Skip to content
امام‌زاده‌ی آلمانی
فرهنگ و هنر

امام‌زاده‌ی آلمانی

به قلم: آریل

هیچ‌وقت گمان نمی‌بردم که روزی کارم به همذات‌پنداری با یک مجسمه برنزی در وسط شهر گوتینگن (Göttingen) بکشد؛ اما آن روز این فاجعهٔ باشکوه رخ داد، دقیقاً پس از آن‌که دوست آلمانی‌ام، آلبومِ جشن‌های فارغ‌التحصیلی‌اش را از دبستان تا دانشگاه، با غروری همچون آیینِ تاج‌گذاری، مقابلم گشود: عجب عکس‌هایی!

ردایی فاخر بر دوش، کلاهی چهارگوش چون نشانِ سلطنت، لبخندی همچون فاتحان تاریخ و شادمانی‌ای که شرحش نیازمند چند جلدِ ضمیمه بود.

هنگامی که از من خواست تا آلبوم فارغ‌التحصیلی‌ام را نشانش دهم، شمایلم همچون کاریکاتوری ناتمام با لبخندی معذب پیش رویش به نظر می‌رسید. آمیخته به شرم و انکار. من، یک ایرانیِ متولد دههٔ هفتاد، تا آن لحظه درنیافته بودم که «آلبوم فارغ‌التحصیلی» می‌تواند نه صرفاً مجموعه‌ای از تصاویر، بلکه سندی مُهرشده بر شایستگی و اعتبار تحصیلی و اجتماعی باشد.

روی کاغذ، هر دوی ما در زمرهٔ تحصیل‌کردگان محسوب می‌شدیم؛ اما تفاوت در محلِ تحصیل بود: او در جهان آزاد غرب، دانشگاه دیده و آیین آکادمیک به‌جا آورده بود، و من—به حکمِ نگاه نانوشتهٔ آن فضا—گویی مدارج عالی را در طویله‌ گذرانده بودم!

اکنون خود را در برابر دوستم، همانند آن مجسمهٔ مشهور شهر گوتینگن (Göttingen) می‌یافتم؛ مجسمه‌ی برنزی از دخترک روستایی با لباسی محلی، که یک غاز زیر بغل دارد و غاز دیگری با سماجت دنبال دامنش می‌دود.

مجسمه‌ی دختر غازچران (Gänseliesel)

همان مجسمه‌ی مشهور وسط شهر که دانشجویان، پس از فراغت از تحصیل، به رسم گذشته با فروتنی در صف می‌ایستند و بوسه‌ای احترام‌آمیز بر آن می‌زنند، تا انگار شمایل روستایی و شرمگینش در میان آن جمع متفکر و روشنفکر، بیش از حد خجل نشود.

در آن لحظه و در برابر سوالاتش باید چه می‌گفتم؟ به تاریخ و تمدنم یا به جشن‌های ۲۵۰۰ ساله‌ای که هرگز شرکت نکرده‌ام می‌بالیدم؟! یا وضعیت رقت‌انگیزی که دچارش بودیم؟ چگونه به او توضیح می‌دادم که بعد از سال ۵۷، جشن فارغ‌التحصیلی برای اغلب ما بیشتر از یک واژه نبود؛ اسمی که فقط طنینش را شنیده‌ایم، نه هرگز ردای رسمی‌اش را لمس کرده بودیم، و نه کلاه چهارگوشش را که با ژستی جهانی به هوا پرتاب می‌شود، دیده بودیم. غرور و افتخاری در کار نبود و هیچ دوربینی در کمین ننشسته بود تا لحظه‌ای را ثبت و زمزمه کند: «تبریک، تو از این مرحله عبور کردی.»

من آلبوم فارغ‌التحصیلی نداشتم و در آن لحظه گمان نمی‌کردم که از دانشگاه خاطره‌ای به یاد ماندنی در دل داشته باشم تا برایش تعریف کنم، جز همان اضطراب بی‌رحمانهٔ امتحانات یا آن نمایشِ خودسانسوری تراژیک در برابر درب ورودی.

که هر بار برای ورود، می‌بایست در آزمون‌های بی‌رحمانهٔ «ارزش‌سنجی انسانی» شرکت کنیم؛ جایی که شرافت و هویت ما، به چند سانتیمتر از موی بیرون زده از مقنعه، ارتفاع پاشنه‌ی کفش و حتی طول مانتویی که به زانو می‌رسید یا نه، تقلیل می‌یافت. محاسبات و معادلاتی نانوشته و مضحک، که گویی وجودمان را در قالب اعداد و معیارهای ابلهانه‌ای محک می‌زد تا در زمرهٔ اهالی «لایق عبور» یا «ممنوع‌الورود» قرار بگیریم.

