در خانهای در در ایالت نیدرزاکسن آلمان، زنی ۸۵ ساله نشسته که هنوز برای آینده خود برنامه دارد. برنامهاش این است که با آدمهایی حرف بزند که در بحراناند، جایی در صفهای بلند درمان گیر کردهاند، یا فقط کسی را ندارند که به حرفشان گوش بدهد. بعد، اگر همهچیز آنطور که او میخواهد پیش برود، این گفتوگوها قرار است روزی به شکلی ناشناس در یک کتاب منتشر شوند.
نام او هایده نولمایر (Heide Nullmeyer) است؛ روانشناس، فیلمساز و نویسنده. کسی که سالها پیش با کتابی به نام «من اریکا هستم و الکلیام» به فروش بالا رسید. حالا، در ۸۵ سالگی، دوباره سراغ یک ایده قدیمی و در عین حال خیلی امروزی رفته است: حرف زدن با آدمها، آن هم در شرایطی که پیدا کردن یک جای درمان در آلمان برای خیلیها سختتر از گذشته شده است.
ماجرا از یک مشاهده ساده شروع میشود. نولمایر میگوید شنیده که حتی رواندرمانگرهایی که در حلقه دوستانش هستند دیگر نمیتوانند بیمار تازه بپذیرند. آدمها در فهرستهای انتظار میمانند. بحران سر جایش میماند. اضطراب میماند. سوگ میماند. و در این فاصله، خیلیها فقط میخواهند یک نفر آن طرف میز بنشیند و بگوید: بگو، دارم گوش میدهم.
نولمایر دقیقاً میخواهد به همین نقطه ورود کند. بیشتر شبیه کسی است که یک شکاف را دیده و میخواهد با ابزار خودش کمی از آن را پر کند. به آموزش روانشناسیاش اشاره میکند، به سالهایی که با رویاها کار کرده، به گروههایی که برای تحلیل رویا اداره میکرده، و به زندگی شخصی خودش که به گفته خودش خالی از تعارض نبوده است. حالا اما دیگر توان آن شکل از کار گروهی را ندارد. سوگ، بعد از مرگ همسرش، هنوز در خانه جریان دارد. ب
اگر این گفتوگوها شکل بگیرند، موضوعشان قرار نیست فقط یک درد مشخص باشد. خود نولمایر از احساس گناه، زخمها، مشکلهای ارتباطی میان والدین و فرزندان حرف میزند. از چیزهایی که معمولاً در ظاهر زندگی روزمره پنهان میمانند اما سالها زیر پوست آدم میدوند. به اینها باید نگرانیهای بزرگتر زمانه را هم اضافه کرد: ترس از جنگ، ترس از آیندها، و آن حس مبهمی که خیلیها دارند اما نمیدانند اسمش را چه بگذارند.
در این مرحله، حتی برای خود او هم هنوز همهچیز روشن نیست. نه چارچوب نظری سفتوسختی برای پروژه تعریف شده، نه ساختار نهایی کتاب معلوم است. این ابهام، برخلاف چیزی که شاید انتظار داریم، نقطه ضعف کار نیست. بیشتر نشان میدهد که نولمایر از همان اول نمیخواهد چیزی را به زور در قالبی از پیش آماده جا بدهد. اول میخواهد ببیند چه کسانی به این دعوت پاسخ میدهند. چه دردهایی تکرار میشوند. آدمها وقتی مطمئن میشوند کسی قرار نیست میان حرفشان بپرد، از کجا شروع میکنند.
شاید همین بخش، هسته اصلی این ایده باشد. کتاب قرار نیست از بالا درباره بحران حرف بزند. قرار است از دل صداهای پراکنده شکل بگیرد. از زندگیهایی که هر کدام بار خودشان را حمل میکنند.
نولمایر برای این پروژه دو هدف دارد. هدف اول، خود گفتوگو است: اینکه برای شرکتکنندهها اثری درمانی داشته باشد. هدف دوم، چیزی است که بعدتر به دست خواننده میرسد: تجربههایی که اگر منتشر شوند، شاید به آدم دیگری کمک کنند راهی در زندگی خودش پیدا کند. شاید کسی بعد از خواندن قصه یک نفر دیگر، بالاخره جرأت کند با پدرش حرف بزند. یا با دخترش. یا برای چیزی که سالها عقب انداخته، قدمی بردارد.
