Skip to content
جایم تنگ بود
فرهنگ و هنر

جایم تنگ بود

به قلم: کاوه طالبم

یک‌بار رنگ قرمز تا صبح بیدارم نگه داشته بود. این‌بار لرزش گوشی. می‌خواستم ببینم جاده از پسِ آن برمی‌آید یا نه.

ساعت دوازده و دوازده دقیقه شب بود و من در اتوبوسی نشسته بودم که از آلمان به پراگ می‌رفت. بیرون تاریک شده بود. شیشه کنار سرم سرد بود. دختر کنارم آن‌قدر به من چسبیده بود که شانه‌ام دیگر مال خودم نبود. پاهایم را جمع کرده بودم، اما باز هم جا نبود.

چند روزی بود خبر جنگ در خانه‌ام مانده بود. روی میز. کنار تخت. توی حمام. صبح‌ها قبل از شستن صورتم خبرها را باز می‌‌کردم؛ شب‌ها بعد از خاموش کردن چراغ هم.

یک‌بار چت مادرم را باز کردم و نوشتم: «اونجا همه‌چیز خوبه؟» بعد یادم آمد اینترنت ایران قطع است. چند ثانیه به جمله نگاه کردم. انگار روی دیوار نوشته باشم. پاکش کردم.

همان روز بلیت پراگ را گرفتم. به خودم گفتم می‌روم که حال و هوایم کمی عوض شود. می‌خواستم از میز دور شوم. از تخت. از گوشی. از آن مستطیل کوچک که ایران تویش جا می‌شد و من نه.

راننده چراغ‌ها را خاموش کرد. صدای لاستیک‌ها روی جاده یکنواخت شد. گوشی‌ام لرزید. نمی‌خواستم نگاه کنم. نگاه کردم. از سخنرانی ترامپ چند جمله بریده بودند و همه‌جا می‌چرخاندند. حمله. چند ساعت آینده. پاسخ سخت. پایان بازی. بعد، چند خبر پایین‌تر: احتمال آتش‌بس. یکی انگار آتش را فوت می‌کرد، یکی آب می‌ریخت. چند بار خواندم. بعد دیگر نخواندم. فقط صفحه را نگاه کردم. ایران روی گوشی کوچک شده بود. یک مستطیل نورانی در دستم. چیزی زیر سینه‌ام جمع شد؛ سرد و سفت، مثل مشتی که از درون ضربه نمی‌زند، فقط می‌ماند.

چند سال قبل هم اول فکر کرده بودم خون است. چراغ دستشویی را خاموش و روشن کرده بودم. رنگ عوض نشده بود. همان قرمز بود. نه تیره. نه روشن. چیزی میان خون و آب‌میوه.

آن شب نخوابیدم. هر بار چشمم را می‌بستم، رنگ قرمز می‌آمد؛ روی کاشی. توی لیوان. پشت پلک.

صبح زود رفتم درمانگاه. منشی بی‌آنکه سرش را کامل بلند کند، گفت: «مشکلت چیه؟»

گفتم: «فکر می‌کنم توی ادرارم خون است.»

خودکارش را روی کاغذ نگه داشت. یک ثانیه. فقط یک ثانیه. بعد شماره‌ای روی یک لیوان نوشت و داد دستم.

نیم ساعت بعد دکتر برگه آزمایش را نگاه کرد، بعد با ته خودکار دو بار روی یک عدد زد و گفت: «خون نیست. چیزی خوردی؟ چیزی که رنگ بده؟»

در راه برگشت، برف ریزی می‌آمد. روی آستینم می‌نشست و همان‌جا آب می‌شد. فکر کردم چه خورده بودم که تا آن روز نخورده بودم. کنار ایستگاه یادم آمد: آب لبو. پاکتش هنوز در یخچال بود. میلان داده بود. گفته بود: «برای تو گرفتم. امتحانش کن. از قیافه‌اش نترس.»

