چهارشنبه، ۱۴ اکتبر ۲۰۲۶

قلم‌هایت خشک شده‌اند…

روایتی شخصی از زندان و تبعید: کارتنی پر از خودکار که ده سال منتظر ماند.

سطل ماست پر از خودکارهای کهنه، دفترچه و تسبیح روی لبهٔ پنجرهٔ میله‌دار، تصویری برای خاطرات زندان
قلم‌هایت خشک شده‌اند…آرشیو موزائیک

ویکتور هوگو می‌گوید: «قلم، زبان روح انسان است.» و جبران خلیل جبران هم گفته است: «قلم امانتی است که حقیقت را بر دوش می‌کشد.»

ولی قلم‌هایی هستند که فراتر از روح انسان و بر دوش کشیدن حقیقت نقش ایفا می‌کنند. قلم‌هایی که دردها را بازنویسی می‌کنند تا التیام‌بخش روح و روان باشند. قلم‌هایی هستند که آنقدر می‌نویسند تا خود از نوشتن بازمانند و خشک شوند.

در روزهای آخر قبل از مهاجرتم (من می‌نویسم مهاجرت تو بخوان تبعید) تمام وسایل و داشته‌های زندانم را در کارتنی بسته‌بندی کردم تا باشد روزی در هوای آزادی دوباره به سراغشان بیایم. مگر داشته‌های یک زندانی چه می‌تواند باشد؟ چند جلد کتاب، دفترچه‌ای یادداشت، یک پتو، تخت آهنی امانتی، خودکارهای متنوع، تعدادی محدود لباس، ساعتی مچی، تسبیحی یادگاری، یک جفت دمپایی و سطل ماستی خالی که برای هرکدام از زندانیان کاربردی متفاوت داشت، مثلاً برای یکی کاربردش جای وسایل حمام (لیف، شامپو، صابون) بود و برای من کاربردش جامدادی بود.

ولی داشته‌ای با ارزش که هر زندانی با خود داشت، آرمان و اعتقاداتی بود که روزانه با حبس و بهایی سنگین از آن محافظت می‌کرد. بعد از تقریباً سه سال زندان، از زندان آزاد شدم. اولین چیزی که باید جمع می‌کردم، خودکارهایم بود. خودکارهایی که برایم دردها را بازنویسی می‌کردند تا مرهمی باشند برای دلتنگی‌ها و آزارها و دردها. هر کدام کاربردی داشتند، با رنگ‌های مختلف. بعضی از آن‌ها مخصوص بازنویسی اشعار در دفترچه‌ام بودند، بعضی مخصوص ثبت دلنوشته‌هایم بودند و تعدادی برای یادداشت‌برداری از روزنامه‌ها و مقالات خوانده شده در آن فضای سنگین. ولی همه‌ی آن‌ها به یک اندازه برایم ارزشمند بودند و می‌خواستم همه‌ی آن‌ها را باهم، با همان سطل ماست خالی، باز هم داشته باشم.

بعد از گذشت ده سال از آن روزها، هفته گذشته با داداشم تلفنی حرف زدم و مثل همه مهاجرانی که در غربت از هر دری سخنی به میان میارن تا فقط حرفی با دیار خود زده باشند حرف می‌زدم، یکهو داداشم از آن وسایل زندان برایم حرف زد و مرا با خود برد به ده سال پیش، به فضای بعد از زندان، روزهایی که داشتم آن وسایلم را به امید روز آزادی و با بغضی پر از فریاد بسته‌بندی می‌کردم. هر زندانی آزاد شده‌ای، تجربه این را دارد که بعد از آزادی در فضای روحی و روانی به سر می‌برد که نه احساس آزادی می‌کند و نه دیگر یک زندانی است. با چشمانی خیره به اطرافیان می‌نگرد، گاهی ترسی همراه با شرم به سراغش می‌آید و گاهی غروری شادمان روحش را نوازش می‌دهد.

همه‌ی این حالت‌ها و احساسات را تنها با آن قلم‌هایی که هوگو گفت زبان روح انسان است باید دوباره نوشت. برادرم گفت: داشتم به دنبال خودکار می‌گشتم، رفتم سراغ اون وسایلت، اون همه خودکار، ولی همه خشک شده بودند. اینجا بود که با خود گفتم آن قلم‌ها ده سال هست که دیگر قرار نیست بنویسند. اصلاً بعد از زندان کارایی آن‌ها از نوشتن تغییر کرد. آن‌ها دیگر خودکاری نیستند برای نوشتن، بلکه امانتی هستند که حقیقت را بر دوش می‌کشند.

به قلم: هەژار خاتمی

۱ نظر
نظرات
  1. ک
    کمند۱۳ اکتبر ۲۰۲۶

    آن خودکارها خشکیدند،
    اما تو هزاران خودکار دیگر را به دست گرفتی
    و با جوهرِ ایستادگی،
    از آزادی و انسانیت جمله ساختی.

    13 اکتبر 2026

از همین شماره