او جملهای دارد که شاید از همه توضیحها روشنتر باشد: «از زندگی خیلی چیزها گرفتهام، حالا وقتش است چیزی هم پس بدهم.» این جمله از آن نوع حرفهایی نیست که قصدش این باشد که ما تحت تأثیر قرار بدهد. بیشتر شبیه جمعبندی کسی است که سنوسال، موفقیت حرفهای، سوگ و تنهایی را با هم از سر گذرانده و حالا میخواهد باقی نیروی خود را خرج کاری کند که برایش هنوز معنا دارد.
اینجا البته یک پرسش جدی هم هست. اگر آدم از همان اول بداند که حرفهایش قرار است روزی، هرچند ناشناس، در کتابی منتشر شود، آیا باز هم راحت حرف میزند؟ آیا چیزی را پنهان نمیکند؟ آیا لحظهای نمیرسد که جملهای را در دهانش نگه دارد؟
نولمایر دستکم فعلاً چندان نگران این بخش نیست. به گفته خودش، تجربهاش این بوده که آدمها زود به او اعتماد میکنند. دلیلش را هم در یک چیز میبیند: اینکه خودش هم از دشواریهایش حرف میزند. اینکه فقط شنونده نیست. خودش را پنهان نمیکند. فکر میکند با همین باز بودن، و با پرسشهای دقیق، میتواند به ریشه بعضی مسئلهها نزدیک شود.
او از کتاب قدیمیاش یاد میکند که به گفته خودش بیش از ۳۸ هزار نسخه فروش داشته و برای بعضی خوانندهها فقط یک متن نبوده است. از زنی میگوید که در یک جلسه کتابخوانی گفته بود با خواندن همان کتاب توانسته ترک کند. این برای هر نویسندهای حرف کمی نیست. برای کسی که حالا میخواهد دوباره دست به کاری مشابه بزند، احتمالاً یک پشتوانه عاطفی مهم است: این باور که روایت تجربه دیگران، اگر درست و صادقانه منتقل شود، میتواند در زندگی واقعی اثر بگذارد.
ایده تازه او هم روی همین باور ایستاده است. کتابی که از این گفتوگوها بیرون بیاید، قرار است بر پایه کمک مالی داوطلبانه در دسترس باشد تا کسی فقط به خاطر نداشتن پول از آن محروم نماند. این تصمیم هم مهم است. چون پروژه او از همان آغاز میخواهد خودش را از منطق حذف و محرومیت دور نگه دارد. اگر قرار است درباره رنج و درمان حرف بزند، دستکم در شکل دسترسی به کتاب، همان نابرابری را تکرار نکند.
هنوز معلوم نیست گفتوگوها دقیقاً کجا برگزار میشوند. نولمایر در فکر آن است که فضایی جدا پیدا کند. اما در عین حال به خانه خودش هم نگاه میکند؛ به همان جایی که بعد از مرگ همسرش در آن تنها زندگی میکند. میگوید اینجا دنج و صمیمی است.
در روزگاری که درمان، برای خیلیها، یا دور است یا گران یا دیر، چنین پروژهای همزمان امیدبخش و پرسشبرانگیز است. امیدبخش است چرا که از دل یک کمبود واقعی بیرون آمده. پرسشبرانگیز است چون مرز میان گفتوگوی درمانی، تجربه شخصی و ماده خام یک کتاب مرزی حساس است. اما شاید ارزش این ایده دقیقاً در همین باشد که ما را وادار میکند دوباره به خودِ عملِ شنیدن فکر کنیم. به اینکه شنیده شدن برای بعضی آدمها هنوز اولین شکل نجات است.
و شاید برای زنی در ۸۵ سالگی، که هنوز میگوید مدام به این فکر میکند چه چیزی را میشود در وضعیت خودش و دیگران تغییر داد، همین کافی باشد: یک صندلی، یک فنجان قهوه، و کسی که بالاخره شروع کند به حرف زدن.