شاید بهتر باشد یادداشتم را با پرسشی آغاز کنم. آیا تا به حال پیش چشم کسی کاملاً برهنه شده اید؟. نه منظورم برهنگی و عریانی جسم مان نیست چرا که در گذر عمر تن رنج دیده ی ما را دستی شناخته و نگاهی دیده است. منظورم برهنگی تمام وجود و جان است؛ آنگاه که هیچ پرده ای میان «خود» و «دیگری» باقی نماند. احتمالاً چنین تجربه ای برای کمتر کسی رخ داده است. چرا که ما همیشه میترسیم تمام مان را عریان و برهنه، آشکار کنیم.
از وقتی ژست نویسندگان را گرفته ام باید همیشه مراقب قلم حریصم باشم. راستش را بخواهید طمع اش برای دیده شدن میتواند مرا آشکار بی پرده و عریان جلوی خوانندگانم بیاندازد گاهی واقعاً نمیتوانم بر آن غلبه کنم و حریفش شوم. بارها به او گفته ام که آدمی ناگزیر است گوشه هایی از خویش را برای خود نگه دارد گوشه هایی که با طلوع آفتاب و تابش نور مثل سایه ای پشت سر پنهان میشوند. این خلوت پناهگاه نفس است سکوی آرامش و امنیت درون جایی که تنها در حجاب خود به آرامش میرسد.
گنکاشی درونی
پیش از آن که سخن را در این مسیر ادامه دهم شاید لازم باشد روشن کنم که قصد برپایی درس روان شناسی ندارم. راستش خود نیز در جریان نوشتن این یادداشت بود که تازه به این تفکیک و تمایز پی بردم پس آنچه می آید نه از سر آموزش بلکه صرفاً به قصد در میان نهادن تأملی شخصی با شماست.
احتمالاً نام روان شناس بزرگ سوئیسی کارل گوستاو یونگ (Carl Gustav Jung) به گوشتان خورده است. در چارچوب نظری او شخصیت انسان را میتوان در سه مفهوم بنیادین صورت بندی کرد:
- مفهوم Ego به معنای: من رسمی و ویترین اجتماعی
- مفهوم Shadow به معنای بخشهای سرکوب شده ناپذیرفته یا پنهان خود
- مفهوم Self به معنای: مجموعه ی Ego و Shadow و كل وجودی شخصیت
در این یادداشت میخواهم درنگی کنم بر مفهوم «سایه» در روان شناسی. Shadow یا سایه به آن دسته از ویژگیها و تمایلات وجود ما اطلاق میشود که در زیست روزمره یا مجال بروز نمی یابند یا خود می پنداریم که نباید مجال یابند. این بخش از همان سالهای نخست کودکی در ما ریشه میدواند آنگاه که آموختیم چه چیز «خوب» است و چه چیز «بد» کدام رفتار پذیرفتنی است و کدام را باید در پس پرده نگاه داشت. آنچه با هنجارها و انتظارها سازگار نبود آرام و بی صدا به ژرفای درون رانده شد.
و حاصل چه بود؟. در ظاهر انسانهایی بالغ آراسته و پذیرفتنی برای جمع شدیم اما آن بخشهای واپس رانده محو نشدند؛ تنها به تاریکی رفتند و نامشان شد «سایه» (Shadow).
تجسم سایه در یک سریال آلمانی
بیایید شما را به یک آزمایشگاه کوچک روان شناختی ببرم. نه آن گونه که از بوی الکل و صدای لوله های آزمایش پر شده باشد بلکه از جنس خاطراتی که میان گرد و خاک کارگاه چوب بری قدیمی پنهان اند.
اگر متولد دهه ی هفتاد باشید، احتمالاً عاشق سریال معروف وروجک و آقای نجار (Meister Eder und sein Pumuckl) هستید. این مجموعه تلویزیونی آلمانی برای کودکان و نوجوانان بین سالهای ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۹ ساخته شد و ترکیبی از فیلم زنده و انیمیشن بود.
اگر این مجموعه را ندیده اید داستان از اینجا آغاز میشود:
در گوشه ای از شهر زیبای مونیخ (München) در یک کارگاه چوب بری کوچک و قدیمی پیرمردی آرام مهربان و سالخورده به نام نجار ادر (Meister Eder) زندگی میکرد. روزهای او میان بوی چوب و نظم آشنای کارگاه ساده و قابل پیش بینی میگذشتند تا این که روزی آرامش همیشگی شکسته شد. ابزارهای کارگاه بی دلیل جابه جا میشدند اشیا ناپدید میگشتند و گاهی صدای موجودی عجیب و نامرئی در فضا می پیچید. صدایی که تنها نجار ادر میتوانست بشنود.