میلان را از یک دوره‌ی عصرگاهی در مرکز فرهنگی شهر می‌شناختم. اهل چک بود؛ پنجاه‌وشش ساله، با موهای خاکستری، پیراهن‌های رنگی و خالکوبی کوچکی روی ساعد چپش؛ پرنده‌ای سیاه با بال‌های باز. هر وقت مرا می‌دید، به‌جای سلام می‌گفت: «زنده‌ای؟» بعد خودش جواب می‌داد: «پس هنوز دیر نشده.»

یک روز بعد از کلاس، از کیفش یک پاکت آب لبو درآورد و داد دستم.

گفت: «برای تو گرفتم. امتحانش کن. از قیافه‌اش نترس.»

من هم خوردم.

و شنبه صبح، در برف، دو ساعت دنبال درمانگاه گشتم.

بعدها برای یکی از دوستانم تعریف کردم: «فکر نمی‌کردم آدم از کشورش پنج هزار کیلومتر دور بشه، آخرش باز سیاست بیاد تا دستشویی خونه‌ش دنبالش.»

دوستم خندید. من هم خندیدم، اما آن جمله آنجا تمام نشد.

دو نصفه‌شب بود که با تکان اتوبوس بیدار شدم. دست دختر کنارم روی پای من بود؛ یک دست سبک. بی‌خبر. انگشت‌ها بی‌حرکت. دلم می‌خواست تکانش دهم اما نمی‌خواستم بیدار شود. دستش را آرام برداشتم و گذاشتم روی کیفش.   

دستم رفت سمت گوشی اما بازش نکردم. گذاشتمش زیر رانم. انگار اگر وزن بدنم رویش باشد، خبرها بیرون نمی‌آیند.

صبح، پراگ بوی سنگ خیس می‌داد. از ترمینال بیرون آمدم. شهر هنوز کامل بیدار نشده بود. آدم‌ها با کیف‌های کوچک از کنار هم رد می‌شدند. ترامواها مثل خط‌هایی قرمز و سفید از خیابان می‌گذشتند. اسم ایستگاه‌ها را نمی‌توانستم درست بخوانم. بعضی حروف انگار از وسط خم شده بودند.

میلان گفته بود: «پراگ رو باید پیاده دید. با اتوبوس فقط پشت گردن آدم‌ها رو می‌بینی.»

دوستم هم شب قبل چند آدرس فرستاده بود. زیر یکی نوشته بود: «این کافه مهمه. برو.» همان کافه‌ای بود که اولین بار اسمش را در مقدمه مترجم رمان «مغازه خودکشی» دیده بودم. نوشته بود کافکا و اینشتین آنجا رفت‌وآمد داشته‌اند. بعدتر شنیده بودم هاول هم به آن کافه سر می‌زده.

رفتم همان کافه. پیشخدمت پرسید چند نفر؟ گفتم: «یک نفر».

کافه-لوور-پراگ-کافکا-اینشتین

منوی انگلیسی را آورد. دوستم نوشته بود: «برای کافکایی شدن فضا، سوپ بگیر.» سوپ را سفارش دادم. کنار آن یک قهوه چکی گرفتم؛ قهوه‌ای سیاه در فنجان کوچک، با تفاله‌ای که ته فنجان می‌نشست و نباید سر می‌کشیدی.

سوپ را آورد. بخار از کاسه بالا می‌آمد. بوی عطر شوید مشامم را پر کرد.  اولین قاشق سوپ را خوردم. گرم بود و ترش. قاشق دوم را بالا بردم اما گلویم راه نداد. نه اینکه بد باشد. بدنم قبولش نکرد. قاشق را کنار گذاشتم. دستم کمی می‌لرزید. گوشی روی میز بود. صفحه‌اش رو به پایین. چند ثانیه یک‌بار انگشتم می‌رفت سمتش و برمی‌گشت. بعد یادم می‌افتاد حتی اگر پیامی برای خانواده‌ام هم بفرستم آنها که نمی‌توانند آن را دریافت کنند.