کاش می‌توانستم به دوستم بگویم که آلبوم فارغ‌التحصیلی دیگر چه کوفتی است؟ فارغ‌التحصیلی از ترس؟ کلاه فارغ‌التحصیلی را باید به نشان اثبات انسان بودنم به هوا می‌انداختم یا تحصیل‌کرده بودنم؟

در دنیای او اما، جشن فارغ‌التحصیلی چیزی بیش از یک مراسم ساده بود؛ آیینی واجب که هر فارغ‌التحصیل با شور و شوق می‌بایست در آن شرکت کند و از خود تصویری ماندگار به یادگار بگذارد. غفلت از این مراسم، گویی نادیده گرفتن یک حکم نانوشته بود؛ و بدون عکس، انگار هرگز فارغ‌التحصیلی اتفاق نیفتاده بود! هر ژست، هر لبخند و آن کلاه مربعی، نشانه‌ای محکم از پشت سر گذاشتن روزگار پرزحمت تحصیل و ورود به دنیای دانش و آداب اصیل جلوه می‌کرد. چه می‌توانستم بگویم؟ حقیقت را؟ چقدر و تا کی می‌بایست خود را در پیش چشم انسان‌هایی آزاد، در بند و تحقیر شده نشان دهیم!

حالا دیگر در برابر سوالاتش، احساس می‌کردم از پایه‌ی سنگی‌ام جدا شده‌ام و مستقیم مرا روی صحنه‌ای گذاشته بودند تا با همان شمایل ساده و دستپاچه‌ی آن مجسمه، نقش «بومیِ بی‌اطلاع» را برای تماشاگرانی ایفا کنم که عینک دانشگاه بر چشم داشتند و اعتمادبه‌نفسِ اتوکشیده بر تن.

و من آن‌جا در زیر ذره‌بین نگاهش، و زیر نور نامرئی آن صحنه، حس می‌کردم نه‌تنها بی‌عکس مانده‌ام، که بی‌روایت هم هستم؛ گویی تاریخِ شخصی‌ام از چاپ جا مانده است و آنها با جلد سخت و طلاکوب وارد دنیا شده‌اند. انگار که مرا همچون حاشیه‌نویسی با مداد، در گوشه‌ای از دفتر تمدن تاریخ نوشته بودند که به راحتی با یک پاک‌کن فراموش می‌شد.

ولی چقدر با آن مجسمه همزادپنداری می‌کنم و شرم بسیاری در برابر سوالاتش در صورتم نهفته هست…

بگذریم!

بگذارید کنار این چای تلخ، یک قند کوچک بگذارم و فضا را کمی شیرین کنم.

چای-تلخ-قند

داستان مجسمه دختر غازچران

برویم سراغِ اصلِ ماجرا در شهرِ «گوتینگن» آلمان، جایی که مجسمه‌ای به نامِ «گنزلایزل» یا همان «لیزِلِ غاز‌ها» در وسطِ میدان با دو غازش خودنمایی می‌کند. این دخترک برنجین که از سال ۱۹۰۱ آنجاست، با آن نگاهِ معصومش همه را خیره می‌کند. اما این مجسمه با تمام مجسمه‌های دنیا فرق دارد. مثل زیارتی عجیب در وسط قلب اروپا برای اهل علم و دانش! همچون بت معصومی ست که بر گونه و لب آن بوسه می‌زنند تا شاید برایشان خوش‌یمن باشد و شانس بیاورد. یک رسمِ عجیب و غریب وجود دارد که هر دانشجویی که بالاخره از دستِ پروپوزال و استادِ سخت‌گیر نجات پیدا می‌کند و مدرک دکتری‌اش را می‌گیرد، باید فوراً خودش را به میدان برساند. آن‌جا هم کارش این است که می‌رود و لب یا گونه‌یِ آن دخترِ برنجی را می‌بوسد تا شاید شیرینیِ مدرکش دوچندان شود.

می‌دانید در میانه‌ی نوشتن، ذهنم ناگاه به کجا گریخت؟ به زیارت‌های خودمان؛ به بوسه‌ای بر ضریحی خاموش در آبادیِ دور، به حاجتی آرام، به دعایی که زیر لب جوانه می‌زند.

و بعد، چه شوخیِ ظریفی با من کرد خیال؛ از آن صحنه‌ی آشنا، یک‌باره پرید تا میدان گوتینگن: همان اشتیاق دیرینه، اما این بار با دکوری اروپایی؛ نه چادر گل‌گلی و اشک، بلکه جامی شراب در دست، خنده‌ای بر لب، و بوسه‌ای نثار لبان مجسمه برنزی دختر غازچران.

گویی آدمی در هر کجای جهان، بهانه‌ای می‌جوید تا امید را لمس کند؛ تنها جامه‌ی آیین‌هاست که عوض می‌شود. چه عجیب… و چه آشنا.

به قلم: آریل