راز این آشوب پوموکل (Pumuckl) بود. کوتوله ای افسانه ای سرخ مو و بازیگوش که تنها برای نجار ادر مرئی و قابل دیدن بود. با شیطنت هایش پوموکل نه فقط دردسر میآفرید بلکه شور و خنده را به زندگی یکنواخت نجار در باز می گرداند و هر گوشه ای از کارگاه را به صحنه ای زنده و پرانرژی تبدیل میکرد. پوموکل با شیطنت ها و خرابکاری هایش امید به زندگی را به نجار ادر هدیه داده بود. در این مجموعه رابطه میان این دو شخصیت پر از لحظات طنزآمیز عاطفی و آموزنده بود.
پوموکل، سایه ی نجار ادر
اگر کمی دقیق تر نگاه کنیم در می یابیم که پوموکل (Pumuckl) تجسمی از سایه (Shadow) نجار ادر است. او بازیگوش خرابکار گاهی حسود و کودکانه است؛ ویژگیهایی که مردی منطقی و اجتماعی «نباید داشته باشد» اما پوموکل تنها برای نجار ادر مرئی است و دیگران او را نمی بینند.
این ماهیت واقعی تجربه ی سایه است. بخشی از وجود که برای خود فرد روشن و زنده است اما برای جامعه نامرئی و در سایه میماند. نجار ادر با پوموکل سخن میگوید او را راهنمایی و حتی گاهی تنبیه می کند، اما هرگز از خود نمیراند و طردش نمیکند. چنین رابطه ای نمادی از مواجهه ای سالم با سایه (Shadow) است و پذیرفتن بخشی از خویش که هم سرشار از چالش است و هم مملو از زندگی و شور. بخشی که اگر دیده و پذیرفته شود قدرت و خلاقیت را در وجود انسان زنده میکند.
هر انسان میتواند «پوموکل» خود را داشته باشد. رشد واقعی زمانی اتفاق می افتد که با او ارتباط برقرار شود. سایه تنها «بد» نیست بخشی از کل وجود (Self) است که اگر نادیده گرفته شود مانع کامل شدن شخصیت میشود و اگر پذیرفته شود، انرژی و خلاقیت می آفریند. سایه تنها محل ویژگیهای نامطلوب نیست بلکه میتواند مخزن انرژیهای مهارنشده هیجان شور و خلاقیت نیز باشد.
پوموکل درونم
دیگر در ۳۵ سالگی خجالت نمیکشم. سالهاست با کودکی که درونم خانه دارد در کشاکشم. کودکی جسور و بازیگوش که از من جدا نیست و عمیقا به معجزه و دستهای نامرئی اعتقاد دارد. او بی هشدار سر میرسد مجبورم میکند فقط رنگ صورتی انتخاب کنم یا افسانه های دیزنی را بخوانم. هر وقت میوه ای با شکل غیر معمول میبیند سریع آرزو میکند چون احتمالا ستاره ی دنباله دار یا شهاب به راحتی در دسترس نیست.
هرگاه که احساس امنیت کند کنار مادرم در لحظه های صمیمیت یا حتی در جدی ترین و خصوصی ترین روابطم صدایم را بچگانه میکند و قارم را میشکند و اغلب بی اجازه در صحنه می آید. قصه می بافد، شرم میآورد و لبخند میآفریند اما هرگز خاموش نمیشود نبضی انکار ناپذیر در من میتپد. مدتی کوشیدم نادیده اش بگیرم به حاشیه برانمش اما زورم به او نرسید و او سهم خود را از زیستن در من بی تعارف طلب میکرد. پس به جای سرکوب به رسمیتش شناختم دیگر از رفتارهای کودکانه ام خجالت نمیکشم او بخشی از من است.
اخیراً به کمک هوش مصنوعی چهره اش را ساختم و قصه هایش را در خصوصی ترین روابطم به تصویر کشیدم اکنون میتوانم او را ببینم و روایت کنم. برای که قصه میبافم؟. در روابط خصوصی ام بی پرده بگویم: برای آن معشوقه هایی که رفتند و آنهایی که ماندند. نه ممنون من دیوانه نیستم این تنها بخشی از من است که اگر مجال بروز نیابد غوغایی درونم برپا میکند. وروجکم باید بیرون بیاید نه برای ویرانی بلکه برای آن که تمام مرا زندگی کند.
و شما؟
وروجک درونتان را میبینید؟