سوپ-چکی-کافه-لوور-پراگ

پیشخدمت از دور نگاهم کرد. لبخند کوتاهی زد. من هم سر تکان دادم. قهوه را برداشتم. تلخ بود. پایین فنجان، دانه‌های ریز مثل خاک تیره جمع شده بودند. یاد آب لبو افتادم. یاد لیوان شماره‌دار که توی درمانگاه نمی‌دانستم آن را کجا بگذارم.

گوشی لرزید. دستم جلوتر از من رفت. خبر تازه‌ای نبود. همان جمله‌ها. همان تکرار. فقط کانال دیگری نوشته بود؛ اما بدنم فرق بین خبر تازه و تکرار را نمی‌فهمید. عرق سردی نشست پشت گردنم. به صندلی روبه‌رو نگاه کردم. کافکا را تصور کردم که به سوپش نگاه می‌کند و نمی‌خورد. بعد هاول را. هاول اما ایستاده ماند؛ با صورتی خسته. نه قدیس بود نه ناجی.

میلان یک‌بار گفته بود: «هاول رو دوست داشته باش، ولی نذار قدیس بشه. امید هم همین‌طوره؛ بیشتر شبیه هم‌اتاقیه، شلخته‌ست، غر می‌زنه، ولی بعضی صبح‌ها نمی‌ذاره از تخت بیفتی پایین.» آن موقع خندیده بودم حالا سوپ جلویم سرد می‌شد. پول را دادم و بیرون آمدم.

در مرکز شهر، میدان در تصرف قمری‌ها بود. روی سنگ‌فرش‌ها راه می‌رفتند، کنار پای مردم، زیر میزها، دور نیمکت‌ها. اول فقط نگاهشان کردم. بعد مردی با سوسیس و لیوان آبجوی سبز آمد و بی‌اجازه کنارم نشست. شکمش از زیر کاپشن قهوه‌ای بیرون زده بود. بوی آبجو و خردل می‌داد. کلاه بافتنی‌اش را آن‌قدر پایین کشیده بود که گوش‌هایش ناپدید شده بودند. به انگلیسی پرسید: «کجایی هستی؟»

گفتم: «از آلمان اومدم.»

با نوک سوسیس به من اشاره کرد: «نه، نه. قبل از آلمان»

گفتم: «ایران» سرش را تکان داد و گفت: «کشور… وطن… هر چی اسمشه. مثل سگ دنبالت نمی‌دوه. نه. مثل بدهیه. مثل دندون خراب. بوش می‌مونه تو لباست.» بعد خندید و  چند سرفه ممتد کرد. آبجوی سبز از لبه لیوان ریخت روی شلوارش. تکه‌ای نان از جیبش بیرون آورد و انداخت جلوی قمری‌ها. پرنده‌ها دویدند. اول آرام. بعد ناگهان به هم پریدند. یکی نان را گرفت. دوتای دیگر به گردنش زدند. بال‌ها خورد به سنگ. نوک‌ها تند شد. صدای بال‌ها خشک بود.

مرد مست گفت: «نان کوچیک، جنگ بزرگ»

خواستم لبخند بزنم. نشد.

یکی از قمری‌ها نان را کشید و برد زیر نیمکت. دو تای دیگر دنبالش رفتند. مردم رد می‌شدند. من اما نمی‌توانستم چشم بردارم. گوشی را از جیبم درآوردم. بازش کردم. دوباره بستم.

مرد مست سوسیس را گاز زد. خردل از گوشه نان ریخت روی کاپشنش.

