشابه و توت‌فرنگی مرددم. یک‌لحظه چشمم می‌افتد به قفسه پاستیل‌ها. شاید بهتر باشد یک بسته «گومی بِرشِن» بردارم. پوزخندی می‌زنم و با خودم می‌گویم: «چه مسخره! ده دقیقه‌اس جلوی یه قفسه وایستادم و با جدیتی در حد معاهده‌های بین‌المللی، دارم درباره چند گرم شکر و ژلاتین تصمیم‌گیری می‌کنم.»

می‌آیم سمت صندوق. از هیلال خبری نیست. لابد من زیادی طولش داده‌ام. پول را می‌دهم و از فروشگاه می‌آیم بیرون. پارکینگ البگاوپاساژ خلوت‌تر شده. کسی توی راهروی ورودی دیده نمی‌شود. چشم می‌دوانم تا پیاده‌رو. چراغ عابر قرمز است و خبری از هیلال نیست. نفسم را بیرون می‌فرستم و بخار بازدمم توی هوا پخش می‌شود. راهم را می‌گیرم و از پاساژ بیرون می‌آیم. به‌خانه خانواده «اِرجان» برمی‌گردم. هیلال خانه نیست. مادر از فاطما می‌پرسد: «به تو نگفت کجا می‌خواد بره؟»

فاطما ساندویچش را گاز می‌زند و فقط سرش را به علامت نه به طرفین تکان می‌دهد. مادر نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازد و می‌رود پشت پنجره. کنارش می‌ایستم. از پنجره خیابان و ورودی البگاوپاساژه پیداست. زن دستی به بازویش می‌کشد و سرش را کج می‌کند تا شاید دورتر را ببیند.

ساعت از سه گذشته. مادر پالتویش را می‌پوشد و از آپارتمان بیرون می‌رود. همراهش می‌روم. البگاوپاساژه شلوغ‌تر شده. مادر شتابان به اشپار می‌رود و از صندوق‌دار چیزی می‌پرسد. جلوتر می‌روم.

«بله، اینجاس… ساعت یک و بیست و دو دقیقه، یک آدامس هوبا بوبای کولا…» مادر هیلال از فروشگاه بیرون می‌رود. گیج می‌ایستد وسط پارکینگ. رسید صندوق توی مشتش مچاله شده.

از هر رهگذری سراغ هیلال را می‌گیرد. کسی او را ندیده. چنگ می‌زند وسط موهای فِرَش. عینکش را برمی‌دارد و دوباره می‌گذارد. می‌رود سمت سکوی سیمانی. انگار چیزی دیده باشد، با عجله خم می‌شود و از روی زمین یک سنجاق سر را برمی‌دارد. لب‌هایش می‌لرزد: «هیلال…!»

کیسه پارچه‌ای روی میز آشپزخانه است. سر راه از «اِدِکا» خرید کرده‌ام؛ دو بسته اسپاگتی و قوطی کنسرو ذرت را می‌گذارم توی کابینت. شیشه اسموتی را برمی‌دارم. به‌جای تصویر میوه‌های استوایی، عکس یک دختربچه با موهای تیره روی آن چاپ شده.

«هیلال کجاست؟ جایزه نقدی صدهزار یورویی برای هرگونه اطلاعاتی که منجر به حل شدن پرونده شود…»

به عکس هیلال روی شیشه اسموتی نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم آدمی عجب موجودی است! روی همه‌چیز برچسب می‌زند، قیمت می‌گذارد و می‌فروشد! حالا غیبت بیست و شش ساله یک دختربچه شده بخشی از کمپین ارتقای سلامت جامعه همراه با ویتامین ث. احتمالا چند سال دیگر پرونده‌های قتل را هم روی پاکت‌های شیر کم‌چرب چاپ می‌کنند تا موقع صبحانه حواسمان باشد دنیا چقدر جای امن و قشنگی است!!!

من همیشه اسموتی استوایی می‌خرم، اما این یکی انگار تلخ است و مزه انجماد می‌دهد. درست مثل داستان پرونده‌های راکد، مثل همان بعدازظهرِ سردِ بیست و هفتم ژانویه ۱۹۹۹، جایی در محله لوروپِ هامبورگ…

به شیشه اسموتی نارنجی توی دستم نگاه می‌کنم.

هیلال بیست و شش سال است که در مسیر برگشت، میان پیشخوان اشپار و آپارتمان طبقه هفتم معلق مانده. در تمام این سال‌ها تقویم‌ها ورق خورده‌اند. مارک آلمان جایش را به یورو داده، تابلوی سوپرمارکت اشپارِ البگاوپاساژ کنده شده و جایش فروشگاه دیگری دایر شده. آدم‌های زیادی از آن راهرو رد شده و پیر شده‌اند، اما هیلال در ده سالگی دست‌نخورده باقی مانده. پرونده‌های منجمد همین‌قدر بی‌رحم‌اند؛ هیلال را در آخرین عکسش، با همان کاپشن سیاه، کفش‌های پلتفرم و همان نگاهِ ده سالگی حبس می‌کنند. هنوز اما غیبت هیلال، از کاسه کریستال روی قفسه سر می‌رود، از خیابان‌های هامبورگ می‌گذرد و می‌نشیند روی برچسب یک نوشیدنی خنک توی آشپزخانه من. درِ اسموتی را باز می‌کنم. هنوز جرعه‌ای ننوشیده، دهانم گس می‌شود. «کاش عکس هیلال و هیلال‌های دیگر هیچ‌وقت روی بطری اسموتی جا خشک نمی‌کرد…»

به قلم: بهاره منفرد

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین شماره