Skip to content
وروجک و آقای نجار 
فرهنگ و هنر

وروجک و آقای نجار 

به قلم: هنگامه فیض بخش

شاید بهتر باشد یادداشتم را با پرسشی آغاز کنم:

آیا تا به حال پیشِ چشمِ کسی کاملاً برهنه شده‌اید؟

نه، منظورم برهنگی و عریانی جسم مان نیست؛ چرا که در گذر عمر، تنِ رنج‌دیده‌ی ما را دستی شناخته و نگاهی دیده است. منظورم برهنگی تمامِ وجود و جان است؛ آن‌گاه که هیچ پرده‌ای میان «خود» و «دیگری» باقی نمانَد. احتمالاً چنین تجربه‌ای برای کمتر کسی رخ داده است.

چرا که «ما همیشه می‌ترسیم تمامِ مان را عریان و برهنه، آشکار کنیم.»

از وقتی ژست نویسندگان را گرفته ام، باید همیشه مراقب قلم حریصم باشم.

راستش را بخواهید، طمع اش برای دیده شدن می تواند مرا آشکار، بی پرده و عریان جلوی خوانندگانم بیاندازد. گاهی واقعاً نمی‌توانم بر آن غلبه کنم و حریفش شوم.

بارها به او گفته ام که آدمی ناگزیر است گوشه‌هایی از خویش را برای خود نگه دارد، گوشه‌هایی که با طلوع آفتاب و تابش نور، مثل سایه‌ای پشت سر پنهان می‌شوند.

این خلوت، پناهگاهِ نفس است؛ سکوی آرامش و امنیتِ درون، جایی که تنها در حجابِ خود به آرامش می‌رسد.

کنکاشی درونی

پیش از آن‌که سخن را در این مسیر ادامه دهم، شاید لازم باشد روشن کنم که قصدِ برپاییِ درسِ روان‌شناسی ندارم. راستش خود نیز در جریانِ نوشتنِ این یادداشت بود که تازه به این تفکیک و تمایز پی بردم.

پس آنچه می‌آید، نه از سرِ آموزش، بلکه صرفاً به قصدِ در میان نهادنِ تأملی شخصی با شماست.

احتمالاً نامِ روان‌شناسِ بزرگِ سوئیسی، کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung)، به گوش‌تان خورده است. در چارچوبِ نظریِ او، شخصیتِ انسان را می‌توان در سه مفهومِ بنیادین صورت‌بندی کرد:

  • مفهوم Ego به معنای: من رسمی و ویترین اجتماعی
  • مفهوم Shadow به معنای بخشهای سرکوب شده، ناپذیرفته یا پنهان خود
  • مفهوم Self به معنای: مجموعه ی Ego و Shadow و كل وجودی شخصیت

در این یادداشت، میخواهم درنگی کنم بر مفهومِ «سایه». در روانشناسی، Shadow یا سایه به آن دسته از ویژگیها و تمایلاتِ وجودِ ما اطلاق میشود که در زیستِ روزمره یا مجالِ بروز نمییابند، یا خود میپنداریم که نباید مجال یابند. این بخش، از همان سالهای نخستِ کودکی در ما ریشه میدوانَد؛ آنگاه که آموختیم چه چیز «خوب» است و چه چیز «بد»، کدام رفتار پذیرفتنی است و کدام را باید در پسِ پرده نگاه داشت. آنچه با هنجارها و انتظارها سازگار نبود، آرام و بیصدا به ژرفای درون رانده شد.

و حاصل چه بود؟

در ظاهر، انسان‌هایی بالغ، آراسته و پذیرفتنی برای جمع شدیم. اما آن بخش‌های واپس‌رانده محو نشدند؛ تنها به تاریکی رفتند—و نامشان شد «سایه» (Shadow).


تجسم سایه در یک سریال آلمانی

بیایید شما را به یک آزمایشگاه کوچک روان‌شناختی ببرم؛

نه آن‌گونه که از بوی الکل و صدای لوله‌های آزمایش پر شده باشد، بلکه از جنس خاطراتی که میان گرد و خاک کارگاه چوب‌بری قدیمی پنهان‌اند.

آقای-نجار-و-وروجک-خواب-آرامش-درون

اگر متولد دهه‌ی هفتاد باشید، احتمالاً عاشق سریال معروف وروجک و آقای نجار (Meister Eder und sein Pumuckl) هستید. این مجموعهٔ تلویزیونی آلمانی برای کودکان و نوجوانان، بین سال‌های ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۹ ساخته شد و ترکیبی از فیلم زنده و انیمیشن بود.

اگر این مجموعه را ندیده‌اید، داستان از این‌جا آغاز می‌شود:

در گوشه‌ای از شهر زیبای مونیخ (München)، در یک کارگاه چوب‌بری کوچک و قدیمی، پیرمردی آرام، مهربان و سالخورده به نام نجار اِدِر (Meister Eder) زندگی می‌کرد. روزهای او میان بوی چوب و نظم آشنای کارگاه، ساده و قابل‌پیش‌بینی می‌گذشتند، تا این‌که روزی، آرامش همیشگی شکسته شد: ابزارهای کارگاه بی‌دلیل جابه‌جا می‌شدند، اشیا ناپدید می‌گشتند و گاهی صدای موجودی عجیب و نامرئی در فضا می پیچید؛ صدایی که تنها نجار اِدِر می‌توانست بشنود.