از میدان که دور شدم، هنوز بوی خردل و آبجوی سبز توی دماغم بود. سنگ‌فرش‌ها خیس بودند و کف کفشم سُر می‌خورد. از همانجا سمت موزه کافکا رفتم. در حیاط موزه، دو مجسمه روبه‌روی هم ایستاده بودند؛ دو مرد برنزی، با کمرهایی خشک و صورتی بی‌حالت. پایین پایشان حوضی کم‌عمق بود، شبیه نقشه چک. آب از بدن ‌آنها با قوسی باریک روی نقشه می‌ریخت. ران‌هایشان آرام می‌چرخید. صدای آب توی حیاط می‌پیچید؛ نه بلند، نه آرام. مردم می‌خندیدند. عکس می‌گرفتند. یکی خودش را کنار مجسمه‌ها کج کرد تا در عکس، جریان آب درست پشت سرش بیفتد. بچه‌ای چیزی از مادرش پرسید و مادر آهسته جواب داد. بچه خندید. من نخندیدم.

چشمم افتاد به آب که روی نقشه می‌ریخت و جمع می‌شد. صبح درمانگاه باز حاضر شد. لیوان شماره‌دار. دستم که می‌لرزید. رنگ قرمز. جمله دکتر که گفت خون نیست. برای چند ثانیه بوی الکل درمانگاه را حس کردم. بینی‌ام سوخت.

مجسمه-های-موزه-کافکا-پراگ

داخل موزه تاریک بود. راهروها باریک بودند. جایی ایستادم و نتوانستم جلوتر بروم. هوا کم شد. نفسم بالا نمی‌آمد. دستم را گذاشتم روی دیوار. کف دستم سرد شد. زنی از کنارم رد شد و گفت:«Are you okay?»

گفتم:«Yes»   

دوباره همان دروغ کوتاه.

گوشی‌ام را درآوردم. همان‌طور که آدم دستش را روی جای درد می‌گذارد. صفحه را باز کردم و بستم. هنوز یادم نرفته بود اینترنت قطع است، اما بدنم آن را به خاطر نمی‌سپرد.

روی نیمکتی در راهرو نشستم. آدم‌ها از کنارم رد می‌شدند و آهسته حرف می‌زدند. من به صفحه خاموش گوشی نگاه می‌کردم. صورتم در صفحه خاموش افتاده بود.

عصر رفتم کنار رود ولتاوا. دوستم آدرس را قبلا فرستاده بود و نوشته بود:«Dancing House رو از دست نده.» زیرش نوشته بود: «ترجمه‌اش می‌شود خانه رقصان، اما همان Dancing House بهتره.»

Dancing House  کنار آب بود. از دور، شبیه دو نفر بود که درست پیش از افتادن، همدیگر را گرفته‌اند. یکی شیشه‌ای، یکی سنگین‌تر. میان ساختمان‌های صاف اطراف، کج ایستاده بود؛ نه افتاده بود، نه خودش را راست می‌کرد. دوستم نوشته بود این بنا روی جای خالی یک بمباران ساخته شده. جایی که جنگ خالی کرده بود، سال‌ها خالی مانده بود. بعد، وقتی شهر تازه از سال‌های کمونیسم بیرون آمده بود، همان جای خالی را با ساختمانی پر کردند که صاف نمی‌ایستاد.

روبه‌رویش ایستادم و چند دقیقه هیچ عکسی نگرفتم. هاول جایی در نزدیکی همین حوالی زندگی کرده بود. می‌گفتند از ساختن این بنا در آن زمین حمایت کرده. می‌توانستم تصور کنم مردی که «قدرت بی‌قدرتان» را نوشته و چند سال زندان رفته بود، از ساختمانی خوشش بیاید که صاف نمی‌ایستاد و عذرخواهی نمی‌کرد.

دستم رفت سمت جیبم. قبل از اینکه گوشی را بیرون بکشم، شیشه‌های کج ساختمان تصویرم را چند تکه کردند؛ پیشانی یک‌جا، دهان یک‌جا، شانه یک‌جا. دستم را خالی بیرون آوردم.

شب در هتل خوابم نبرد. اتاق تمیز بود. زیادی تمیز. پرده سفید. لیوان شیشه‌ای. چراغ کوچک کنار تخت.

