روز واقعه یک روز بهاری سال ۶۹ خورشیدی بود.
آن روز من عینکی شدم. سردردها از چند ماه پیش شروع شده بودند. روزهای اول باور نمیکردند و فکر میکردند میخواهم مشق ننویسم. بعد کمکم بیحال شدن و حالت تهوع هم به سردردها اضافه شد. بزرگترها باور کردند. حتی آن روزها هم با همان عقل نارس کودکی به این فکر کرده بودم که بزرگترها چه عجیبند! تا بالا نیاوری و نبینند باور نمیکنند. از این دکتر به آن دکتر رفتن کار هر روز ما بود. بیمارستان کودکان خیابان تختجمشید تشخیص مننژیت دادند و مقداری آب نخاع لازم داشتند. پدر و مادر مستأصل من هم قبول کردند و کاغذها امضاء شدند. یادم نیست چند نفر بودند. امّا زیاد بودند. دستهجمعی مرا نگه داشتند و آب نخاع لازم را برداشتند.
آن روز، روز تولّدم بود. هشتم اسفندماه سال هزار و سیصد و شصت و هشت خورشیدی. چون دختر خوبی بودم و آب نخاع داده بودم، مامان اجازه داده بود آبرنگ هدیه بگیرم.
سردردها و چشمدردها برقرار ماندند. نوروز را گذراندیم. دوباره دکتر رفتنها شروع شد. بینتیجه.
خاله منصوره از ایتالیا آمده بود و برای مامان یک روسری بزرگ رنگی آورده بود. مامان گفت: این را که نمیشود بیرون سر کرد، کمیته گیر میدهد. من واژه کمیته را تکرار کردم و روسری را به سرم کشیدم… و دیگر چیزی یادم نیست.
در بیمارستان کودکان چشم باز کردم. بغل بابا بودم.
مادربزرگم گفته بود: بچهام چشم خورده!
خاله منصوره گفته بود: این بچّه چشمهایش ضعیف شده!
فرضیه ضعیفی چشم در جلسه آن شب تأیید شد. چون صاحب فرضیه فرنگ رفته بود. آن وقتها فرنگرفتهها یک کلّه بیش از بقیّه میدانستند.
رفتیم چشمپزشکی. دکتر بابائی و مکالمات آن روز را خوب به خاطر دارم. چون آن روز یک روز معمولی نبود. روز واقعه بود.
گفت: دوست داری عینک بزنی؟
گفتم: نه.
گفت: چرا عینک که بد نیست؟
گفتم: پس چرا شما عینک نداری؟
خندید و بحث را با مامان ادامه داد. انگار از همان اوّل معلوم بوده که بحث با من بیفایدهست.
اوّلین عینکم کائوچو آبی بود. همان که جهانبینی مرا تغییر داد. بابا اعتقاد عجیبی داشت که عینک باید از کوچه نوشین خریده شود. خودش اوّلین عینکش را از آنجا خریده بود و سالهای بعد شنیدم عینک خسرو شکیبایی در فیلم درخشان «هامون» هم از آنجا خریداری شده.
روزهای اوّل در مدرسه عینک میزدم و بعد از مدرسه چون نگران بودم برای پسران محل آلودگی بصری ایجاد کنم میگذاشتم داخل جیبم. امّا چند دقیقه بعد از برداشتن عینک حالت تهوع و سرگیجه میآمد.
باید فکری میکردم که هم خودم بالا نیاورم و هم پسرهای محل. مشکل دوّم خیلی زود قبل از پیدا کردن راهحل، حل شد. دختر همسایهمان که چند سال از من بزرگتر بود گفت: پس عینکت کو؟ گفتم: جلوی پسرهای کوچه نمیزنم! گفت: فسقلی کی به تو نگاه میکنه!!! جهانبینیام تغییر کرد. چیزی مثل پتک بر سرم خورد و فهمیدم من با عینک و بدون عینک هیچ!
عادت دارم زود بیخیال شوم. پس بیخیال شدم و درصدد حل مشکل اوّل و دوستی با عینک گرد آبی برآمدم. نامه نوشتن را دوست دارم، از قدیم هم دوست داشتم. نامهها حسهایی از ما را در خود جای میدهند که گاهی اصلاً تا قبل از نوشتن در نامه از آن بیخبر بودیم. آن شورها، دلدادگیها، خشمها و غصّههایی را که نمیشود دید، با نوشتن نامه به تصویر میکشیم. نامه به تثبیت رساندن احساس و رسمیت بخشیدن به حرفهای نگفتنیست. من عاشق نامه نوشتن و نامه گرفتن هستم.
نامهای نوشتم. یک نامه از طرف یک عینک آبی به یک دختر عینکی. نوشته بود: مرا دوست داشته باش. فکر کن من یک ویترین هستم تا کسی نتواند به چشمهای تو دست بزند (آقای صحرائی یادم داده بود، روز اوّل که مرا با عینک دیده بود گفته بود: «چشمها را گذاشتی پشت ویترین؟!». من خوشم آمده بود. چون آقای صحرائی لباسهای قشنگ میپوشید و ساعت قشنگی هم میبست پس لابد او بهتر میدانست).
نوشته بود از تو خواهش میکنم مرا در جیبت نگذاری و همیشه مرا به چشمت بزنی. نوشته بود تو همیشه با بقیّه فرق داری و الان هم مثل آنها نیستی و تو عینک داری و آنها عینک ندارند. و کلّی بوس و کنار هم. و در آخر، ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش.
آدرس فرستنده و گیرنده یکی بود. نامه را پست کردم و منتظر ماندم. پستچی که آمد نگاهی به من کرد و نامه را دستم داد و گفت: خودت برای خودت نوشتی و رفت! بعدها که بزرگ شدم فهمیدم به آن نگاه پستچی «نگاه عاقل اندر سفیه» میگویند.
نامه را باز کردم. خواندم. پر از احساس و درد بود. طفلک عینک آبی چقدر تنها بوده قبل از من. و چقدر خوشحال بود که من صاحبش هستم.
بیچاره عینک آبی چقدر دلش میخواسته یک دوست همسن خودش داشته باشد و چقدر از این که من حاضر شده بودم با او دوست باشم خوشحال بود.
چارهای نبود. عینک آبی بدبخت را نمیتوانستم تنها بگذارم و نگذاشتم. با من ماند تا وقتی که دستش شکست و دیگر خوب نشد.
از روز واقعه تا حالا خاطره عینک آبی با من است. در واقع او تنها همراه من در روز واقعه و یا بهتر بگویم خود واقعه بهار ۶۹ خورشیدی بود.