راز این آشوب، پوموکل (Pumuckl) بود؛ کوتوله‌ای افسانه‌ای، سرخ‌مو و بازیگوش که تنها برای نجار اِدِر مرئی و قابل دیدن بود. با شیطنت‌هایش، پوموکل نه فقط دردسر می‌آفرید، بلکه شور و خنده را به زندگی یکنواخت نجار اِدِر بازمی‌گرداند و هر گوشه‌ ای از کارگاه را به صحنه‌ای زنده و پرانرژی تبدیل می‌کرد.

پوموکل با شیطنت ها و خرابکاری هایش امید به زندگی را به نجار اِدِر هدیه داده بود. در این مجموعه رابطهٔ میان این دو شخصیت، پر از لحظات طنزآمیز، عاطفی و آموزنده بود.


پوموکل، سایه ی نجار ادر

اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم در می یابیم که پوموکل (Pumuckl) تجسمی از سایه (Shadow) نجار اِدِر است. او بازیگوش خرابکار گاهی حسود و کودکانه است؛

ویژگیهایی که مردی منطقی و اجتماعی «نباید» داشته باشد. اما پوموکل تنها برای نجار اِدِر مرئی است؛ دیگران او را نمیبینند.

وروجک-در-آینه-تجسم-سایه-درون-یونگ

این، ماهیتِ واقعیِ تجربه‌ی سایه است: بخشی از وجود که برای خودِ فرد روشن و زنده است، اما برای جامعه نامرئی و در سایه می‌مانَد. نجار اِدِر با پوموکل سخن می‌گوید، او را راهنمایی و حتی گاهی تنبیه می کند ، اما هرگز از خود نمی‌راند و طردش نمی کند. چنین رابطه‌ای، نمادی از مواجهه‌ای سالم با سایه (Shadow)است؛ و پذیرفتنِ بخشی از خویش که هم سرشار از چالش است و هم مملو از زندگی و شور، بخشی که اگر دیده و پذیرفته شود، قدرت و خلاقیت را در وجود انسان زنده می‌کند.

هر انسان می‌تواند «پوموکل» خود را داشته باشد. رشد واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که با او ارتباط برقرار شود. سایه تنها «بد» نیست؛ بخشی از کل وجود (Self) است که اگر نادیده گرفته شود، مانع کامل شدن شخصیت می‌شود، و اگر پذیرفته شود، انرژی و خلاقیت می‌آفریند.

سایه تنها محلِ ویژگی‌های «نامطلوب» نیست؛ بلکه می تواند مخزن انرژی‌های مهارنشده، هیجان، شور و خلاقیت نیز باشد.


پوموکل درونم

دیگر در ۳۵ سالگی خجالت نمیکشم!

سال‌هاست با کودکی که درونم خانه دارد، در کشاکشم؛ کودکی جسور و بازیگوش که از من جدا نیست و عمیقا به معجزه و دست های نامرئی اعتقاد دارد.

او بی‌هشدار سر می‌رسد؛ مجبورم می کند فقط رنگ صورتی انتخاب کنم یا افسانه های دیزنی را بخوانم. هر وقت میوه ای با شکل غیر معمول میبیند، سریع آرزو می کند چون احتمالا ستاره ی دنباله دار یا شهاب به راحتی در دسترس نیست. هرگاه که احساس امنیت کند—کنار مادرم، در لحظه‌های صمیمیت، یا حتی در جدی‌ترین و خصوصی‌ترین روابطم صدایم را بچگانه می‌کند، وقارم را می‌شکند و اغلب بی‌اجازه در صحنه می‌آید. قصه می بافد. شرم می‌آورد و لبخند می‌آفریند، اما هرگز خاموش نمی‌شود؛ نبضی انکارناپذیر در من می‌تپد.

مدتی کوشیدم نادیده‌اش بگیرم، به حاشیه برانمش، اما زورم به او نرسید و او سهم خود را از زیستن در من بی‌تعارف طلب می‌کرد. پس به جای سرکوب، به رسمیتش شناختم؛ دیگر از رفتارهای کودکانه‌ام خجالت نمی‌کشم. او بخشی از من است.

اخیراً به کمک هوش مصنوعی، چهره‌اش را ساختم و قصه‌هایش را در خصوصی‌ترین روابطم به تصویر کشیدم. اکنون می‌توانم او را ببینم و روایت کنم—برای که قصه می بافم؟  در روابط خصوصی ام! بی پرده بگویم : برای آن معشوقه‌هایی که رفتند و آن‌هایی که ماندند.

نه، ممنون! من دیوانه نیستم. این تنها بخشی از من است که اگر مجال بروز نیابد، غوغایی درونم برپا می‌کند.

وروجکم باید بیرون بیاید—نه برای ویرانی، بلکه برای آن‌که تمامِ مرا زندگی کند.

و شما؟

وروجکِ درونتان را می‌بینید؟