گوشی را گذاشتم روی میز. برداشتمش. خاموشش کردم. ده دقیقه بعد دوباره روشنش کردم. قبل از بالا آمدن صفحه، انگشتم روی جای رمز مانده بود. خبرها همان بودند، فقط لباس عوض کرده بودند. یک‌جا نوشته بود حمله نزدیک است، جای دیگر آتش‌بس را قطعی گرفته بود. تهدید و آرامش، مثل دو نفر که نوبتی از یک دهان حرف بزنند. چند بار پیام‌رسان را باز کردم. هیچ چیز تازه‌ای نبود. نبودنِ پیام هم خودش خبر شده بود.

دست دختر توی اتوبوس هنوز روی پایم بود. مرد مست هنوز سرفه می‌کرد. قمری‌ها هنوز نان را می‌کشیدند. میلان هنوز می‌گفت: «زنده‌ای؟»

نزدیک سحر خوابم برد. صبح بعد رفتم پل چارلز. پل پر از آدم بود. نوازنده‌ها می‌زدند. نقاش‌ها کنار دیوار نشسته بودند. تابلوهای کوچک چیده بودند؛ چهره‌هایی با دماغ‌های بزرگ، چانه‌های تیز، چشم‌های بیرون‌زده. مردم می‌خندیدند و می‌نشستند تا خودشان را به شکلی ببینند که هم شبیهشان باشد هم نباشد.

مدتی نگاه کردم. بعد نشستم.

نقاش مردی بود با دست‌های باریک و ناخن‌هایی که گوشه‌شان سیاه شده بود. پرسید: «کارتون؟»

گفتم: «بله»

گفت:«ده دقیقه. تکان نخور»

روبه‌رویش نشستم. سعی کردم صورتم را عادی نگه دارم. وقتی می‌فهمی کسی دارد نگاهت می‌کند، گویی صورتت از تو جدا می‌شود. مدادش روی کاغذ رفت. گوشی‌ام لرزید. نگاه نکردم. باز لرزید.

نقاش گفت: «لطفاً تکان نخور.»

گوشی در جیبم زنده بود. ران پایم هر بار با لرزشش جمع می‌شد. فکر کردم شاید اینترنت برگشته. همین کافی بود که دستم عرق کند.

مداد تندتر شد. پیشانی. بینی. گودی زیر چشم. دهان. گوشی دوباره لرزید. دستم رفت سمت جیبم. نقاش گفت: «نه. یک دقیقه»

گفتم:«باید ببینم.»

صدایم بلندتر از چیزی شد که می‌خواستم. زن و مردی که پشت سر نقاش ایستاده بودند، نگاهم کردند. نقاش مداد را در هوا نگه داشت. دستم همان‌جا ماند. روی جیب. گوشی زیر انگشت‌هایم لرزید. یک بار. دو بار. بعد قطع شد. هنوز صفحه را ندیده بودم. زبانم چسبید به سقف دهان. صدای ویولن رفت زیر آب. گوشی باز لرزید. بلند شدم. صندلی عقب رفت و به پای مردی خورد. مرد چیزی گفت. عذرخواهی نکردم. نقاش کاغذ را گرفت که نیفتد. مداد از دستش افتاد و زیر صندلی غلتید.

گوشی را درآوردم. رمز را اشتباه زدم. دوباره زدم. باز اشتباه. انگشتم خیس بود. صفحه لکه برداشت. با آستین پاکش کردم. قلبم توی گلویم می‌زد. بار سوم باز شد. هیچ پیامی از ایران نبود.

فقط پیام میلان بود: «پراگ چطوره؟ زنده‌ای؟»

زیرش یک عکس فرستاده بود. ساعد خودش. همان پرنده سیاه. زیر خالکوبی با خودکار نوشته بود: *Naděje* امید. یا چیزی نزدیک به آن. خطش کج بود. انگار با دست مخالف نوشته باشد.

