چهارشنبه، ۲۱ اکتبر ۲۰۲۶

یک عصر تا مرز انجماد

گشتی در بازار کریسمس هانوفر در یک عصر سرد و بارانی: بوی بادام‌سوخته، دهکده فنلاندی و صابون‌هایی که یاد عطاری‌های ایران را زنده می‌کنند.

بازارچه کریسمس در غروبی بارانی، پاکت بادام‌سوخته و شمع مومی روی پیشخوان خیس، با کلیسای آجری در پس‌زمینه
یک عصر تا مرز انجمادآرشیو موزائیک

عصر بود. یک عصر سرد و گرفته هانوفری. باران ریز و لجباز بعدازظهر، سنگ‌فرش‌های «اَلت‌اشتات» را خیس کرده بود. معلوم نبود روز است یا شب! فقط یک آسمان خاکستری را می‌دیدی که از ساعت چهار بعدازظهر روی کوچه‌ها پهن شده بود. بوی روغن داغ سیب‌زمینی سرخ‌شده و سوسیس بریان با عطر تند شراب داغ و دارچین قاطی شده بود و لابه‌لای دیوارهای آجری قدیمی می‌چرخید.

غرفه‌های چوبی بازارچه کریسمس ردیف‌به‌ردیف روشن شده بودند. کنار غرفه شمع‌های دست‌ساز مومی و صابون‌های گیاهی ایستادم. عطر تند اسطوخودوس، گل‌محمدی و موم عسل ناگهان پرتابم کرد به هزاران فرسنگ آن‌طرف‌تر؛ به بازارچه‌ها و عطاری‌های ایران. به بوی رازیانه، بابونه، آویشن و صابون‌های مراغه‌ای که توی گونی‌های کرباسی کنار در چیده می‌شدند و بویشان هوای راسته بازار را پر می‌کرد. با خودم گفتم: «اگه بابا این صابونای خوش‌عطر و ارگانیک رو با قیمتای اینجا ببینه، احتمالا دوتا شاخ توی سرش سبز می‌شه و مطمئنا همون صابونای سنتی خودمون رو روی سرش حلوا حلوا می‌کنه!»

خنده‌ام گرفت. بوی خوبی از دکه اغذیه‌فروشی بلند بود. رفتم و برای خودم سیب‌زمینی سرخ‌شده و سوسیس سفارش دادم؛ با کلی سس خردل و کچاپ تند. از آن ترکیب‌های نجات‌بخشی که آدم توی هوای سرد دسامبر به آن پناه می‌برد. کنار پیشخوان ایستادم و تا می‌توانستم سس روی سیب‌زمینی‌ها ریختم. سوسیس را چنان با اشتها گاز می‌زدم که سرمای هانوفر و موعد اجاره‌خانه‌ام، موقتا از حافظه‌ام پاک شده بود! ظرف مقوایی سیب‌زمینی داغ را توی دستم جابه‌جا کردم و کمی جلوتر رفتم. بوی شیرین و کاراملیِ بادام‌سوخته پیچید توی بینی‌ام و دستم ناخودآگاه رفت سمت کیف پولم. پاکت کاغذی بادام برشته را گرفتم. دانه‌های داغ بادام را توی دهانم گذاشتم و بچه‌هایی را که با چشم‌های براق سوار چرخ‌وفلک بزرگ وسط بازارچه شده بودند، نگاه کردم. پدر و مادرهاشان دور تا دور ایستاده بودند و با لبخندهایی از ته دل، برای کودکانشان دست تکان می‌دادند. چرخ‌وفلک درست زیر سایه دیوار بلند و آجری کلیسای «مارکت‌کیرشه» قرار داشت؛ کلیسایی که قرن‌ها سرپاست و با تعجب به این همه بساطِ خوردنی و چراغانی نگاه می‌کند.

کم‌کم سرما جوری توی استخوان‌هایم نفوذ کرد که هیچ پالتوی مارک‌دار و گرانی جلودارش نبود. راه افتادم سمت «دهکده فنلاندی» در میدان «بالهوف». بوی هیزم و لَکس کباب‌شده وسط آن سرمای استخوان‌سوز دلم را ضعف می‌بُرد. یک سیخ چوبی ماهی سفارش دادم؛ داغ، چرب و تند. دود کباب ماهی توی هوای سرد غروب می‌پیچید. احساس می‌کردم قیافه‌ام موقع خوردن، شبیه آدم‌های غارنشین شده!

دیروقت شده بود. البته برای منی که می‌بایست تا ایستگاه مرکزی قطار را پیاده گز می‌کردم و تراموای خط ده را می‌گرفتم. راه افتادم سمت ایستگاه که برگردم خانه. دکمه پالتو را تا روی گلویم بستم و دست‌هایم را با دستکش‌های پشمی، چپاندم توی جیب پالتو. بخار نفس‌هایم بیرون نیامده، توی هوا می‌لرزید و غیب می‌شد.

توی کیفم چیز زیادی باقی نمانده بود؛ چند دانه آخر بادام‌سوخته ته پاکت روغنی همراه یک شمع کوچک مومی که سر راه از یک دکه جلوی ایستگاه مرکزی قطار خریده بودم. همان‌طور که از زیر ریسه‌های چراغ‌های سبز و قرمز رد می‌شدم، با خودم گفتم: «حتما همین امشب می‌ذارمش روی میز پذیرایی و روشنش می‌کنم. باید به خودم یادآوری کنم که امشب زنده از این سرما در رفتم!»

به قلم: بهاره منفرد

۰ نظر
نظرات

اولین نظر این مطلب را شما بنویسید.

از همین شماره