چند ثانیه همان‌طور ایستادم. گوشی در دستم. باد آمد و کاغذهای نقاش را تکان داد. روی کاغذ، صورتم نیمه‌کاره مانده بود؛ یک چشم کشیده شده بود و چشم دیگر نه. دهانم فقط یک خط بود. نقاش گفت: «می‌خوای ادامه بدم؟»

می‌خواستم بگویم نه. می‌خواستم کاغذ را مچاله کنم، بروم هتل، در را ببندم، خبرها را باز کنم، رفرش کنم، رفرش کنم، رفرش کنم، تا بالاخره چیزی پیدا شود که با ترسم هم‌اندازه باشد اما نشستم. نه چون آرام شده بودم؛ چون ایستادنم بدتر بود. چون اگر همان‌جا می‌ماندم، شاید واقعاً چیزی از من روی سنگ‌های پل می‌ریخت.

گفتم: «‌ادامه بده.» صدایم خش داشت.

نقاش کاغذ را صاف کرد. مداد را دوباره روی آن گذاشت.

گوشی روی زانویم بود، صفحه رو به پایین. دستم کنارش ماند. هر بار که خیال می‌کردم لرزیده، انگشتم می‌پرید. اما گوشی تکان نمی‌خورد.

نقاش گفت: «تمام» و کاغذ را برگرداند.

خنده‌دار بود. باید می‌خندیدم. چشم‌هایم را زیادی بزرگ کشیده بود. دهانم کج بود. بینی‌ام تیزتر. زیر چشم‌ها دو خط گذاشته بود. شبیه کسی شده بودم که وسط پل گیر افتاده و نمی‌داند از کدام طرف باید برود.

نقاش پرسید: «خوبه؟»

گفتم: «شبیهه»

گفت: «همه همینو می‌گن وقتی خوششون نمیاد.»

این بار خندیدم. کوتاه. واقعی نبود، اما دروغ هم نبود.

پرسید: «از کجایی؟»

گفتم: «ایران» بعد، بی‌آنکه لازم باشد، اضافه کردم: «از آلمان اومدم.»

گفت: «پس دوتا جا داری.»

گفتم: «روی کاغذ، آره»

کاغذ را لوله کرد و با کش بست.

از پل پایین آمدم. رود زیر پل آرام می‌رفت. گوشی در جیبم بود. دیگر نمی‌لرزید. اما بدنم هنوز هر چند قدم یک‌بار منتظر لرزش بود.

عصر، قبل از حرکت اتوبوس رفتم مارکت. میان قفسه‌ها یک پاکت آب لبو پیدا کردم. همان رنگ. خریدمش.

در ایستگاه نشستم. اتوبوس هنوز نیامده بود. پاکت را باز کردم. بوی خاک داد. بوی زمستان. یک جرعه خوردم. قرمز از گلویم پایین رفت. مزه‌اش روی زبانم ماند.

اتوبوس که رسید، پاکت را بستم و گذاشتم توی کیف. کنار کاریکاتور. حواسم بود کاغذ تا نخورد.

گوشی‌ام لرزید. دستم رفت سمت جیب، اما همان‌جا ماند.

راننده در صندوق را باز کرده بود. چمدان‌ها یکی‌یکی می‌رفتند تو. زنی پشت سرم آه کشید. کسی گفت: «ببخشید.» من کمی کنار رفتم.

لرزش دوم آمد.

پاکت آب لبو در کیفم تکان خورد. کاغذ لوله‌شده زیر بغلم بود. اتوبوس چراغ‌هایش را روشن کرد. صندلی‌های داخل، از پشت شیشه، باریک و نزدیک به هم دیده می‌شدند.

اول گذاشتم بقیه سوار شوند. بعد من هم سوار شدم. کیف را گذاشتم روی پاهایم. پاکت قرمز. کاغذ لوله‌شده. گوشی.

جایم تنگ بود.